تبليغاتX
آذربایجاندا قادین سسی

                                

میدان زنان: خبر محبوس شدن عالیه اقدام دوست خبری بد است؛  این اولین حبس طولانی مدتی است که در سال های اخیر جنبش زنان به طور جدی  با آن روبه رو بوده است، تاکنون همیشه حبس های کوتاه مدت، تنبیه، ضرب و شتم، جریمه، اخراج و ... در کار بوده است، اما حبس طولانی مدت چیزی دیگر است. محبوس کردن برای مدت طولانی به معنای آن است که مبارزه با قدرت ابعادی جدی به خود گرفته است.

در این یادداشت می کوشم وجه دیگری از این واقعه را نیز تصویر کشم که به گمانم برای جنبش زنان دارای اهمیت است. در این شکی نیست که محبوس کردن یکی از بدترین خشونت هاست و جنبش زنان سال هاست که با خشونت عالیه نهادینه رو به رو بوده است. عالیه اقدام دوست نیز قربانی این خشونت است، اما اگر تاکنون «مظلوم» بوده، دیگر نخواهد بود.  حبس عالیه نشانه ضعف قدرت و خشونت «عالیه» و پایان ترحم، خیریه و خباثت نهفته در آن و از اینرو واقعی شدن مبارزه زنان با قدرت است. این اقدام نشانه آن است که قدرت از چهره نقاب ترحم افکنده است.

قدرت عالیه در تمام این سال ها قصد داشته مطالبات جدی زنان و به پرسش کشیدن نظم نمادین مذکر را با «سیاست ترحم» ناچیز جلوه دهد و دست کم بگیرد. اگر چه تهدید، جدی بوده است، اما ژست ترحم و وضعیت بر آمده از آن، باعث می شد مبارزه و موضوع آن کوچک جلوه داده شود تا به این ترتیب ثابت شود که اولاً زنان «جنبش» ندارند و در ثانی اگر هم «چند نفری» شلوغ می کنند، بالأخره هر چه باشد دست آخر «زن» اند و رأفت پدرسالار نظام اسلامی و جامعه مردان در این نظام مقدس اقتضا می کند که با این «موجودات ضعیف» زیاد با خشونت رفتار نشود. صد البته این فقط ژستی تاکتیکی بوده است و مبارزه واقعی همواره در همه سطوح، در خانواده، در اجتماع و در سیاست جریان داشته است؛ آنهم چه مبارزه ای. ترحم تنها ژستی تاکتیکی، نقابی برای قدرت بود تا مبارزه خشونت بار واقعی بتواند در جای دیگر با بی رحمی هر چه تمامترادامه یابد. آنها که به طرق مختلف مجازات شده اند، سنگسار شده اند، دستگیر شده اند، مورد ضرب و شتم و توهین واقع شده اند، کتک خورده اند یا موضوع مجازات واقعی از انواع دیگر بوده اند، می دانند که ترحم قدرت عالیه  و نقاب دلسوزی جامعه و نظام پدرسالار تنها ژست است و بس.

ترحم یکی از خبیث ترین انواع خشونت است. به معنای انکار توانایی و انسانیت طرف مقابل و به پرسش گرفتن قابلیت او به عنوان انسان است. ژست ترحم نیز از این مقوله جدا نیست. این درست که جنبش زنان در بسیاری موارد از تاکتیک ترحم برانگیزی برای الغای خشونت و مجازات به درستی بهره برده است؛ یعنی بر همان ژستی سوار شده است که قدرت با وانمود کردن به آن، قصد داشته مبارزه را کم اهمیت جلوه دهد و «خود» را به عنوان هدف اصلی این مبارزه نادیده بگیرد. این تاکتیک مفید و کارا بوده است، اما حساب باز کردن زیاد بر روی ترحم عوارض خود را هم دارد. بیش از همه باید روانشناسی ترحم را تحلیل کرد تا آن را تنها به چشم اقدامی تاکتیکی در نظر گرفت.
مهمتر از هر چیز در نظر گرفتن این نکته است که در جامعه ای که خشونت به منتها درجه وجود دارد، ترحم نیز در آن به اعلی درجه یافت می شود. ترحم در تقابل با خشونت نیست. عین آن است. ترحم بر کودکان خیابانی که عمدتاً در شکل دادن پول به آنها خود را نشان می دهد، در واقع به نوعی صحه گذاردن بر مناسبات تبعیض آمیزی هم هست که آن کودک را به خیابان رانده است.  نمی خواهم بگویم که به کودکان خیابانی نباید کمک کرد و فقرا و گدایان را باید راند و بی سرپرستان را به حال خود باید گذاشت. منظور آن است که وقتی در جامعه ای میزان ترحم تا این حد بالاست، نشانه آن است که در آن جامعه خشونت تا چه حد فراگیر و گسترده است. در جامعه سالمتر، ترحم جای خود را به عدالت و مسئولیت می دهد و به انسان ها فضا داده می شود تا به عنوان انسان از حقوق خود دفاع کنند و آنچه را که تضییع شده، دوباره به چنگ آرند.

