
فرانسوا پولن دولابار (1647-1723) ترجمه هما مداح
(تصویر: دختر شیرفروش اثر یوهانس وورمر 1660)
مقدمه: در دوران اولیه اروپای مدرن، هم زنان و هم مردان در بحث های مربوط
به "مساله زن" شرکت داشتند. اغلب مردان عالم زن را جنس فرودست به لحاظ
بدنی و عقلی می دانستند که به وسیله خداوند و طبیعت به انجام وظایف زنانه
گماشته شده بود. نویسنده فرانسوی، فرانسوا پولن دولابار این سنت را زیر
پای گذاشت و منکر این اصل شد که جنس یک فرد تعیین کننده ظرفیت یادگیری
اوست. دولابار که شدیدا تحت تاثیر آرای عقل گرایانه فیلسوف علم، رنه
دکارت، قرار داشت، دکترینهای کاتولیک را زیر سوال برد و در جستجوی تبیین
هایی منطقی برای توضیح شرایط زنان برآمد. او مانند کریستین دوپیزان اعتقاد
داشت که سنت های اجتماعی، و نه ظرفیت ذاتی، مانع از رشد فکری زنان می
شوند. چون مغز " فاقد جنس است"، زنان هم مانند مردان از حق یادگیری و
پیگیری مطالعات علمی و ادبی، برخوردارند. دولابار در طی دهه 1670 و در
حالی که برای دستیابی به مقام کشیشی مطالعه می کرد، سه مقاله در مورد
برابری دو جنس و تحصیلات زنان نوشت. او بعدها از عدم مدارای کاتولیکی
دلزده شد و به ژنو نقل مکان کرد. در آنجا به کالوینیسم گروید، ازدواج کرد
و صاحب دو فرزند شد. عقاید او که در زمان حیاتش از محبوبیت چندانی
برخوردار نبود، در قرن بیستم و به واسطه این گفته نظریه پرداز فمینیست،
سیمون دوبوار، احیا شد که بیولوژی سرنوشت نیست.
درباره برابری دو جنس
به آسانی می توانیم ببینیم که تفاوت میان دو جنس محدود به بدن است، چون
بدن تنها بخشی است که در تولیدمثل به کار می رود. اما ذهن چون عمدتاٌ
رضایت خود { از امری} را اعلام می دارد و این کار را در مورد همۀ افراد به
یک شکل انجام می دهد، می توانیم نتیجه بگیریم که فاقد جنس است.
ذهن، که به شکلی مستقل عمل می کند در تمامی انسانها برابر و دارای ماهیتی
مشابه است و قادر به هر نوع تفکری می باشد. برای درک مفاهیم کوچک همانقدر
فکر لازم است که برای درک مفاهیم بزرگ؛ برای تفکر در مورد یک کرم همانقدر
فکر لازم است که برای تفکر در مورد یک فیل. هر کس که ماهیت نور و گرمای یک
شعله را درک کند، ماهیت خورشید را نیز درک می کند.زمانی که فردی به تفکر
در مورد مسائل ذهنی عادت کند، به اندازۀ اشیا مادی که از طریق حواس شناخته
می شوند، درکی روشن از آنها خواهد داشت. تفاوت میان مغز یک مرد بی نزاکت و
نادان و مردی فرهیخته و روشنفکر، مشابه تفاوت ذهن یک فرد در ده سالگی و
چهل سالگی است. بنابراین به نظر می رسد که تفاوت بیشتری بین ذهن دو جنس
{مرد و زن} نیز وجود ندارد، می توانیم بگوییم که این تفاوت ربطی به جنس
ندارد. بیشتر از بدن، مشخصا تحصیلات، مراعات مذهبی و تاثیرات محیطی ما،
دلائل طبیعی و قابل درک برای همه تفاوت های موجود میان انسان ها هستند.
خداوند خود ذهن یک زن را همانند ذهن یک مرد و بر طبق قوانینی مشابه به
بدن او متصل ساخته است. احساسات، امیال و اراده پاسدار این وحدت هستند و
از آنجا که کارکرد ذهن در دو جنس تفاوتی با هم ندارد، ذهن در هر دو جنس از
توانایی هایی واحد برخوردار است.
این موضوع آشکار تر می شود اگر سر را در نظر بگیریم که تنها اندام دانش و
تنها مکان کارکرد ذهن است. جدیدترین تحقیق آناتومیک نشان می دهد که در این
مورد هیچ تفاوتی میان زن و مرد وجود ندارد؛ مغز یک زن درست عین مغز ماست.
ادراکات حسی به شیوه ای مشابه در آنجا دریافت و جمع می شوند و ذخیره آنان
برای {تشکیل} تخیل و حافظه هیچ تفاوتی ندارد. زنان مانند ما با گوش هایشان
می شنوند، با چشم هایشان می بینند و با زبان هایشان می چشند. در صورت بندی
اندام ها در میان دو جنس هیچ تفاوتی وجود ندارد جر اینکه زن ها معمولاٌ
حساس ترند که نوعی برتری است. ابژه های بیرونی به یک شکل بر آنان تاثیر می
گذارند: نور از طریق چشم ها، صدا از طریق گوش ها. بنابراین چه کسی آنان را
منع می کند از اینکه عهده دارد مطالعه خویشتن و بررسی ماهیت ذهن شوند، از
اینکه در مورد انواع مختلف تفکر و نحوه برانگیخته شدن آنها بوسیله حرکتهای
بدنی خاصی سوال کنند، از اینکه به بررسی عقاید طبیعی خود در مورد خدا
بپردازند و به امور معنوی توجه کنند، از اینکه به تفکرات خود ترتیبی
ببخشند و علومی را درک کنند که ما متافیزیک می نامیم؟
از آنجا که آنان نیز صاحب چشم و دست هستند، آیا نمی توانند خود به تشریح
پیکر انسان بپردازند، یا به تماشای دیگران در هنگام تشریح بنشینند؟ به این
ترتیب آنان تقارن و ساختار اعضای بدن را مشاهده می نمایند و متوجه
تفاوتهای اعضای مختلف بدن و روابط آنها با یکدیگر، ترکیب آنها ، حرکات و
کارکردهای آنان و تغییرات ممکن در آنان، می شوند.چنین مشاهده ای می تواند
آنان را قادر سازد تا راه های نگهداری این اعضا در وضعیتی سالم و راه های
برگرداندن آنها به وضعیت اولیه در صورت بروز تغییر را بیابند. برای این
کار تنها کافی است آنها ماهیت بدن های دیگری را که با بدن های خودشان در
کنش متقابل است، بشناسند و خصوصیات و هر چیزی که آنان را قادر می سازد اثر
خوب یا بدی بر بدن داشته باشند، را کشف کنند . این چیزها با استفاده از
حواس فرد و تجربیات مختلفی که فرد توسط این حواس کسب می کند، آموخته می
شوند و از آنجا که زنان کاملا قادر به انجام هر دو کار هستند، آنها نیز می
توانند مانند ما فیزیک و پزشکی بیاموزند...
در مورد زنان ما، ما پس از رهنمودهایی مفصل علیه آنان، به جلوگیری از
دسترسی آنان به علوم و خدمات اجتماعی نیز بسنده نکرده ایم، بلکه جلوتر
رفته ایم و تصور کرده ایم که محرومیت آنان مبتنی بر ضعف های طبیعی است.
هیچ چیز تخیلی تر از این عقیده نیست، چرا که چه به علوم نگاه کنیم و چه
به قوای ذهنی ای که برای درک علوم از آنها استفاده می کنیم، در هر دوی
آنان دو جنس با یکدیگر برابرند. یک راه و فقط یک راه برای ورود حقیقت،
خوراک ذهن، به ذهن وجود دارد، همانطور که تنها یک راه برای ورود غذا به
انواع شکم برای تغذیه بدن وجود دارد. به لحاظ جنبه های مختلفی از ذهن که
آن را کمتر یا بیشتر مستعد یادگیری علوم می سازند، چنانچه صادقانه به
حقایق بنگریم، ناچاریم قبول کنیم که همه مزیت ها از آن زنان است.
ما نمی توانیم مشاجره کنیم که مردانی که از درشت تر و سنگین ترند، احمق
ترند و بالعکس افراد کوچک تر و حساس تر، باهوش ترند. تجربه من وسیع تر و
یکسان تر از آن است که مجبور به یافتن دلائل بیشتر باشم. بنابراین، جنس
زیبا، حالت لطیف تری از خود ماست، زنان باید اطمینان داشته باشند که
چنانچه به یادگیری بپردازند، با ما برابر هستند.
پیش بینی می کنم که بسیاری از افراد تصور خواهند کرد من زیاده روی کرده ام
و با عقاید من موافق نخواهند بود. نمی توانم در این مورد کاری انجام دهم.
ما عمیقا فکر می کنیم که شرافت جنس ما مبتنی بر اول بودن در هر چیزی است،
در حالیکه من باور دارم برای تحقق عدالت باید حقوق هر دو جنس احقاق شود.
همانا، همه ما، اعم از زن یا مرد، دارای حق برابری در مورد {کشف} حقیقت
هستیم چون ذهن همه ما به شکلی برابر قادر به درک آن است، و چون هر دوی ما
عکس العمل های مشابهی نسبت به ابژه هایی که بر بدن مان تاثیر می گذارند،
نشان می دهیم. این حق {برخورداری} از دانش یکسان که بوسیله طبیعت به همه
ما عطا شده، از این واقعیت سرچشمه می گیرد که همه ما به شکل یکسان به آن
نیاز داریم. هیچ کس نیست که در آرزوی سعادت خویش- هدف تمام اعمال ما-
نباشد. هیچ کس نمی تواند بدون دانش آشکار و ممتاز به سعادت دست یابد.