خشونت فراگیر است و از همین رو اینهمه خیریه های رنگارنگ وجود دارد. غرضم آن نیست که کاری را که همه خیریه ها انجام می دهند، به پرسش بگیرم، اما نفس وجود اینهمه خیریه برای کودکان کار، روسپی ها ( البته گاه در شکل خانه های عفاف)، بر جای ماندگان، افغان ها، دانشجوها ( در شکل ازدواج های دانشجویی)، بی سرپرستان، زنان و جز اینها  دال بر وجود خشونت و تبعیض در حق همه این گروه ها است. وجود خیریه باعث می شود تا اصل آن مناسبات تبعیض آمیز هرگز به پرسش کشیده نشوند. بر عکس دال بر تثبیت و تأیید و میل به بقای آنهاست. جامعه ما در بنا کردن  خیریه و امور خیریه ای استاد است و این یعنی خشونت را به اعلی درجه اِعمال و تأیید می کند.  خیریه به معنای تقابل با خشونت، فقر، و تبعیض نیست، به معنای تأیید آن  و خواست پنهانی و آشکار برای تداوم آن مناسبات است. خیریه و حس ترحم به عنوان زیربنای اخلاقی آن دال بر منتها درجه خشونت و خباثت است. بی جهت نیست که دولت در جامعه ما به بنگاه خیریه بدل شده است. همین دولت در عین حال مولد بیشترین میزان خشونت و تبعیض هم هست. خیریه نیست مگر خشونت و سلب انسانیت که با ترحم عرضه می شود. اگر هنوز هم تردید دارید کمی به تجارب خیریه ای بازگردید و آنها را از نو مرور کنید. همان ها که برای دانشجویان جشن ازدواج ترتیب می دهند، در مواقع دیگر آنها را به اعلی درجه می کوبند و شکنجه می دهند و می کشند. نمونه های دیگرش هم هست، همان بنگاه های خیریه ای که برای دختران جهیزیه تهیه می کنند و برای کودکان به اصطلاح چه های که نمی کنند، انتظار دارند قربانیان و مورد لطف واقع شدگان به دست و پایشان بیفتند ؛ وگرنه به ناسپاسی متهم شان خواهند کرد. بنگاه خیریه در همه انواع آن دستگاه مولد خشونت است.

در عین حال باید این نکته را نیز در نظر داشت که آنکس که ترحم می کند، در واقع خود شایسته ترحم است و به بیانی دیگر ترحمی را که انتظار دارد بر او روا داشته شود، فرافکنی می کند. می توانم نمونه هایی را بر شمرم.  به گدایی از سر دلسوزی پول می دهیم. اگر به آن احساس بازگردیم، متوجه می شویم که دلسوزی، ما را به دادن پول وا نداشته است، مهمترین انگیزه این اندیشه است که چنانچه در جای او بودیم، دوست می داشتیم با ما به مهربانی رفتار شود و در حقمان لطف شود. همان ها که از روی نیت خیر (دلسوزی) برای دختران جهیزیه جمع می کنند و برایشان شوهر گیر می آورند و غیره، خود از همه بیشتر محتاج ترحم اند. بنگاه خیریه ترحم و کمک به اصطلاح انساندوستانه را به به بهای خشونت به خرید و فروش می گذارد. اگر بنگاه خیریه خشونت خود را آشکار کند و نقاب ترحم از چهره بیندازد،  یعنی مناسبات قدرت واقعی تر شده اند. پایان خباثت ترحم را باید به فال نیک گرفت.  

باز می گردم به حبس عالیه توسط قدرت عالیه و اقدام عالیه در برابر اقدام قدرت عالیه. اگر او به عنوان عضوی از جنبش زنان محبوس شده، اما محبوس کردن او نشان از آن دارد که بنگاه خیریه (دولت در معنای موسع آن) دیگر زنان را شایسته ترحم نمی داند و نقاب انسانیت و ترحم را از چهره زدوده است؛ یعنی به ضعف خود و شایسته ترحم بودن اعتراف کرده است. تنها جایی که قربانی شدگان، مورد ترحم و خشونت واقع شدگان، قدرت را به پرسش می گیرند، خباثت ترحم ناچار می شود خشونت را عریان سازد و ژست ترحم را کنار بگذارد. دستکم به گمان من، این اقدام، نشانه آن است که جنبش زنان در مبارزه  گامی اساسی رو به جلو برداشته است. یعنی قدرت عالیه، دیگر زنان را  شایسته ترحم نمی داند. در عین حال این واقعه یاد آور می شود که باید به راه کارهای دیگری برای مقابله با خشونت عریان بی ترحم اندیشید. 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 1:55 توسط قادین |


تغییر برای برابری: ماموران دادسراي ويژه امينت دادگاه عمومي و انقلاب تهران ظهر امروز با هجوم به منزل نفيسه آزاد وسایل شخصی وی و همخانه های او را با خود برده اند. طی این تفتیش وحید ملکی (همسر نفیسه) و الناز انصاری، دیگر عضو کمپین یک میلیون امضا مورد ضرب وشتم قرار گرفتند و در مدت تفتیش منزل بر دست های وحید ملکی دستبند زدند.

نفیسه دانشجواست و به همراه دوتن از دوستانش در تهران زندگی می کند و همسر او برای پی گیری وضعیت بازداشت نفیسه از اصفهان به تهران آمده است. او از جمعه 11 بهمن در بازداشتگاه وزرا بسر مي برد. طی این تفتیش خشونت آمیز ماموران که سه تن بودند بخشی از وسایل شخصی نفیسه آزاد و همچنین لب تاب و جزوه های کاری الناز انصاری و آیدا سعادت را با خود بردند. نفیسه آزاد با این دو عضو کمپین در یک خانه زندگی می کند.