همانطور که عیسی مسیح و سنت پل ما را امیدوار ساخته اند، این دانش همان
چیزی است که سعادت ما را در زندگی اخروی مقدور می سازد...
بنابراین نباید امروزه ارزش زیادی برای اظهارات رایجی که از تفاوت وضعیت
دو جنس سرچشمه می گیرند، قائل باشیم. اگر بخواهیم مردی را به خاطر فقدان
شجاعت، قدرت تشخیص و ثبات مسخره کنیم، او را زن صفت می نامیم، مثل اینکه
می خواهیم بگوییم که به اندازۀ یک زن ضعیف و ناتوان است. از طرفی دیگر اگر
بخواهیم زنی صاحب شجاعت، قدرت یا هوش فوق العاده را تحسین کنیم، می گوییم
که مردانه است. این اظهارات که بسیار تملق آمیزند هیچ ارتباطی به عقاید
متعالی ما در مورد انسان ها ندارند، چون ما باور نداریم که آنها تقریب
درستی از حقیقت باشند و حقیقت کذایی آنان به شکلی کورکورانه مبتنی بر
طبیعت یا سنت است، بنابراین این اظهارات به کل شرطی و قراردادی اند. پیوند
تقوا،ملایمت و صداقت با زنان به اندازه ای عمیق است که اگر جنس آنان در
چنین وضعیت بی ارزشی نگه داشته نشده بود، هر مردی را به خاطر داشتن این
صفات در حدی فوق العاده تحسین می کردیم و می گفتیم "او یک زن است"، البته
اگر مردان تمایلی به قبول این نوع از زبان در گفتارشان داشته باشند.
به خاطر همه این ها، مردان نباید برای تمایز متوسل به قدرت فیزیکی شوند،
وگر نه حیوانات از ما برترند و قوی ترین ما، برترین ماست. تجربه به ما
نشان داده است که نیروهای حیوانی، انسان را برای هر کاری جر کارهای بدنی،
نامناسب می سازند، در حالی که افرادی که از قدرت بدنی کمتری برخوردارند،
معمولا باهوشترند. شایسته ترین فلاسفه و بزرگترین شاهزاده ها معمولاٌ
بسیار حساس و نازک بین بوده اند، و بزرگترین کاپیتان ها از نبرد با
سربازان بیچاره، لذت نمی برده اند. و کافی است کسی به یک دادگاه سر بزند
تا ببیند که بزرگترین قضات در پی چشم و هم چشمی با قدرت دربانان دون پایه
نیستند.
بنابراین این میزان تاکید بر ساختار بدن برای توجیه تفاوتهای میان دو جنس منطقی نیست، چون تفاوتهای ذهنی بسیار مهم ترند.
پایگاه اطلاع رسانی انسان شناسی جنسیت
پاسخ دادن و سخن راندن علمی و منطقی در مقابل ادبیاتی هتاکانه که گویی با فحاشی دلسوزانه می کوشد تا جمعی از بردگان از راه به درشده را به صراط مستقیم ناسیونالیسم مقدس بازگرداند، بیشک دشوار است. ولی در این نوشته بدان خواهیم کوشید، که اقتضای فمینیست بودن جز این نیست...
به راستی تامل یا نگاهی سطحی و گذرا؟ نام "دومان.س" به عنوان نگارنده با شناختی که فعالین آذربایجان از نوشته های وی دارند ، خواننده را به درنگ وا میدارد تا مطلبی درخور را در مقابل خود ببیند. ولی گویا اپیدمی بدون تفکر و مطالعه هرآنچه به تخیل یا احساس خطور میکند را بیدرنگ بر قلم جاری ساختن، گریبانگیر فعالین باسابقه حرکت ملی نیز شده است.
. براستی این ادبیات نابالغ توام با ترس چه در مقام کنش و یا واکنش که نه نشان از شناخت مکتب فمینیسم دارد و نه فعالین این عرصه را در یک چارچوب علمی به نقد می کشد و تنها در فضایی سرکوب گرانه به تخریب این افراد می پردازد از کجا سرچشمه می گیرد؟
تغییر برای برابری - اکنون يک ماه از آغاز به کار ائتلاف برخی از فعالان و گروه های جنبش زنان به نام «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» می گذرد. آنچه مرا وادار به نوشتن در اين باره کرده، بیان نقد و نظراتم درباره این ائتلاف و دلایل عدم شرکتم در آن نیست که در نوشته ای ديگر به آن خواهم پرداخت، بلکه ضرورت شفاف کردن رابطه کمپین یک میلیون امضا با این ائتلاف، فارغ از مخالفت یا موافقتم با آن است.
آنچه برای من به عنوان یکی از فعالان جنبش زنان در کمپین یک میلیون امضا پرسش برانگيز است و مبهم؛ چگونگی رابطه بین کمپین و همگرایی از منظر تدوین کنندگان و آغازگران این همگرایی است . چرا که دعوت کنندگان به این همگرایی گوئی به عمد یا سهو کوشیده اند کمپین را به «این همانی» با همگرایی، یا نوعی انتقال فاز «از کمپین به همگرایی» و يا «گروه و دسته و تشکیلات کمپین در همگرایی» تقلیل دهند. توجه علاقه مندان را به مصداق هایی از این دست جلب می کنم.
در یک فضای آزاد و بدون هیچ گونه تعصب فکری قصد نگاهی اجمالی به نقش زن در حرکت ملی آذربایجان یا به عبارت بهتر رابطه ی میان دو ریشه هویتی یک فرد که بارها از طرف هر دو گروه فکری مورد نگاههای رادیکال و اکثرا متعصبانه روبه رو شده است.ابتدای کلام را با جمله ای زیبا از شارل فوریر شروع می کنم:در هر جامعه،درجه آزادی زنان مقیاس طبیعی آزادی عمومی است(البته همین جمله توسط خود کارل مارکس در دستنویس های اقتصادی و فلسفی 1844هم ذکر شده است).
وقتی خبرهای موفقیت آمیز از فن آوریها و پیشرفت تکنولوژی و همچنین پیروزی یک فرد یا گروه علمی و ورزشی را در مجامع بین المللی می شنویم بسیار خوشحال شده و به خود می بالیم ولی آیا وقتی می شنویم که ایران رتبه اول در اعدام مجرمین را به خود اختصاص داده است باز هم باید خوشحال باشیم و به خود ببالیم؟ آیا وقتی می شنویم که دستگاه قضایی در متابعت با قوانین مصوب دستگاه تقنینی از مجازاتهای خشونت بار از جمله سنگسار برای تنبیه مجرمین و ارعاب دیگران استفاده می کند و اطفالی که در هنگام ارتکاب جرم کمتر از 18 سال داشته اند را به مرگ محکوم کرده و جان آنها را با طناب دار می گیرد نیز می بایست افتخار کنیم؟ متاسفانه در خبرها شنیدم " محکوم به سنگساری در ساری اعدام شد" اعدام فله ای در کشورمان به قدری بالا و غیر قابل هضم است که این خبر لرزه بر اندامم انداخت. که چطور می شود یک محکوم به سنگسار را اعدام کرد؟ آیا مرجع قضایی حق تبدیل مجازات سنگسار، که مجازاتی منسوخ در تمام کشورهای دنیا بوده و با کرامت و ذات انسانی مغایرت دارد را می تواند به اعدام تبدیل و جان مجرم متهم به زنای محصن یا محصنه را بگیرد؟
قبل از اینکه به مبانی قانونی مربوط به حکم سنگسار عبدالله فریور و تبدیل آن به اعدام بپردازم لازم می دانم که به دو نکته مهم و اساسی در خصوص مجازات اعدام اشاره کنم.
نخست اینکه: نمی دانم برخی از کسانی که در دوایر اجرای احکام مشغول به کار هستند و یا در کل، دستگاه قضایی کشومان چه سودی از جان گرفتن مجرمین می برند که حیات را به ممات مجرم ترجیح می دهند و می خواهند اینگونه احکام که نتیجه آن سلب حیات دیگری است را سریعا به اجرا گذارند! از جمله اعدام سه نفر به اتهام زنا در شهر ساوه، اجرای حکم اطفال زیر 18 سال در نقاط مختلف کشور، اجرای حکم برخی از زنانی که خود قربانی جرم بوده اند و اجرای احکام قصاصی که متهم آن هیچگونه عمدی در قصد مجرمانه قتل نداشته ولی عملی را که انجام داده اند نوعا کشنده است و از این دست مجرمین که حیاتشان افکار عمومی را آزرده نمی کند. بنابراین آیا بهتر نیست در اجرای احکام اعدام تامل کنیم و بیش از این خدشه به آبرو و حیثیث کشورمان نزنیم؟ آیا بهتر نیست مصلحت کشورمان را فدای به دار آویختن دیگری و خشنودی خانواده ای نکنیم؟ و آیا بهتر نیست بیاندیشیم به اینکه به جای ترویج خشونت و ایجاد زمینه های مناسب برای ارتکاب جرمهای سنگینی که مجازات مرگ در پی دارد، زمینه مناسب برای پیش گیری از وقوع جرم برای نوجوانان و جوانان این مرز و بوم مهیا کنیم؟
دوم اینکه: امروزه اثبات شده است که مجازات مرگ به هیچ عنوان نمی تواند عاملی برای پیش گیری از وقوع جرم باشد و حتی نمی تواند افرادی که مستعد ارتکاب جرم هستند را از وقوع جرم بازدارد. در کشورمان ماهانه حدود ده تا سی نفر(شاید هم بیشتر) به دار آویخته می شوند ولی از آمار جرایم نه تنها کاسته نشده بلکه افزایش نیز یافته است. مهمتر اینکه جهان امروز با پیشرفت تکنولوژی این امکان را فراهم کرده است که دیگر کشورها ناظر و شاهد اعمالمان باشند. برای حفظ حقوق بشر بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر، روز به روز بر تعداد افراد یا گروههای حامی حقوق بشر افزوده می شود و هر یک درصدد آن هستند که دولت خود یا دیگر دول را به راهی هدایت کنند که نتیجه آن حفظ کرامت و ذات انسان و پایبندی به حقوق بدیهی و طبیعی آنهاست. در این میان آنچه بیش از هر چیز افکار جهانیان را به خود مشغول می کند خشونتی است که یک دولت در عملکرد خود با ملت به کار می گیرد. از پلیس گرفته تا بالاترین مسئول یک کشور، در برابر تعهدات بین المللی که به آن پایبند شده اند می بایست پاسخگو باشند. آمار بالای اعدامها به خصوص اطفال زیر 18 سال و سنگسار نیز از جمله مواردی است که توجه نهادها و سازمانهای حقوق بشری را به خود جلب کرده است.