مقاومت الناز انصاری برای عدم تفتیش لوازم و ضبط لب تاب وی با کتک کاری ماموران همراه شد و ماموران به زور این وسایل را با خود بردند. دخالت آقای ملکی برای ممانعت از کتک زدن الناز انصاری نیز منجر به ضرب و جرح وی شد که ماموران در خانه همسرش به او دستبند زدند.

لازم به ذکر است که در حکم تفتیش به صراحت اعلام شده بود تفتیش وسایل مربوط به نفیسه آزاد در رابطه با کمپین قابل بازرسی است.

از جمله مواردی که ارتباط به حکم نداشت ولی ضبط شد تعداد زیادی فیلم، کتاب، دفترچه های یادداشت شخصی و جزوه های کاری دیگر همخانه های نفیسه بود.

الناز انصاري در اين باره مي گويد:« وقتي ماموران به منزل مراجعه كردند به آنان توضيح دادم كه نفيسه همخانه من و آيدا سعادت است و چون آنها فقط حكم تفتيش وسايل نفيسه آزاد را همراه داشتند، همسر نفيسه اتاق و وسايل مربوط به نفيسه را به آنان نشان داد. در هنگام تفتيش منزل، زنگ موبايلم به صدا در آمد و وقتي مشغول پاسخگويي بودم يكي از ماموران خواست كه تلفن را قطع كنم. وقتي از اين كار امتناع كردم با تهديد به سمت من حمله كردند و در اين هنگام همسر نفيسه وارد ماجرا شد كه ماموران به او حمله كردند و با زد و خورد به وي دستنبد زدند.»

الناز انصاري ادامه مي دهد:« آنان سپس موبايلم را با زور و كتك گرفتند و بعد از آن لپ تاب من را هم با كتك و درگيري گرفتند. اصرارم مبني بر اين كه لپ تاب متعلق به من است و نشان دادن فايل هاي ذخيره شده كه همه به نام خودم بود فايده اي نداشت. اصرار من بر این مبنا بود که نام من و آیدا در حکم نبود و خواستار ارائه حکم برای وسایل خود بودم. در طول راه نیز همسر نفیسه جریان را به آنها گفته بود و آنها گفته بودند فقط وسایل نفیسه را بازرسی می کنیم و چیزی را هم قرار نیست با خود ببریم. ماموران حتي در هنگام ضبط وسايل متعلق به من و آيدا، همچنان به كتك زدن همسر نفيسه كه دستبند به دست داشت ادامه مي دادند.»

وي مي گويد:«ماموران با توهين، تهديد و فحاشي همه وسايل خانه را به هم ريختند و تعداد زيادي دي وي دي، سي دي، نسخه هاي دستنويسي كه براي كار تايپ در منزل گرفته بودم و كيف هاي من و آيدا و نفيسه را هم با خود بردند در حالي كه در حكم نوشته بودند فقط وسايل و مدارك مربوط به كمپين بايد مورد تفتيش و ضبط قرار گيرد..»


+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 1:38 توسط قادین |

عالیه اقدام دوست ،فعال جنبش زنان ، پنج شنبه گذشته برای گذراندن سه سال حبس به بند زنان زندان اوین منتقل شده است.

او به جرم شرکت در تظاهرات مسالمت آمیز بیست ودوم خرداد سال 1385 به سه سال حبس قطعی محکوم شده است.

اقدام دوست" از جمله زناني است كه در روز 22 خرداد در تجمع اعتراض آميز زنان شركت كرد و بازداشت شد. ابتدا شعبه‌ 15 دادگاه انقلاب تهران، او را به سه سال و چهار ماه حبس و 20 ضربه شلاق محكوم كرد. پس از آن دادگاه تجديد نظر حكم 3 سال حبس را برای وي تاييد کرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 2:1 توسط قادین |

یک روز سرد زمستانی است. اینجا یکی از کارخانه های بزرگ تبریز است. کارگران مشغول کارند؛ با چهره هایی سرد و بی تفاوت در کنار ماشین هایی غول پیکر که هیبت زمختشان، انسان را با تمام صفات انسانی اش به سخره می گیرد. کارگران گوش به فرمان این ماشین ها ،که با دست خودشان ساخته اند، مشغول کارند و با نگاهی سرشار از تعجب براندازم می کنند. از نگاهشان می فهمم که مهمان ناخوانده ام و زودتر باید آنجا را ترک کنم چون نه تنها کارگری مثل خودشان نیستم بلکه یک زنم!
بالاخره کسی پیدا می شود که جواب سلامم را بدهد. سراغ کارگران زن را می گیرم. می خندد!
"زنان که نمی توانند در کارگاه کار کنند، کارهای مهم کارخانه را مردان انجام می دهند، کارهای اینجا سنگین است. زنان در قسمت اداری و آشپزخانه!! کار می کنند."
بار دیگر با دقت بیشتر کارگران را نگاه می کنم. نمی دانم کدامیک از این کارها از کار آشپزخانه سنگین تر است! کارهایی که با ماشین انجام می شوند و مردان کارگر مشغول نظاره ی کار ماشین ها هستند! البته جا به جا کردن آهن آلات کار سنگینی است که به نظر می رسد زنان توانایی انجام آن را ندارند ولی با دیدن زنان لاغراندامی که ظروف سنگین آشپزخانه را جا به جا می کنند صحت این ادعا نیز زیر سوال می رود.
بیشتر از چند دقیقه اجازه ی توقف در کارگاه مردانه! را ندارم. به سراغ زنان در آشپزخانه ی کارخانه می روم. ورودی آشپزخانه در انتهای یک دالان دراز است. وارد می شوم. زنان مشغول آماده کردن صبحانه ی کارگران هستند. بوی پنیر اذیتم می کند، احساس خفگی می کنم. نفسم به سختی بالا می آید. به سمت زنان می روم . هوای داخل آشپزخانه سردتر از بیرون است. می لرزم. نمی دانم از هوای سرد یا از فضای سرد حاکم بر آنجا...
به اولین زن که حدودا 50 ساله به نظر می رسد سلام می کنم. هنوز جواب سلامم را نشنیده ام که صدایی مردی نه چندان محترمانه به گوشم می رسد: "آهای خانم! اینجا چه می خواهی؟" به طرف صدا برمی گردم. نگاهش آزارم می دهد! خودم را معرفی می کنم و مجوز ورودم را نشانش می دهم.
مسئول آشپزخانه است. پشت میزی بر روی یک صندلی لم داده و چای می نوشد! نگاهم از او به سمت زنانی که مشغول کارند می چرخد و یاد جمله ی آن مرد در کارگاه می افتم: "کارهای مهم کارخانه را مردان انجام می دهند!"
اجازه می دهد که نزد خانم ها بروم! با لحن بی تفاوتی می گوید: "مشکلی نیست، می توانی با آنها صحبت کنی ولی مزاحم کارشان نشو. صبحانه باید سر موقع آماده باشد." گویی می خواهد بگوید حضور من و حتی زنان کارگر اهمیتی برایش ندارد.
"سلام دخترم". زن با تاخیر چند دقیقه ای جواب سلامم را می دهد. اولین جواب سلام گرمی است که از بدو ورود به این کارخانه گرفته ام. خودم را معرفی می کنم و می گویم برای یک تحقیق دانشجویی می خواهم چند کلمه ای با آنها صحبت کنم.
تعارف می کنند بنشینم، برایم نان و پنیر و چای می آورند. سردی هوا و غربت فضای کارخانه را فراموش می کنم.
گویی مدتهاست منتظر کسی هستند که بی هیچ ترسی از اخراج و یا کم شدن حقوق و ... با او درد دل کنند. بدون اینکه چیزی بگویم خودشان سر صحبت را باز می کنند. زنی که فکر می کردم 50 ساله باشد شروع می کند. می گوید 35 ساله است و از روزی که متوجه شده شوهرش زن دوم گرفته 6 سال می گذرد و او در طول این 6 سال برای سیر کردن شکم خود و فرزندانش روزی 12 ساعت کار می کند. این بار یاد حرف استادم می افتم که سر کلاس می گفت: " زنان از روی بیکاری و برای پر کردن اوقات فراغتشان به کار خارج از خانه پناه می برند و با این کار، جای مردان را که نان آور خانه هستند اشغال می کنند!"