و اما پیرامون محکوم به سنگساری که اعدام شد:
عبدالله فریور، معلم 50 ساله موسیقی که از سال 1383 به اتهام زنای محصنه بازداشت شده بود، متهم بود که با وجود داشتن زن و دو فرزند، با دختري ارتباط جنسي داشته است اما به گفته خانوادي وي، اين رابطه جنسي "نامشروع" نبوده است، چرا که فريور و آن دختر با يکديگر پيمان "صيغه" يا ازدواج موقت داشته اند و همسر عبدالله فريور نيز از اين رابطه اطلاع داشته و اين ازدواج موقت با رضايت وي انجام شده است. پرونده فريور، از آذرماه سال ۱۳۸۴ يعني يک سال بعد از دستگيري اش در شعبه دو کيفري دادسراي ساري در مازندران به جريان افتاد و خواهر وي مي گويد که قاضي بدون توجه به مدارک دال بر قانوني بودن ازدواج اين دو نفر تنها به اعترافاتي استناد مي کند که تحت فشار از برادرش اخذ شده است. به هر حال حکم به محکومیت عبدالله به سنگسار صادر و وی به جای اجرای مراسم سنگسار در محوطه زندان ساری به دار آویخته شد. صرفنظر از صحت و سقم ماهیت پرونده و اینکه انسانها به گونه ای حق بر بدن خود دارند. وعبدالله با دختر مورد علاقه خود و با رضایت وی، دست به عملی زد که قانونگذار برای این عمل مجازات در نظر گرفته است نکاتی قابل تامل است:
1. سنگسار یا همان رجم مجازاتی مغایر با کرامت انسان بوده و حتی در زمان پیغمبر نیز از آن دوری می شد و امروز نیز به دلیل مفسده ای که این مجازات در بردارد ریاست محترم قوه قضاییه در بخشنامه ای خواستار عدم اجرای این مجازات شده و محاکم دادگستری نیز در صدور اینگونه احکام احتیاط به خرج می دهند ولی در برخی مواقع، دوایر اجرای احکام بدون در نظر گرفتن توالی زیانبار اجرای حکم سنگسار و بخشنامه ریاست قوه قضاییه، حکم سنگسار را به اجرا در می آورند.
2. مجازات رجم در مورد زنا در قران نیامده و فقط مساله " ماه جلده" یعنی صد ضربه شلاق را می توان یافت. پس به عبارت دیگر مرجع قضایی هم از لحاظ قانونی نمی تواند مجازات سنگسار را تبدیل به اعدام کند و هم از لحاظ شرعی نمی توان دست به چنین عملی زد. به همین جهت است که ریاست محترم قوه قضاییه بارها در موارد مشابه پیشنهاد تبدیل سنگسار به صد ضربه شلاق را به کمیسیون عفو و بخشودگی داده و این کمیسیون با پیشنهاد معظم له موافقت نموده است.
3. در مورد اجرای حد زنا حدیثی وجود دارد که قابل تامل است و آن مربوط به شخصی به نام "ماعر ابن مالک" است وقتی وی به نزد پیغمبر اکرم آمد و به خاطر آن برداشتی که از تعالیم اسلام پیدا کرده بود از نظر روحی آنقدر تحت فشار بود که به پیغمبر(ص) گفت که من مرتکب گناه زنا شده ام اما پیغمبر اکرم از آن اعراض کرد و توجه نکرد.( متاسفانه برخی قضات بر خلاف این سیره و منش پیغمبر به دادرسی با آب و تابی وصف ناپذیر ادامه می دهند!) مرد به خاطر فشار روحی و عذاب وجدانی که داشت بار دیگر از سمت راست پیغمبر آمد و مساله را بازگو کرد و خواست که پیغمبر حکم خدا را در مورد او اجرا کند. پیغمبر(ص) باز به گفته او توجه نکرد شاید منصرف شود و برود. این بار شخص از سمت دیگر آمد و موضوع را تکرار کرد که باز هم پیغمبر اعتنایی نکرد.پس از آنکه سه بار مساله توسط این شخص به پیغمبر اعلام شد، پیغمبر(ص) از او پرسید: تو اصلا می دانی که زنا چیست؟ شاید تو فقط نگاه کردی؟ شاید تقبیل کردی؟(تقبیل یعنی بوسیدن) و در هر بار شخص پاسخ منفی داد. پیغمبر(ص) از او پرسید: تو چرا اینقدر اصرار داری و اینطور آمده ای و اقرار می کنی؟ و آن شخص گفت: برای اینکه من می خواهم پاک شوم. و این نکته جالب است که اقامه حد در مورد زنا به گونه است که به شخص خدمت شود و آن ناراحتی درونی و باطنی و عذاب دایمی وی برطرف گردد. بنابراین هدف از مجازات در آن زمان نیز برگشت پذیری بوده است در مورد این حدیث که به رجم اشاره شده، حتی گفته شده که اگر شخص فرار کرد، دیگر دنبالش نروید تا دیگر مساله انتقامجویی به خودش نگیرد. بنابراین مجری حکم عبدالله فریور همانطور که مرقوم گردید تاکید می شود که نه تنها نمی توانسته، به جهت قانونی وی را به دار بیاویزد از لحاظ شرعی نیز به دلیل منع انتقامجویی و امکان فرار محکوم به سنگسار که در قران نیز به آن اشاره ای نشده است نمی توانسته دست به چنین عملی زند.
4. نمی توان کسی را مجازات کرد ولی به فلسفه مجازات اهمیتی قائل نشد. تامین اجتماعی، حمایت از جامعه و لزوم مراقبت از حقوق فردی و اجتماعی انسان ها از یک سو و جبران آثار ناشی از جرم، در واقع معالجه یک بیماری فردی، اجتماعی و پیشگیری از وقوع مجدد و تکرار آن و ایجاد شرایط مساعد برای تامین عمومی و ایجاد امکانات رشد در همه زمینه ها که در راس آنها حمایت از حق حیات و جلوگیری از تجاوز به حقوق مادی و معنوی افراد جامعه، از سوی دیگراز جمله فلسفه مجازات می باشد. ولی آنچه که از همه مهمتر است اینکه اگر فردی مرتکب جرم شد در وحله اول می بایست او را درمان کرد و با تنبیه های مقتضی به جامعه بازگرداند در حالی که در مجازات سلب حیات این امکان وجود ندارد که محکوم علیه به جامعه بازگردانده شود بنابراین از فلسفه مجازات و عدالت دور می شویم.
به هر تقدیر- جان عبدالله فریور از بدنش جدا شده و در سال گذشته نیز تعدادی از مجرمین به زنا سنگسار شدند. امیدوارم این مجازات خشونت بار از قوانین کیفری کشورمان با اراده و حسن نیت نمایندگان مجلس شورای اسلامی زدوده شده و مجازاتی جایگزین آن شود که امکان بازگشت به جامعه برای مرتکب یا مرتکبان این جرم وجود داشته باشد بدیهی است تکیه کردن به مجازات اعدام نه تنها دردی را درمان نمی کند بلکه بر دردهای جامعه افزوده و جایگاه رفیع کشورمان را در سطح بین الملل تنزل می بخشد.
میدان زنان: خبر محبوس شدن عالیه اقدام دوست خبری بد است؛ این اولین حبس طولانی مدتی است که در سال های اخیر جنبش زنان به طور جدی با آن روبه رو بوده است، تاکنون همیشه حبس های کوتاه مدت، تنبیه، ضرب و شتم، جریمه، اخراج و ... در کار بوده است، اما حبس طولانی مدت چیزی دیگر است. محبوس کردن برای مدت طولانی به معنای آن است که مبارزه با قدرت ابعادی جدی به خود گرفته است.
در این یادداشت می کوشم وجه دیگری از این واقعه را نیز تصویر کشم که به گمانم برای جنبش زنان دارای اهمیت است. در این شکی نیست که محبوس کردن یکی از بدترین خشونت هاست و جنبش زنان سال هاست که با خشونت عالیه نهادینه رو به رو بوده است. عالیه اقدام دوست نیز قربانی این خشونت است، اما اگر تاکنون «مظلوم» بوده، دیگر نخواهد بود. حبس عالیه نشانه ضعف قدرت و خشونت «عالیه» و پایان ترحم، خیریه و خباثت نهفته در آن و از اینرو واقعی شدن مبارزه زنان با قدرت است. این اقدام نشانه آن است که قدرت از چهره نقاب ترحم افکنده است.