در پاسخ به سوالم در مورد احساس امنیتشان در محیط کار مردانه، با خنده ی تلخی می پرسد: "امنیت؟! در طول زندگی 35 ساله ام تجربه ای از امنیت و آرامش نداشته ام."
زن دیگری که جوان تر به نظر می رسد می گوید: "فقط به خاطر نیاز و اجبار است که کار کردن در اینجا را تحمل می کنیم. شرایط مناسب برای کار کردن زنان در اینجا وجود ندارد."
نگاه مرد مسئول لحظه ای از ذهنم می گذرد...
وقتی در مورد کارهای خانه و شوهر و فرزندانشان می پرسم، همگی به یکی از همکارانشان که باردار است اشاره می کنند. با تعجب نگاهش می کنم. او هم می خندد و می گوید: "زندگی همین است دختر جان! دستمزد شوهرم به اندازه ای نیست که مخارج یک خانواده ی 5 نفری را تامین کند. تازه با این کوچولو که در راه است می شویم 6 نفر"
او نیز روزی 12 ساعت کار می کند. باز هم یاد حرف استادم می افتم!
زن جوان دیگری که مشغول جا به جا کردن سینی های بزرگ پنیر است می گوید شوهرش از کار افتاده است و صبح تا شب در خانه استراحت می کند! "شب ها که به خانه برمی گردم باید با همان لباس بیرون سریع مشغول کار شوم و غذا را آماده کنم چون تحمل خستگی راحت تر از تحمل اعتراض ها و بهانه گیری های اوست." "تا این موقع کجا بودی؟! ؛ شام کی حاضر می شود؟! ؛ چرا چایی آماده نیست؟! ؛ این چه وضع خانه و زندگی است؟!"
دختر جوانی هم کنارشان نشسته و با جدیت زیادی کار می کند. از او هم می خواهم در مورد خودش بگوید. 21 سال دارد و دانشجوی مدیریت صنعتی است! و الان در آشپزخانه ی یک کارخانه ی صنعتی ، پنیر صبحانه ی کارگران را آماده می کند. با صدایی آرام حرف می زند: "پدرم مریض است و مادرم باید از او پرستاری کند."
چشم های هر دویمان پر از اشک می شود. دیگر صدایش را نمی شنوم! هم سن من است. هر دو دانشجوییم اما ...
برای لحظه ای از خودم بدم می آید و پشیمان می شوم از آمدنم. از خودم می پرسم: آمده ام اینجا که چه بشود؟! شنیدن حرف های اینها چه دردی را دوا می کند؟! در حالی که کسانی که باید بشنوند، کر شده اند!
زن باردار که با نشاط تر از بقیه به نظر می رسد با خنده از فرزندی که در راه دارد حرف می زند. دوست دارد فرزندانش آرزوهای بربادرفته اش را زنده کنند.
"دوست داشتم درس بخوانم. از بچگی از کارهای خانه و خانه داری بدم می آمد دلم می خواست خانم مهندس شوم ولی 16 سال بیشتر نداشتم که شوهر کردم و درس و مدرسه را ول کردم"
باز هم می خندد و می گوید: "البته دو سال پیش دوباره رفتم سراغ درس و بالاخره دیپلمم را گرفتم! درسته دیگر به دردم نمی خورد ولی حداقل بچه ها در مدرسه می گویند مادرمان دیپلم است."
هیچ کدام چیزی در مورد تشکل کارگری نمی دانند و جالب اینکه دو ماه است حقوقی هم دریافت نکرده اند.
می پرسم : "چرا اعتراض نمی کنید؟"
همدیگر را نگاه می کنند. دختر جوان با همان صدای آرام می گوید: "مگر صف بیکار ها را بیرون کارخانه ندیدی که منتظرند یکی از ما اخراج شویم تا به جای ما کار کنند؟"
یاد پدر مریض دختر جوان، فرزند در راه زن باردار، بچه های زن 35 ساله می افتم! حرفی برای گفتن ندارم!
از اعتمادشان تشکر می کنم! خسته نباشیدی می گویم و خداحافظی می کنم. برایم آرزوی موفقیت می کنند. همگی لبخند به لب دارند.
توجهی به خداحافظی و حرف های مرد مسئول نمی کنم و از در خارج می شوم. باران می بارد، باد می وزد و هوا سرد است و من به مردسالاری سرد و خشن حاکم بر جامعه می اندیشم و سهم زنان از زندگی. به مردانی که سالارند و کارهای مهم را انجام می دهند و زنانی که دنبال پر کردن اوقات فراغتشان هستند!
لحظه ای چهره ی دختر جوان و صدای آرامش و خنده های تلخ زن باردار از خاطرم نمی روند...
حرفی برای گفتن ندارم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 2:49 توسط قادین |