قدرت عالیه در تمام این سال ها قصد داشته مطالبات جدی زنان و به پرسش کشیدن نظم نمادین مذکر را با «سیاست ترحم» ناچیز جلوه دهد و دست کم بگیرد. اگر چه تهدید، جدی بوده است، اما ژست ترحم و وضعیت بر آمده از آن، باعث می شد مبارزه و موضوع آن کوچک جلوه داده شود تا به این ترتیب ثابت شود که اولاً زنان «جنبش» ندارند و در ثانی اگر هم «چند نفری» شلوغ می کنند، بالأخره هر چه باشد دست آخر «زن» اند و رأفت پدرسالار نظام اسلامی و جامعه مردان در این نظام مقدس اقتضا می کند که با این «موجودات ضعیف» زیاد با خشونت رفتار نشود. صد البته این فقط ژستی تاکتیکی بوده است و مبارزه واقعی همواره در همه سطوح، در خانواده، در اجتماع و در سیاست جریان داشته است؛ آنهم چه مبارزه ای. ترحم تنها ژستی تاکتیکی، نقابی برای قدرت بود تا مبارزه خشونت بار واقعی بتواند در جای دیگر با بی رحمی هر چه تمامترادامه یابد. آنها که به طرق مختلف مجازات شده اند، سنگسار شده اند، دستگیر شده اند، مورد ضرب و شتم و توهین واقع شده اند، کتک خورده اند یا موضوع مجازات واقعی از انواع دیگر بوده اند، می دانند که ترحم قدرت عالیه و نقاب دلسوزی جامعه و نظام پدرسالار تنها ژست است و بس.
ترحم یکی از خبیث ترین انواع خشونت است. به معنای انکار توانایی و انسانیت طرف مقابل و به پرسش گرفتن قابلیت او به عنوان انسان است. ژست ترحم نیز از این مقوله جدا نیست. این درست که جنبش زنان در بسیاری موارد از تاکتیک ترحم برانگیزی برای الغای خشونت و مجازات به درستی بهره برده است؛ یعنی بر همان ژستی سوار شده است که قدرت با وانمود کردن به آن، قصد داشته مبارزه را کم اهمیت جلوه دهد و «خود» را به عنوان هدف اصلی این مبارزه نادیده بگیرد. این تاکتیک مفید و کارا بوده است، اما حساب باز کردن زیاد بر روی ترحم عوارض خود را هم دارد. بیش از همه باید روانشناسی ترحم را تحلیل کرد تا آن را تنها به چشم اقدامی تاکتیکی در نظر گرفت.
مهمتر از هر چیز در نظر گرفتن این نکته است که در جامعه ای که خشونت به منتها درجه وجود دارد، ترحم نیز در آن به اعلی درجه یافت می شود. ترحم در تقابل با خشونت نیست. عین آن است. ترحم بر کودکان خیابانی که عمدتاً در شکل دادن پول به آنها خود را نشان می دهد، در واقع به نوعی صحه گذاردن بر مناسبات تبعیض آمیزی هم هست که آن کودک را به خیابان رانده است. نمی خواهم بگویم که به کودکان خیابانی نباید کمک کرد و فقرا و گدایان را باید راند و بی سرپرستان را به حال خود باید گذاشت. منظور آن است که وقتی در جامعه ای میزان ترحم تا این حد بالاست، نشانه آن است که در آن جامعه خشونت تا چه حد فراگیر و گسترده است. در جامعه سالمتر، ترحم جای خود را به عدالت و مسئولیت می دهد و به انسان ها فضا داده می شود تا به عنوان انسان از حقوق خود دفاع کنند و آنچه را که تضییع شده، دوباره به چنگ آرند.
خشونت فراگیر است و از همین رو اینهمه خیریه های رنگارنگ وجود دارد. غرضم آن نیست که کاری را که همه خیریه ها انجام می دهند، به پرسش بگیرم، اما نفس وجود اینهمه خیریه برای کودکان کار، روسپی ها ( البته گاه در شکل خانه های عفاف)، بر جای ماندگان، افغان ها، دانشجوها ( در شکل ازدواج های دانشجویی)، بی سرپرستان، زنان و جز اینها دال بر وجود خشونت و تبعیض در حق همه این گروه ها است. وجود خیریه باعث می شود تا اصل آن مناسبات تبعیض آمیز هرگز به پرسش کشیده نشوند. بر عکس دال بر تثبیت و تأیید و میل به بقای آنهاست. جامعه ما در بنا کردن خیریه و امور خیریه ای استاد است و این یعنی خشونت را به اعلی درجه اِعمال و تأیید می کند. خیریه به معنای تقابل با خشونت، فقر، و تبعیض نیست، به معنای تأیید آن و خواست پنهانی و آشکار برای تداوم آن مناسبات است. خیریه و حس ترحم به عنوان زیربنای اخلاقی آن دال بر منتها درجه خشونت و خباثت است. بی جهت نیست که دولت در جامعه ما به بنگاه خیریه بدل شده است. همین دولت در عین حال مولد بیشترین میزان خشونت و تبعیض هم هست. خیریه نیست مگر خشونت و سلب انسانیت که با ترحم عرضه می شود. اگر هنوز هم تردید دارید کمی به تجارب خیریه ای بازگردید و آنها را از نو مرور کنید. همان ها که برای دانشجویان جشن ازدواج ترتیب می دهند، در مواقع دیگر آنها را به اعلی درجه می کوبند و شکنجه می دهند و می کشند. نمونه های دیگرش هم هست، همان بنگاه های خیریه ای که برای دختران جهیزیه تهیه می کنند و برای کودکان به اصطلاح چه های که نمی کنند، انتظار دارند قربانیان و مورد لطف واقع شدگان به دست و پایشان بیفتند ؛ وگرنه به ناسپاسی متهم شان خواهند کرد. بنگاه خیریه در همه انواع آن دستگاه مولد خشونت است.
در عین حال باید این نکته را نیز در نظر داشت که آنکس که ترحم می کند، در واقع خود شایسته ترحم است و به بیانی دیگر ترحمی را که انتظار دارد بر او روا داشته شود، فرافکنی می کند. می توانم نمونه هایی را بر شمرم. به گدایی از سر دلسوزی پول می دهیم. اگر به آن احساس بازگردیم، متوجه می شویم که دلسوزی، ما را به دادن پول وا نداشته است، مهمترین انگیزه این اندیشه است که چنانچه در جای او بودیم، دوست می داشتیم با ما به مهربانی رفتار شود و در حقمان لطف شود. همان ها که از روی نیت خیر (دلسوزی) برای دختران جهیزیه جمع می کنند و برایشان شوهر گیر می آورند و غیره، خود از همه بیشتر محتاج ترحم اند. بنگاه خیریه ترحم و کمک به اصطلاح انساندوستانه را به به بهای خشونت به خرید و فروش می گذارد. اگر بنگاه خیریه خشونت خود را آشکار کند و نقاب ترحم از چهره بیندازد، یعنی مناسبات قدرت واقعی تر شده اند. پایان خباثت ترحم را باید به فال نیک گرفت.
باز می گردم به حبس عالیه توسط قدرت عالیه و اقدام عالیه در برابر اقدام قدرت عالیه. اگر او به عنوان عضوی از جنبش زنان محبوس شده، اما محبوس کردن او نشان از آن دارد که بنگاه خیریه (دولت در معنای موسع آن) دیگر زنان را شایسته ترحم نمی داند و نقاب انسانیت و ترحم را از چهره زدوده است؛ یعنی به ضعف خود و شایسته ترحم بودن اعتراف کرده است. تنها جایی که قربانی شدگان، مورد ترحم و خشونت واقع شدگان، قدرت را به پرسش می گیرند، خباثت ترحم ناچار می شود خشونت را عریان سازد و ژست ترحم را کنار بگذارد. دستکم به گمان من، این اقدام، نشانه آن است که جنبش زنان در مبارزه گامی اساسی رو به جلو برداشته است. یعنی قدرت عالیه، دیگر زنان را شایسته ترحم نمی داند. در عین حال این واقعه یاد آور می شود که باید به راه کارهای دیگری برای مقابله با خشونت عریان بی ترحم اندیشید.
نوشته زن، شکلات و مگس ها با روایتی داستان گونه ازمشاهده بنری تبلیغاتی آغاز شده و در ادامه با لحنی نچندان محترمانه و در اپیزودهای مختلف در رد حجاب و نگاه اسلام به زن نوشته را ادامه داده و با کلماتی ناخوشایند عقاید خود را نسبت به زنان خانه دار و زنان محجبه به پایان می رساند.
واکنش ما در برابر عمل توهین آمیز سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز (نصب بنر "حجاب، مصونیت است")، واواکنش!! هایی در پی داشت. دوست عزیزی "ردی بر مگس نامه" ی ما برایمان ارسال نموده اند که در راستای سیاست فمینیستی مان مبنی بر پذیرش افکار مخالف، این "نقد" را در وبلاگ درج می نماییم.