اگر دال زندان را حذف کنیم ، زندانی برایمان ساخته می شود؛ حصاری پر غوغا که سخت می فشاردمان! هنوز از نطفه بسته بندی می شویم و آکبند در اختیار خریدار می گذارندمان!
داستان زندگی زنان ایرانی داستان غم انگیزی است؛ آن قدر غم انگیز که با هر بار خواندنش بغضی خفه کننده گلویم را می فشارد و آن قدر خفه کننده که حتی تبدیل به اشک و فریاد هم نمی شود . . . خفه ام می  کند . . .
 تاریخ زنان تکرار می شود و به بیان ژولیا کریستوا ،فیلسوف روان کاو و فمینیست پساساختارگرای فرانسوی، زمانی که زنان در آن زیسته اند ، زمان چرخه ای و تکرار بوده است مشابه زمان طبیعی و متفاوت با زمان خطی رو به جلو و زمان عقلانیت ابزاری و بنا به تعریفی دیگر زمان مردانه!
چنین تکراری در زندگی زنان ایرانی و حتی مبارزات آنان به وضوح ادراک می شود. سوالی مدام در ذهنم چرخ می خورد: چندین نسل از فمینیست های ایرانی برای اصلاح قوانین نابرابر مبارزه خواهند کرد؟ چیزی که خواسته ی موج اول جنبش زنان اروپا و امریکا بوده است. از همان روزی که فمینیست های اولیه ی ایرانی همچون زندخت شیرازی و صدیقه دولت آبادی در جهت اعتلای موقعیت زنان برای دست یابی به حقوق برابر تلاش می کردند تا اکنون که نزدیک به یک قرن از آن روزها می گذرد، زنان ایران خواسته های یکسانی داشته اند: حق برابر با مردان در تحصیل، ازدواج ، طلاق ، انتخاب نوع پوشش و ...
دیروز ( زنان ایرانی در اوایل قرن بیستم)
زنان ایرانی در طول تاریخ در تمام عرصه های زندگی در موقعیتی فرودست قرار داشته و وادار به پذیرش وضعیت خود شده اند. فرصت های تحصیلی برای زنان به شدت محدود بوده. تا سال 1304 تنها 3 درصد کل زنان ایرانی باسواد بودند.باسواد بودن زنان چنان ننگی محسوب می شد که بسیاری از آنان، باسواد بودن خود را پنهان می کردند.
زن و مرد در جامعه از یکدیگر جدا بودند، در خانه زنان از میهمانان زن و مردان از میهمانان مرد پذیرایی می کردند. این رسم حتی تا دوره ی پهلوی و به خصوص در میان طبقات پایین تر جامعه ادامه داشت. اما این جداسازی فقط محدود به خانه نبود. عصر ها و شب هنگام که خیابان ها مملو از جمعیت بود، زنان ومردان ناچار بودند جدا از یکدیگر در خیابان راه بروند و حتی گاهی پیش می آمد که مردها از یک طرف و زن ها از طرف دیگر خیابان عبور کنند و اگر احیانا زنی می خواست به خانه ی خود در سمت دیگر خیابان برود باید از آقای پاسبان کسب اجازه نموده و با عجله به سوی دیگر می شتافت! وگرنه صدای فریاد آمرانه ی پاسبان به گوش می رسید که می گفت: "ضعیفه تندتر راه برو"
زنان به لحاظ حقوقی و قانونی وضعیت بدتری داشتند. ازدواج کودکان و ازدواج های اجباری بسیار رایج بود. شوهر می توانست هر موقع بخواهد همسرش را طلاق دهد و می توانست بیش از یک همسر اختیار کند و ... مخالفت با هرکدام از این قوانین، الحاد و مخالفت با اسلام تلقی می شد. زنان حق رای نداشتند و نمی توانستند هیچ منصب سیاسی اختیار کنند.
شرایطی چنین نابرابر همراه با نوعی پذیرش درونی شده در زنان، هر چه بیشتر تقویت می شد و آنان را به گردن نهادن و عدم اعتراض به وضعیت خود تشویق می کرد. اکثر زنان به فرودستی و جنس دوم بودن خود گردن نهاده بودند و باور داشتند که این سرنوشت آن هاست.
دخترها از کوچکی به ساکت نشستن و کم حرکت کردن تشویق می شدند استخوان بندی آنها زشت و بدشکل می شد، از آنها خواسته می شد که در مورد هیچ مسئله ای  پرسش و فضولی نکنند. اعتماد به نفس نداشتند. خوار و زبون و افسرده و بی نشاط بار می آمدند. حس خودکم بینی ، ترس و تسلیم بر دخترها حکمفرمایی می نمود. لازم به ذکر است که این الگوی جامعه پذیری محدود به دوره ی خاصی نیست و در جای جای تاریخ ایران به وضوح مشاهده می شود.
با وجود این ها انقلاب مشروطیت فرصت ایده آلی برای زنان فراهم کرد تا محیط تنگ خانگی شان را ترک کنند و به خیابان ها بیایند. زنان از طریق انجمن ها و سازمان های مخفی، فعالیت هایی را علیه قدرت های خارجی و در حمایت از انقلاب مشروطه سازمان دادند. برخی از این فعالیت ها ثبت نیز شده اند : روزی در جریان شکنجه و آزار مشروطه خواهان در یکی از محلات مرکزی تهران یک ملای هوادار دربار در برابر جمعیت زیادی علیه مشروطه سخن می گفته که در این بین زنی با تفنگی که زیر چادرش مخفی نموده بود به او شلیک می کند. این زن بلافاصله توسط جمعیت کشته می شود. هم چنین در آذربایجان پس ازنبرد شدید بین طرفداران و مخالفان مشروطه، جسد بیش از 20 زن ملبس به لباس مردانه پیدا شده است.
روشن است که زنان در انقلاب مشروطه فعالانه شرکت داشتند ولی اهداف پی گیری شده از سوی آنان با عرف و روال آن دوره تناقض نداشته. آنان با روحانیون، روشنفکران و اصنافی که طرفدار مشروطه بودند جبهه ی واحدی داشتند اما در آن زمان طرح هیچ گونه حقی برای زنان مورد استقبال قرار نمی گرفت. به طوری که وقتی در جریان مبارزات مشروطه تعدادی از زنان حجاب های خود را کنار گذاشته و شعار "زنده باد مشروطه ، زنده باد آزادی" را سر دادند؛ مشروطه خواهان آن ها را فاحشه هایی نامیدند که از طرف مخالفان مشروطه برای بدنامی مشروطه خواهان اجیر شده اند. آنچه که روشن است این است که هم مشروطه خواهان و هم مخالفان آن ها از این که این اقدام گستاخانه ی زنان زیر چتر حمایتی آنها باشد ابا داشتند. در صورتی که تظاهرات میهن پرستانه ی زنان محجبه مورد حمایت ملی گرایان بود. راهپیمایی زنان بی حجاب که خواهان آزادی از قیود مذهبی بودند از نظر هر دو گروه بی معناتر و ناموجه تر از آن بود که به رسمیت شناخته شود.