در رد مگس نامه
یاشیل قان
اپیزود 666: لحظاتی است که خشکیده ام. خود را به شدت جمع و جور می کنم. آب دهانم را با سرعتی سرسام آور قورت می دهم...آی...گلویم درد می کند.. اینجا، کافی نت است و در برابر چشمانم یادداشتی زیبا با تیتری زیباتر؛ زن، شکلات و مگس ها... بنا به شواهد، گویا، من یک مگسم!؛ و لاجرم، در پی شکلات!
موضوعی که در نوشته ی زن، شکلات و مگس ها مورد کنکاش (کنکاش؟!) قرار گرفته آن قدر حجیم و وسیع است که نتوان در نوشته ای کوتاه و مجمل، به تحلیل تمامی مسایل موجود در آن پرداخت. گرچه نویسنده ی عزیز مطلب مذکور نه تنها به زعم خویش تمامی مسایل را واکاویده، که حتی نتیجه گیری را نیز پیوست نوشته ی خویش نموده است. این مبحث، اهل خود را می طلبد و مطالعان حیطه اش را. منظور من نیز از تحریر نوشته ی زیر جوابیه ای برای ایشان نیست که من، خود را متخصص در این علوم نمی دانم. بلکه، طرح سوالاتی است از ایشان تا اگر صلاح دیدند، با علم خویش مگسی را از نگرانی درآورند!
((از کودکی همیشه با این سوال کلنجار می رفتم که من زنم یا انسانم؟!
و اکنون پاسخی بخردانه :
من زنم! جنسی در قالب جسمی برای ارضای انسان.))
نویسنده ی عزیز، در ابتدا سوالی را مطرح نموده و با کسب جواب خود، پیش فرضی را بر فضای نوشته تحمیل کرده اید. در پاسخ به سوال ((زن یا انسان)) زن را برگزیده و آن را جسمی برای ارضای انسان دانسته اید. اما پاسخ نداده اید که منظور از انسان کیست.. آیا انسان را مساوی با مرد دانسته اید؟. اگر نه، پس قبول کرده اید که مرد نیز جنسی در قالب جسمی برای ارضای انسان خواهد بود که آن وقت دیگر با انسان نبودن مرد و زن، جمله ی فوق نادرست می گردد. پس، جنابعالی انسان را مرد فرض نموده اید و به عبارت دیگر، مرد کالایی در قالب جسم نیست. این مورد را لطفا به یاد داشته باشید.(1)
بعد از تعریفی که بدون ذکر کوچکترین ماخذ و منبعی برای دوگانگی ارائه کرده اید (که با توجه به مفهوم آن، به نظر آن چنان نیز درست به نظر نمی رسد) به طرح نظریه ای اقدام نموده اید: ((سکسوالیته اسلامی و حجاب به عنوان نمود دوگانه باوری اسلامی است.)). و تنها در اواخر نوشته در تایید نتیجه گیری خود و از مصادیق دوگانگی اشاره کرده اید: ((ایجاد ترس از رابطه با جنس مخالف و پرهیز یا محدودیت و کنترل آن و از سوی دیگر " اغفال و فریب" به عنوان یک نوع وسیله ی ارتباطی)). نویسنده ی عزیز، آیا کوچکترین توضیحی در چگونگی ارتباط این موارد با تعریف خودتان از دوگانگی ارائه فرموده اید و اصلا واقعا اینها چه ربطی به دوگانگی دارند؟. آیا تبیین نموده اید کدامین تفکرات به بخش آگاهانه مربوطند و کدامها به ناآگاهانه؟. آیا مورد مطروحه ی شما حجاب است؟. آیا رابطه ی زن و مرد است؟. یا اصلا در حالت کلی، سکسوالیته ی اسلامی است؟. این چه جور طرح مساله است که هیچ داده ای برای حل آن وجود ندارد و اصلا، صورت مساله هم مشخص نیست. دوست عزیز، نویسنده ی محترم، شما حجاب را کوبیده اید و مشخص نکرده اید منظورتان از حجاب چیست!. چادر است؟، مانتو است؟، یک نوع پوشش خاص است؟، تفکر اسلامی در مورد حجاب است؟، حجاب چیست؟!، و جالبتر آنکه مشخص ننموده اید به عنوان فردی ناظر بر زنان محجبه برایشان نسخه می پیچید یا اینکه خود نیز از آنانید:(( با دیدن بنر و زنان محجبه ای که آسوده، بدون هیچ احساس تحقیر شدگی از مقابل آن می گذرند)). نویسنده ی محترم، از جمله ی شما اینگونه برداشت می شود که حجاب موجب انسان دیده نشدن زن گردیده و باعث بروز احساس حقارت می گردد. دوست عزیز، چگونه متوجه گشته اید که آن محجبه ها بدون احساس تحقیر از مقابل آن گذشته اند؟. از تمامی شان یک به یک پرسیده اید؟. اتفاقا بنابر تعریف شما، اگر آنان دچار دوگانگی بودند باید تحقیر را با تمام وجود حس می نمودند. اگر آنان انسانیت خود را در زیر حجاب اسلامی به زیر سوال رفته نمی بینند و تحقیری حس نمی کنند، پس دچار کدام تعارض و دوگانگی گشته اند؟!. آیا این عدم احساس حقارت آنان را باید تفسیر به دوگانگی نمود یا به اعتقاد و ایمان به سکسوالیته ی اسلامی؟. دوست عزیز، به نظر می رسد شما در همان ابتدای کار، طرف حسابتان را اشتباه فرض نموده اید. جنابعالی باید در وصف محجبه هایی می نوشتید که مشکل با حجابشان دارند. آخر آنی که مشکلی با حجابش ندارد چگونه دارای تعارض می شود؟!. اصلا، فرض می کنیم جمله ی اشتباه شما درست باشد و با تعریفتان همخوانی پیدا کند!. برای درک احساس زنان محجبه ی احساس حقارت نکرده، باید از دو حال خارج نباشید. یا محجبه اید و احساس حقارت نکرده اید، یا نیستید و وصف آنان را از زبان خودشان شنیده اید. اگر محجبه هستید و احساس حقارت نکرده اید، که خوب، اصولا ممکن نیست!. شما به دلیل احساس حقارتتان آن نوشته را مرقوم فرموده اید. پس می ماند یک مورد و آن هم کسب حال از محجبه های بدون حقارت. شما به آنان گفته اید که به انسانیتشان توهین شده و حجاب مسبب آن بوده، آنها هم گفته اند که احساس حقارت نمی کنند چون اصول اسلامی منجمله حجاب را با انسان بودنشان در تعارض نمی بینند. بعد، شما به عنوان کسی که محجبه نیست به محجبه هایی که مشکلی با حجابشان ندارند گفته اید دچار تعارضند!. این، می شود؟!(2)
((ارتباط آزاد زن و مرد ستون های نظم جنسی اسلامی را به مخاطره می افکند))،((حجاب و جداسازی به منظور جلوگیری از تعامل و رابطه با جنس مخالف )). باز هم ابهامی دیگر. در حالی که کل یک نظم و سیستم قرار است زیر سوال رفته و به چالش کشیده شود معلوم نگردیده منظور از ارتباط آزاد چیست. نویسنده ی عزیز، این ارتباط را چه چیز در نظر بگیریم؟. من آنرا سکس دسته جمعی در نظر می گیرم و با اتکا به زشت بودن آن، به تبرئه ی نظم جنسی اسلامی می پردازم. آیا می توانید بر من خرده بگیرید؟. چیزی نوشته اید که واقعا حتی نمی توان جوابی هم برایش نوشت. چون هر چه را در نظر بگیرم خواهید گفت منظورتان چیز دیگری بوده. لطفا، در نوشته های بعدی تان وقتی به موضوعی با حوزه ی تفسیری گسترده اشاره می فرمایید منظورتان را واضح و شفاف بیان نمایید.(3)
((شهروندان "جهان خانگی" اساسا موجوداتی جنسی تلقی می شوند. آنها با اندام های تناسلی شان تعریف می شوند نه با ایمان و اعتقادشان))،(( در نظریه ی اسلامی، زن: فتنه گر، اغواگر و مظهر همه ی چیزهای غیر قابل کنترل است)). جالب است در یک مقاله ای که ادعای رد نظم جنسی اسلام را دارد حتی به یک مورد از آن قوانین هیولایی اشاره نشده است. تئوریسین بزرگ و محترم حوزه ی اجتماع، این چه وضع مقاله نوشتن است؟؟. مگر می شود چیزی را به صلابه کشید و نگفت به کدامین مدرک؟!. البته، این روش هم روش شیرینی است!. به این ترتیب می شود به راحتی و بدون ذکر مصداق موضوعی فقط به رد همه چیز پرداخت. دلیل نمی خواهد که!(4)
((اکنون که میل به تحقق نفس و ابراز وجود به عنوان کنشگر آگاه زنان را به شکستن دیوارهای زندان خانگی واداشته است)). خدا را شکر اینجا در تعارض با گفته های خود در قسمت(2)، بالاخره به این موضوع اشاره فرموده اید که اصولا طرف حساب شما آن محجبه هایی هستند که احساس حقارت نموده اند. به این ترتیب بار دیگر با طرح موضوعی حجاب و تلاش در رد حجابی که حتی منظور خود را هم از آن مشخص نفرموده اید به رد نظم جنسی اسلامی پرداخته اید. از نوشته ی تان کاملا می شود استنباط نمود که هدف، نقد حجاب نیست و بحث بر سر کلیت نظام اسلامی است. به عبارت دیگر خواسته اید با استدلال استقرایی و تعمیم جزء حجاب به کل قوانین اسلامی، یک نظم اجتماعی را نقد نمایید. ترکیب استدلال استقرایی و مسایل اجتماعی، واقعا جالب است!.(5)
((حجاب و جداسازی به منظور جلوگیری از تعامل و رابطه با جنس مخالف، در یک سیکل پر تناقض باعث می شود که هر نوع رابطه ای بین زنان و مردان، بین اعضای "امت" و اعضای "جهان خانگی" به شدت جنسی شود. ))،((طوری آموزش می بینیم که با اعضای جنس مخالف از طریق اغفال، دورویی و سلطه ارتباط برقرار کنیم، صرفا به عروسک های خیمه شب بازی تبدیل می شویم که در مقام زن یا مردی بالغ فقط بازی اغفال، عشوه و سلطه گری را در ارتباط های خود پذیرفته ایم)). همانگونه که در مورد (1) اشاره شد جنابعالی کل نوشته را با این فرض آغاز نموده اید که مرد، به عنوان یک انسان مورد تکریم است و نه به عنوان یک جنسیت. اما اکنون شما هم زن و هم مرد را اسیر در این نظم دانسته اید و اذعان داشته اید که آنان صرفا بازی اغفال و عشوه را در ارتباطها پذیرفته اند. وقتی تمامی این موارد را برای زن و مرد در نظر گرفته اید و اعتقاد دارید زنان درصدد سلطه اند و مردان در بازی عشوه، پس، دوست عزیز، بنا به نوشته ی خودتان و در تعارضی دیگر با خودتان، مرد را هم یک جنس مفروض داشته اید و نه یک انسان. اما جالبتر آن که بار دیگر و چندین سطر پاینتر، باز هم زن را تنها مظلوم نظم جنسی اسلام دانسته اید و در تعبیری جدید، مومنین را هم فقط در مردان خلاصه نموده اید!.(( در واقع آمیزش با زن باعث بیرون رفتن غم و اندوه مرد و نیز آرامش دل مومن می شود. پس صلاح در آن است که پرهیزکاران و مومنان خود را از طریق راه های شرعی، ارضاء کنند! )). از علامت تعجب و اینکه منظورتان استهزای مومنین بوده یا روابط مشروع که بگذریم (وقتی جنابعالی توضیح نداده اید، نگذریم چه کنیم؟!) می توان به این نکته اشاره نمود که به نظر شما برقراری رابطه ی جنسی بین زن و مرد، فقط و فقط آرامش را برای مردان به همراه دارد و هیچ آرامش، زدودن تنشهای روحی و عصبی و لذتی از این ارتباط شامل حال زنان نمی گردد. جدا، این دیدگاه شماست؟!.(6)
((... و حجابی که باید برآمدگی های زنانگی ام را قیچی می کرد.)). تنها دو سوال. آیا تفکری که حجاب را مانعی برای نشان دادن برآمدگی های زنانگی اش میداند جنسی تر و سکسوالتر است یا آن تفکر که مانع دیده شدن آنها می شود؟. نویسنده ی محترم، آنجا که دم از ارتباط آزاد با مردان می زدید منظورتان همین نشان دادن برآمدگیها بود؟.(7)
((چرا که در باور جامعه، هویت زن با فتنه، آشوب و با نیروهای ضد اجتماعی و ضد الهی و قدسی عجین شده است.)). این، دقیقا همانی است که باید از ابتدا می گفتید و بحث را بر آن پی ریزی می نمودید. آری، موافقم نویسنده ی محترم. مشکل اصلی و منشا فساد در باورهای متحجرانه و زن ستیز جامعه است. آنجایی که تعارض خانه می شود وقتی برابری جویی و آزادی خواهی بر سر و کول دگماتیسم واپسگرا خراب می گردد. اما دوست عزیز، درست که یکی از شاکله های باور اجتماعی فعلی جایی که زندگی می کنیم نظم اسلامی است؛ ولی بسیار عجیب است که شما مفهوم باور جامعه را با ایدئولوژی اسلامی یکسان گرفته اید!. متاسفانه، این یکسان انگاری جنابعالی در تعارض با بسیاری از مبانی و پیش فرضهای اولیه ی علم جامعه شناسی قرار دارد!. آیا راه تغییر باور جامعه از حذف تمامی شاکله های آن می گذرد یا از اصلاح موردی آنها و جداسازی حوزه های تحت تاثیرشان؟. به نظر شما اگر اسلام را از باور مردمان این سرزمین جدا کنیم، ظلم تاریخی به زنان از بین خواهد رفت؟. شما با مبنا قرار دادن این موضوع و مطرح کردن تلویحی عدم تغییر در ایدئولوژی، نتیجه گیری فرموده اید که به دلیل اشتباهات نظم جنسی اسلام و اینکه این ایدئولوژی قادر به اصلاح خویش نیست، پس باید آن را از دایره ی انتخاب خویش خارج کرده راه دیگری برگزینیم. و عجب آن که آن راه دیگر را هم معرفی ننموده اید. دوست عزیز، کاش باور کنیم درد زنان مظلوم، نه حجاب است و نه اسلام و نه دین. کاش چاره را در حذف دین نجوییم که چاره، در تغییر باورهاست، دوست عزیز.(8)
((و اکنون یک فاحشه ی خانگی هستم، یک مادر! با مردی که هر شب از دامانم به معراج میرود. شنیده ام بهشت نیز زیر پای من است تا به ازای حجابم، در آنجا نقش یک حوری برهنه را داشته باشم.)). شما اینگونه به حجاب و حجابداران تاختید و سرانجام، آنان را حوریان برهنه نمودید و مادران را فاحشه های خانگی. اما آیا این اجازه را نیز به آنان خواهید داد تا با سند قرار دادن لجام گسیختگی های ادبی تان شما را مورد تاخت و تاز جنسی قرار دهند؟. که بگویند، شمایی که گفته اید: ((هنوز لذت وسوسه برانگیز اولین تجربه ی حجابم را به یاد می آورم : "حس کالایی که در بالاترین ویترین مغازه، در حسرت تصاحب و تجاوز است ..." و این بود مصونیت حجاب! اطمینان از امتیاز به نیش گرفتن شکلات فقط توسط یک مگس و نه مگس ها...)) شب و روز در آرزوی همخوابی با مردان متعددید و طالب روابط نامشروع با همگان و اصلا اگر پایش بیفتد، با پسرتان هم آری. به حجاب داران این اجازه را می دهید تا به شما چنین گویند؟.
دوست عزیز، در رد یک تفکر، لزومی به تحقیر صاحبان آن نیست. که اگر حق می گویید، خود بهترین ردیه است.(9)
در خاتمه ضمن تاکید بر خالی از اشتباه نبودن این نوشته از تمامی عزیزان و صاحب نظران خواستارم با توجه قرار دادن جای خالی چنین مباحثی در حرکت ملی، به تبیین جایگاه مهم آن در پیشبرد اهداف عالیه ی حرکت پرداخته، در راستای پیوند و همراهی هر چه بیشتر شیرزنان آذربایجان با حرکت ملی نوشته ها و ایده های خود را دریغ ننمایند.
تکمله: اما از وصف من بر بینش حجاب؛ بانویی دارم محجبه و چادرپوش. که حجاب چادر را خودش برگزید و دو سال بعد از آشناییمان. که، افتخار می کنم به حجابش. که، افتخار می کنم به او.
جنگ، مصیبتی است که هیچ کسی از آن برنده خارج نمی شود اما بازنده ی اصلی جنگ، انسانیت است.
اپیزود۱.
خشکم می زند! زمان و مکان در نظرم آشفته می نماید، کمی خودم را جمع و جور می کنم. من اکنون در فلکه ی دانشگاه تبریز هستم و یک بنر تبلیغاتی در مقابل چشمانم؛ با دو تصویر حک شده ی شکلات بر رویش که جلد یکی باز شده و مگس ها به دورش جمع شده اند و جمله ای که توضیحی است بر تصویر: حجاب، مصونیت است!
تیزی هوای سرد تبریز آب چشمانم را روان می کند.
اپیزود 2.
از کودکی همیشه با این سوال کلنجار می رفتم که من زنم یا انسانم؟!
و اکنون پاسخی بخردانه :
من زنم! جنسی در قالب جسمی برای ارضای انسان.
عجب افتخاری!
اپیزود3.
حجاب مصونیت است. ناخودآگاه یاد این جملات افتادم:
جنگ، صلح است.
آزادی، بردگی است.
نادانی، توانایی است.
کجا خوانده بودم؟؟؟ ... رمان 1984 بود و اکنون 2008 میلادی، بنری در مقابل دانشگاه تبریز : حجاب، مصونیت است!
اپیزود 4.
1984 را ورق می زنم، کتاب هشداریست برای آینده ی انسان. توصیفی از حزبی به رهبری "برادر بزرگ" که منطق و احساس انسان ها را لجام می زند. مردمی که فقط یک شماره هستند بدون فردیت –و من اینجا فقط یک جنس بودم بدون انسانیت– توده ای که هستی عذاب آور خود را با ایمان به یک اصل تسکین می دهند: دوگانه باوری ( به این معنا که فرد به طور همزمان، در یک مورد خاص، دو عقیده ی متضاد داشته باشد و. هر دو را بپذیرد! ... این فرایند باید آگاهانه باشد، در غیر این صورت نمی تواند با دقت کافی انجام شود. اما در عین حال باید نا آگاهانه باشد وگرنه احساس خطا، احساس گناه به همراه می آورد.)
اپیزود 5.