در دوران انقلاب 57 نیز زنان فعالیت های عمده ای داشته اند. حتی نظامی که بعد از انقلاب بر سر کار آمد از حمایت زنان برخوردار بود. بخش عمده ی حامیان آیت الله خمینی زنان شهری بی سواد از طبقات پایین بودند که حمایت آنها از وی یا هر رهبر مذهبی دیگری جای تعجب نداشت اما زنان تحصیل کرده نیز از وی پشتیبانی می کردند با وجود آن که آیت الله خمینی با حق رای زنان در سال 42 مخالفت کرده و به اصول غیرمنعطف و افراطی خود در مورد موقعیت زنان وفادار بود.
روحانیون در انقلاب 57 رهبری اکثریت توده های بی سواد و تبلیغ احساسات ضد دولتی را با دستاویزهای مذهبی به دست گرفتند. در بحبوحه ی انقلاب ضد شاه اکثر روشنفکران فکر نمی کردند روحانیت در صدد تسلط بر صحنه ی سیاسی کشور برآید. فصل مشترک این دو گروه ، تمایل به سرنگونی سلطنت پهلوی و کاهش نفوذ گسترده ی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی غرب در ایران بود.
زنان نیز در مسیر همین موج همگانی حرکت می کردند. فقدان آگاهی فمینیستی و نفرت از حاکمیت دیکتاتوری شاه در ایران باعث شد حتی زنان تحصیل کرده به این باور برسند که آیت الله خمینی مخالف حقوق زنان نیست. آنان با خوش باوری با تاکید او مبنی بر اینکه رژیم شاه زنان را استثمار می کند موافق بودند و از این که او را در هیئت سنت گرایی ارتدکس تصور کنند پرهیز می کردند...
امروز (زنان ایرانی در اوایل قرن بیست و یکم)
دیگر حتی قلم هم از تکرار خسته شده و باز می ماند از نوشتن؛ ولی زن ایرانی هنوز ...
زن ایرانی هنوز هم از حق تحصیل برابر برخوردار نیست چرا که رئیس سازمان سنجش با صراحت و قاطعیت تمام از اعمال سهمیه بندی جنسیتی در پذیرش دانشجویان دانشگاه ها خبر می دهد و طبق آمار ارائه شده، سهم دختران دانشجو از صندلی های دانشگاه در برخی از رشته های کارشناسی ارشد در سال 87 ، 25 درصد در مقابل سهم 75 درصدی پسران بوده است.
هنوز هم زنان و دختران ایرانی نمی توانند به راحتی در خیابان های شهر قدم بزنند و بودن دختران هنگام شب، بیرون از خانه گناهی نابخشودنی است. هنوز هم دختران نباید در اماکن عمومی بلند بخندند، هنوز هم نمی توانند در خیابان دوچرخه سواری کنند...
هنوز هم در جای جای شهرها تابلوهای "ویژه ی خواهران" و "ویژه ی برادران" به چشم می خورد، هنوز هم در دانشگاه ها درب ورودی خواهران وبرادران را جدا می کنند، هنوز هم در اتوبوس زن ها باید پشت سر مردها بنشینند.
هنوز هم زن ها نمی توانند به مناصب مهم سیاسی دست یابند و هنوز هم ریاست جمهوری کشور بر عهده ی "رجل سیاسی" است!
هنوز هم دختران بدون اجازه ی پدرانشان نمی توانند ازدواج کنند و هنوز هم دختربچه های ایرانی به ازدواج های اجباری تن می دهند و این گونه نیمی از انسانیت را هم از آن ها دریغ می کنند .
هنوز هم مردان ایرانی می توانند چند بار ازدواج کنند ...
زن ایرانی هنوز زیر آوار این "هنوز"ها دست و پا می زند ، حتی مجالی نمی یابد نفسی تازه کند. جنبش زنان ایران هر راهی را آزموده تا شاید بتواند به خواست های اولیه ی خود دست یابد اما ساختار سنتی ، مذهبی و مردسالار ایران هنوز فاتحانه خودنمایی می کند. طنز تلخ قضیه اینجاست که حتی زمانی که تلاش زنان نتیجه داده و بخش هایی از قوانین تغییر یافته و برخی از حقوق آنان به رسمیت شناخته شده این تغییر عمر چندانی نداشته است. نمونه ی بارز آن قانون حمایت از خانواده ی تصویب شده در سال های 46 و 54 بود که برخی از حقوق زنان از جمله حق طلاق و حضانت برابر را به رسمیت شناخته بود ولی این قانون  بعد از انقلاب 57 لغو گردید. و جالب تر اینکه لایحه ی حمایت از خانواده ی مطرح شده در سال 1387 نه تنها هیچ تغییری در قوانین تبعیض آمیز نداده است بلکه با کمال افتخار چندین گام به عقب نیز برداشته و بسیاری از مواد آن حتی از سطح فرهنگ مردم عادی نیز چندین پله پایین تر است.
نظام مردسالار ایران که با دست آویزی چون مذهب به بازتولید خود می پردازد آن چنان در اعماق جامعه ریشه دوانده که دیگر رمقی برای زنان باقی نگذاشته است. زن ایرانی همچون زندانی در بند خود را به در و دیوار سلولش می زند تا شاید روزنه ای برای رهایی بیابد اما. . . مذهب ، سنت و نظام سیاسی مردسالار که از هر دوی اینها برای بقای خود سود می جوید جایی برای انسانیت زنان ندارد. زنان در این نظام به عنوان زن شناخته می شوند نه انسان.
همه ی آنچه گفته شد  گواهی بر ناامیدی و تن دادن به سرنوشت رقم خورده در طول تاریخ نیست بلکه به این معناست که زنان ایرانی مسیر پر فراز و نشیبی پیش رو دارند. آنچه که با نگاهی گذرا به تاریخ مشخص می شود، استفاده از زنان به عنوان ابزار سیاسی است. برای نمونه روحانیت می توانسته به راحتی زنان را بسیج کند زیرا در میان زنان سنتی و بی سواد پایگاه داشته است. موفقیت رهبران مذهبی در این زمینه در دوران انقلاب مشروطه و انقلاب 57 مشخص است. حتی امروز نیز این گروه از زنان پشتوانه ای محکم و راسخ در حمایت از جمهوری اسلامی محسوب می شوند.
گرو ه های مختلف سیاسی مانند حزب توده ی ایران، سازمان فدائیان و مجاهدین خلق نیز بعد از انقلاب به شدت درصدد جذب زنان به سازمان های خود برآمدند اما ترکیب کادر رهبری _ که مردان بر آن حاکم اند _ و نبود آگاهی عمیق فمینیستی در میان فعالان زن سبب شده است که هیچ گاه حقوق زنان در اولویت فعالیت های سیاسی قرار نگیرد.
با توجه به همه ی تجاربی که زنان ایرانی در طول این سال ها کسب کرده اند ضرورت استقلال جنبش زنان بیش از پیش احساس می شود. به نظر می رسد تنها راه نجات زن ایرانی از زندان ارتجاع، استقلال زنان در بیان خواسته هایشان است. باشد که تاریخ زنان نیز زمان خطی رو به جلو را تجربه کند نه زمان تکرار و چرخه ای را.