تنها اصلی که با دیدن بنر و زنان محجبه ای که آسوده، بدون هیچ احساس تحقیر شدگی از مقابل آن می گذرند به ذهنم خطور می کند : سکسوالیته اسلامی و حجاب به عنوان نمود دوگانه باوری اسلامی است.
این دوگانه باوری ( سکسوالیته ی اسلامی) مکانیزم کنترل کننده ای است که در اصل شامل تقسیم مشخص و سخت گیرانه ی فضا به دو بخش برای هر جنس و نیز مقررات ویژه ای برا ی حل تضادها و درگیری های ناشی از تلاقی ناگزیر این دو فضای تفکیک شده بین زنان و مردان است. این قوانین ضروری اند چرا که ارتباط آزاد زن و مرد ستون های نظم جنسی اسلامی را به مخاطره می افکند.این نظم جنسی در واقع وسیله ای است برای توزیع قدرت، یعنی از طریق آنها فرادستی یک بخش از جامعه به ازای فرودستی بخش دیگر مشروعیت یافته و بر آن تاکید میشود. توزیع قدرت در نظم اسلامی، جامعه را به دو بخش تقسیم می کند: جهان مردان ( یا امت، یعنی جهان مذهب و قدرت) و جهان زنان ( جهان خانگی، یعنی سکسوالیته و خانواده).
اکنون که میل به تحقق نفس و ابراز وجود به عنوان کنشگر آگاه زنان را به شکستن دیوارهای زندان خانگی واداشته است ، جهان مردان بایستی پاسخ این تجاوز گستاخانه را بدهد: زن دشمن محسوب می شود، حضور او در فضای مردانه هم تحریک آمیز و هم توهین آمیز قلمداد می شود. پس زنان همواره به عنوان افرادی که در حال ورود غیر مجاز – تجاوز – به فضای مردانه هستند اگر در بند مرد خانه شان نمانده اند بایستی در بند حجاب ظاهرشوند. حجاب بدین معناست که زن در جهان مردانه حضور یافته اما به شکل غیر قابل رویت!
حجاب و جداسازی به منظور جلوگیری از تعامل و رابطه با جنس مخالف، در یک سیکل پر تناقض باعث می شود که هر نوع رابطه ای بین زنان و مردان، بین اعضای "امت" و اعضای "جهان خانگی" به شدت جنسی شود. جامعه ای که جداسازی جنسی و حجاب را برمی گزیند و بنابراین باعث کاهش ارتباط با جنس مخالف می شود، جامعه ای است که از یک سو به روابط " هم گون اجتماعی" به معنای ایجاد ترس از رابطه با جنس مخالف و پرهیز یا محدودیت و کنترل آن و از سوی دیگر به " اغفال و فریب" به عنوان یک نوع وسیله ی ارتباطی بال و پر میدهد. در چنین جامعه ای که ما را با ترس و عدم اعتماد نسبت به جنس مخالف بار می آورند و طوری آموزش می بینیم که با اعضای جنس مخالف از طریق اغفال، دورویی و سلطه ارتباط برقرار کنیم، صرفا به عروسک های خیمه شب بازی تبدیل می شویم که در مقام زن یا مردی بالغ فقط بازی اغفال، عشوه و سلطه گری را در ارتباط های خود پذیرفته ایم یعنی به ناگزیر از این طریق ارتباط برقرار می کنیم.
بدین ترتیب زن مسلمان موجودی تعریف می شود که از موهبت جذابیت گریزناپذیر برخوردار است که اراده ی مردان را برای مقاومت در برابر او تحلیل می برد و مردان را به افرادی مطیع و دنباله رو تبدیل می کند. در چنین جامعه ای مرد هیچ گونه انتخابی ندارد، او فقط می تواند تسلیم جذابیت جنسی زن شود! چرا که در باور جامعه، هویت زن با فتنه، آشوب و با نیروهای ضد اجتماعی و ضد الهی و قدسی عجین شده است.
در نظریه ی اسلامی، زن: فتنه گر، اغواگر و مظهر همه ی چیزهای غیر قابل کنترل است، نماینده ی زنده ی خطر سکسوالیته و منشاء ویران گری بی حد و حصر است. در اسلام بر خلاف تجربه ی مسیحیت غربی آنچه مورد حمله قرار می گیرد نه سکسوالیته بلکه خود زنان بودند. از این دیدگاه، سکسوالیته به خودی خود خطرناک نیست. برعکس سه عملکرد حیاتی و مثبت دارد: به مومنان اجازه می دهد تا خود را با تولیدمثل در این جهان تداوم بخشند. دوم آنکه سکسوالیته در واقع " نمونه ای از نعمت هایی است که در بهشت به مردان مومن وعده داشده است." بنابراین وجود رابطه ی جنسی باعث تشویق مردان مومن به عمل صالح و اطاعت از خدا برای رفتن به بهشت است. و بالاخره عملکرد سوم این که کام جویی و ارضاء جنسی برای آرامش درونی و تلاش فکری ضرورت دارد.
در واقع آمیزش با زن باعث بیرون رفتن غم و اندوه مرد و نیز آرامش دل مومن می شود. پس صلاح در آن است که پرهیزکاران و مومنان خود را از طریق راه های شرعی، ارضاء کنند! کسب معرفت و دانش بهترین شکل عبادت برای مومنان تلقی می شود. اما برای اینکه بتواند انرژی اش را وقف کسب دانش و معرفت کند، باید خلجان ها و تنش های موجود در بدن اش را کاهش دهد تا موفق شود از آشفتگی و پریشانی ناشی از وسوسه های بیرونی و از دنباله روی و تسلیم در برابر لذت های دنیوی بپرهیزد. در این میان زنان عوامل بازدارنده و خطرناکی محسوب می شوند که فقط باید به منظور هدفی خاص یعنی تولیدمثل و ازدیاد نسل برای امت اسلامی و نیز خاموش ساختن عطش غریزه ی جنسی مورد استفاده قرار بگیرند.
بدین ترتیب اسلام به رغم برخورد متفاوت و مثبت اش با غریزه ی جنسی و رابطه ی این غریزه با تمدن اسلامی اما نشان می دهد که انسانیت فقط در مورد مردان وجود دارد. زنان نه تنها خارج از دایره ی انسانیت تلقی می شوند بلکه تهدیدی برای آن نیز به حساب می آیند.*احتیاط مسلمانان در ارتباط با جنس مخالف در "جداسازی جنسی و حجاب" نهفته است. ساختار جامعه ی اسلامی در مجموع زنان را به عنوان اشیاء جنسی تعریف می کند و در عین حال با حمله و سرکوب سکسوالیته ی زنان، تملک مردان خانواده را بر آنان تضمین می کند و این یعنی امنیت حجاب...
اپیزود 6.
اینجا، جامعه ای است که زیربنای تمام معادلات و معاملاتش بر اساس سکس است.
اینجا "انسان" را با توجه به جنسش تعریف می کنند.
"روابط" را براساس جنس تفکیک می کنند.
"قدرت" را بر اساس جنس توزیع می کنند
"قانون" را بر اساس جنس وضع می کنند...
" خود"م را مرور می کنم. دختری که در 9 سالگی به سن تکلیف رسیده ام تا بدانم از همین خردسالی، جنسیتم باید پاسخگوی خطاهای کودکانه ام باشد و سالها بعد تجربه ی شرم خونین از آلودگی به گناه بلوغی که باید پنهان می ماند و بی صدا... و حجابی که باید برآمدگی های زنانگی ام را قیچی می کرد. هنوز لذت وسوسه برانگیز اولین تجربه ی حجابم را به یاد می آورم : "حس کالایی که در بالاترین ویترین مغازه، در حسرت تصاحب و تجاوز است ..." و این بود مصونیت حجاب! اطمینان از امتیاز به نیش گرفتن شکلات فقط توسط یک مگس و نه مگس ها...
و اکنون یک فاحشه ی خانگی هستم، یک مادر! با مردی که هر شب از دامانم به معراج میرود. شنیده ام بهشت نیز زیر پای من است تا به ازای حجابم، در آنجا نقش یک حوری برهنه را داشته باشم.
* مرنیسی فاطمه، سکسوالیته ی اسلامی و معنای مرزهای فضایی-مکانی
بیزي كيشيليييميزدن اوتانديران حوسنانين گوزَلي
شهناز غولامينين آنيسينا بو چئويري.
س.كمال
سوويئتلر بيرلييينده بوريس لاورينوفون"قيرخ بيرينجي" آدلي رومانيندان ائله بو آددا دوزلن اسكي بير فيلمده مني هر زامان اوزونه چكيب دوشوندورن بير اپيزود وار. بو فيلمين دستاني قيزيل اوردونون بير گنج و قورخماز قادين عسكرينين "آغ"لارين اوردوسوندان گوزل قييافه لي بير عسكري اسيرلييه آلماسينا گوره دير. اونلار چول آراسي اسكي بير ائوده گنج قادينين عسكري بيرلييينين گلمه سيني گوزله ييرلر. مهريبان اوريي دوگماتيزمه توتوقسوز اولان قيزيل اوردونون عسكري اوز ايدئولوژيك دوشمانينا وورولور. آيري بير اپيزوددا آغ اوردو عسكرينين سيگار كاغاذي توكندييينده او قادين ال آچيقليقلا ان ديرلي شئيي بوياسي ايتيك شعر دفتريني اونا وئرير.
آغ اوردو عسكري توتونونو گنج قيزين شعرلريندن بوكورَك، حيرتله نن سئييرجيلرين گوزلري قاباغيندا اونلاري أن سونونجو خطينه كيمي دومانا چئوريب گويه گؤندرير.
دورومون ترسيني دوشونمك مومكوندور؟ يوخ، ساده و ائتگيله ييجيلييي اولدوغوندان اويانا بو اپيزود، بير فيلم اپيزودوندان آرتيق بير شئيدير. قادين يازيچيليق تاريخينين سيمووليك بير استعاره سي اولماقلا برابر بيرده اونلارين ياراديجيليق دورومونو و أرلرينين اونلارين ياراديجيليقلارينا قارشي نئجه تپگيلنديكلريني گوسترير.
تاريخ بويوجا، كيشيلر قادينلارينين ادبي ذووقلاريني كوله دؤندرَرك اونلاري بير نئچه گوزل كلمه اوچون قوربان ائتميشلر. قادينلارينين قئيرتينه گؤره أن چتين زامانلاريندا آياق اوستونده دورا بيلن بويوك كيشي يازيچيلار آز دئييل. اورنك اوچون "نادژدا ماندلستام"ي ياديميزا گتيرك. استالينين بارماغي "سيل" دويمه سيني گوجلو باساندا او أري "اوسيپ"ين شعرلريني يادداشيندا ساخلاياراق بير چوخلو شعرلري قورتارمايي باشارميشدير.
قادين اولماقلا برابر هر شئي اولان بوتون قادينلاري ياديميزا سالاق. سئوگيلي، يولداش، آلقيشلاييجي، چئويرمن، أياقداش، مالي يارديمچي، ادبي مصلحتچي، تايپيست، يازيلارين اصلاحچيسي، ادعاسيز ويراستار، يازيچينين تيجاري قرارلارينين گوجلو دانيشماچيسي، ايلهام وئريجي، همده يازيچي اوتاغيني دوزَنه گتيرمكله اونون پيپيني حاضيرلايان صميمي بير يولداش، باشاراتلي بير آشچي، آرشيو سوروملوسو، ديرلي كيتابچي، اوركدن اوخوجو، ال يازمالارين دوغرو قوروقجوسو، بويوك ادبيات معبدلرينده يئرلشن تانريچا، يازيچيلار مؤوزه سينين خيدمتچيسي، كيتاب صحافليغي ايله برابر شعر كيتابلارينين توزونو سيلن، اولو و ديري شاعيرلرين كيتابلاريني يايما قوروملارينين چاليشقان ياراديجيسي. أوَت، بوتون بو قادينلاري ياديميزا سالاق!
انفورماتيك ديليندن بورج آليب دئيه بيلريك قادينلار تاريخ بويو ادبي يازيلاري " ساخلاييب؛ كيشيلر اونلاري "سيل" مه يه چاليشميشلار.
نه چوخلو كيشيلرين (ديكتاتور، گوج يئيه سي، سانسور سوروملوسو، دَلي، اود يانديران، اوردو باشچيسي، امپراتور، رهبر) "يازي"يا درين بير كيني وارلار(يدير)ييدير! بير قادينين تَزه بير باليغي شعر واراقلارينا بورقه له دييي چين امپراتورو چينگ هوان تينين يانديرديغي بوتون كيتابلار قارشيسيندا نه دَيري واركي؟ اوردا بوردا بير قادين شيرني پيشيرمه قابقاجاقلاريني شعر يارپاقلارييلا ييغماسي تونلارجا ك.گ.ب.نين آرادان آپارديغي أل يازمالار قارشيسيندا نه حئسابا گله بيلر كي؟ آزدا اولسا بير قادينين اوجاق يانديرماسي اوچون كيتاب صحفه لريني ايشلتدييي، نازيلرين يانديرديب كول ائتدييي كيتابلارين يانيندا نه دَيري وار؟ قادينلاردان بيريسينين شوشه ني سيلمك اوچون بير رومان كيتابيندان يارپاق قيرماسي كارازيك و ملاديك فوزه لريييله سارايئوو كيتاب ائوينين اود اولماسي قارشيسيندا هانسي قضاوتي دوغورور؟
بونون ترسي اولان بير دورومو دوشونمك اولار؟ يوخ، بو مسئله دوشونجه ميزده بئله يئر آلماز. تاريخ بويو يازيلارين اوخوجوسو همده آسانليقلا يازيلارين باليق توتما قولابينين شيكارينا راستلايان كيچيك يئمكلر(قادينلار) خالقين يانيندا يئر آلميشلار. كروواسينين 19.جو يوزيلليكده يئني آياق توتان گوجلو كيشي يازارلاري ائله بونا گوره قادينلاري آلمان يازيلاريني اوخوماماغا چاغيريرديلار. بونون ندني اونلارين يازيسيني آيري هئچ بير كيمسه نين اوخوماماسيندان قايناقلانيردي. " تكجه پوللو عائيله لر قيزلاري دئييل، عادي خالق قيزلارينيندا خالق ديلينه سايغيسيزليقلاريني ائشيدن بير يورد سئورين اورَيي سيخيلير". كروواسينين قادين اوخوجولاري، بو أل آچيق قادينلار، يازيقليق دويغولارييلا حؤوصله سيز أسنَك او كيشيلرين يازيلاريني اوخودولار... . بونونلا دئمك اولار بو كيچيك اولكه نين ادبياتي بو قادينلارين آراجيليغييلا آياق توتموشدور.
قادينلار هر زامان ائوجيل ادبياتين "روح"و اولموشلار. باشاراتلي ملكلر استعاره سي. هر بير ياييم اورگانينين آياق توتماسي آرخاسيندا، اونلارين كولگه سيني گئرچك بير تملچي كيمي گورمك اولار. قادينلارين بو أمكلري قارشيليغيندا، يازيچيلار أل آچيقليقلا كيتابلارينين تكجه گيريشجه سينده اونلاردان آد آپاريرلار، اودا هاميسيني بيرليكده. كيتابلارين گيريشينده أمه يي كئچن شخصلرين آد ليسته سي وئريلدييينده ليسته نين سونوندا قادينلارين آدي منتدارليق اوچون بئله وئريلير: ادبي سوروملولار، ادبي مصلحتچيلر، ويراستارلار، يولداشلار و قوروملار. بو هئرَمين آشاغيسيندا هردن بير "ماري"، "جين" يادا "ورا" آدي گوزه دَيير.
يوخاريدا باشلاديغيميز مسئله يه قاييداراق بيرداها وورغولاياق قادينلارين تاريخينده، كيتاب، اود و توستو بيرليكده اولموشلار. بير بيريندن آيريلماز حتي قاريشيق شكيلده اولدوغونودا سويله مك اولار. انگيزيسيون دؤنمينده اود آلوو ايچينده يانان قادينلار و كيتابلارييدي. كيشيلر او تاريخين كوللري آراسيندا استاتيستيك باخيمدان اونمسيز بير يئر وارلاريدير. جاديچيلار( اوخوموش قادينلار) كيتابلار(بيلگي و ذؤوق قايناقلاري) اينسان تاريخينده يئري گلدييي زامان شيطان تؤرهمه سي كيمي تانيتديريليبلار. بو حالقا آمئريكانين قادين شاعيري سيلويا پلاتين سيمووليك انتيحاري اؤز باشيني آشچيليق اوجاغينين كوره سينه سوخماسي ياني جهنمي خاطيرلادان بو سيموول ايله باغلانير.
بو آجينيقلي تاريخه سون قويماق اوچون سئوينديريجي بير اولايي دئييم. يئنه بير روس دستاني. موسكووالي بير آنا، اوغلان اوشاغينين يئرسيز قايغيسيندايدي: بو گنج پوشكين ادبياتينين وورغونو چاليشقان بير اويرنجيييدي. بونلارا رغما آنا اوشاغينين اويوشدوروجو قوللانماسيندان قوشقودايدي. بو ايش اونون گؤزونده ان آشاغي بير ايشييدي. بونا گؤره هرگون آنا اوشاغينين جيبلريني آختاريردي. أن سونوندا بير گون آرخاسيجا گزدييي شئيي تاپدي: آلومينيوم كاغيذينا بوكولو كول رنگينه اوخشار كيچيك بير معجون. اونو آرادان آپارماغين يئرينه آرواد ايستير اونون ائتگيسيني اوزو اوستونده اؤيرنسين. قاباقدان هئچ بير تجروبه سي اولمايان قادين دوغرو يا سهو بير سيگار اوزونه بوكور. اوغلانين قاپيدان آنسيزين ايچرييه گيرمه سي قاديني گئتدييي نشئه دن اويانديرير".
- اوغلان سسلنير: بالاجا موهورجويوم هارادا؟
- آنا يوموشاقليقلا اونا دؤنور: اونو چكديم.
اصلينده آنانين دوشوندويونون ترسينه او كول رنگي اولان معجون حشيش دئييلميش، اوغلانين گوزونه قوتسال گورونن پوشكينين مزاريندان بير تيكه تورپاغييميش. بو قادين اصلينده پوشكينين تورپاغيني توستوله ميشدي و ائله بونونلادا "قيرخ بيرينجي" فيلمينده كي قيزيل اوردونون أل آچيق قادين عسكرينين اينتيقاميني آلميشدير. گوزل قييافه لي"آغ" افسر شعرلريني كوله دؤندَرن قادينين. بو تانينماميش قادين ايسته مه دن بلكه يئني بير دئوريمسل صحيفه ني ادبيات تاريخينده واراق وورموشدو. يئني دن دئمه لييم هر نه اولسا "شايد" بو قاديندان تشكور ائتمه ليييك.