+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 2:47 توسط قادین |

ایرنا:يك عضو كميسيون قضايي و حقوقي مجلس شوراي اسلامي روز چهارشنبه اعلام كرد كه لايحه حمايت خانواده در نوبت رسيدگي در جلسه علني مجلس شوراي اسلامي قرار دارد.

محمد تقي رهبر نماينده اصفهان در مجلس شوراي اسلامي در گفت و گوي اختصاصي با خبرنگار اجتماعي ايرنا گفت: كميسيون قضايي و حقوقي مجلس جزييات اين لايحه را بررسي و اصلاحات لازم را اعمال كرده است.

عضو كميسيون قضايي و حقوقي مجلس شوراي اسلامي گفت: كميسيون در بررسي جزييات اين لايحه، پيشنهاد دولت را در ماده ‪ ۲۳‬نپذيرفت و رضايت همسر اول را براي ازدواج مجدد شرط قرار داد.

پيش از اين، كميسيون قضايي و حقوقي مجلس شوراي اسلامي اعلام كرده بود كه ماده ‪ ۲۵‬اين لايحه در خصوص ماليات بر مهريه زنان حذف شده است و اين ماده جايگزين ندارد.

لايحه حمايت خانواده داراي شش فصل و ‪ ۵۳‬ماده است كه كليات آن نوزدهم شهريور ماه سال جاري با ‪ ۱۷۱‬راي مثبت نمايندگان مجلس شوراي اسلامي به تصويب رسيد.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 2:2 توسط قادین |



مدرسه فمینیستی: در روز دوم بهمن ماه 1387 مصادف با 21 ژانویه، مراسم اهدای جایزه سیمون دوبووار به کمپین یک میلیون امضاء برگزار شد. سیمین بهبهانی به عنوان نماینده کمپین یک میلیون امضاء برای دریافت این جایزه دیروز اول بهمن ماه تهران را به مقصد پاریس ترک کرد و امروز در کافه DEUX MAGOTS (سن ژرمن ده‌پره واقع در خیابان Saint پاریس) که اکثر ملاقات های سیمون دوبووار و ژان پل سارتر در آن برگزار می شد و پایگاهی برای روشنفکران آن زمان بود، برگزار شد. در این مراسم کریستین ماری آلبانل وزیر فرهنگ و ارتباطات فرانسه، ژولیا کریستوا فیلسوف فمینیست فرانسوی و سرپرست بنیاد سیمون دوبوار، سیلویا بون دوبوار، دخترخوانده‌ی سیمون دوبوار و گالیمارد (Gallimard) ناشر کنونی کتاب های سیمون دوبووار و سارتر، در این مراسم حضور داشتند.


+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 1:47 توسط قادین |

شهناز غلامی وب‌نگار و فعال حقوق زنان در آذربایجان پس از تحمل ۶۹ روز حبس با تامین وثیقه‌ای ۲۰ میلیون تومانی آزاد شد.
خانم غلامی ۱۹ آبان ماه امسال با شکایت نیروی انتظامی و به اتهام «تشویش اذهان عمومی» بازداشت و تا شامگاه روز شنبه در زندان تبریز به سر برد.
این فعال حقوق زنان در اعتراض به طولانی شدن مدت بازداشتش به مدت هشت روز، دست به اعتصاب غذا زده بود.
هنوز زمان تشکیل دادگاه خانم غلامی از سوی مقام‌های قضایی اعلام نشده است.
وی در شهریور ماه امسال به اتهام «تبلیغ علیه نظام» از سوی دادگاه بدوی به شش ماه حبس محکوم شد.
محمدعلی دادخواه و هاجر صباغبان که وکالت این فعال حقوق زنان را بر عهده دارند، در آن زمان به این حکم اعتراض کرده و خواستار رسیدگی پرونده موکل خود در دادگاه تجدیدنظر شدند.
نقی محمودی وکیل این فعال مدنی در تبریز نیز ۱۵ دی ماه اعلام کرد این حکم از سوی دادگاه تجدید‌نظر تائید شده است.
شهناز غلامی، عضو انجمن زنان ایران، پیش‌تر از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۳به دلیل فعالیت‌های سیاسی، پنج سال را در زندان سپری کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 1:58 توسط قادین |