تبليغاتX
آذربایجاندا قادین سسی

فرانسوا پولن دولابار (1647-1723) ترجمه هما مداح

(تصویر: دختر شیرفروش اثر یوهانس وورمر 1660)


مقدمه: در دوران اولیه اروپای مدرن، هم زنان و هم مردان در بحث های مربوط به "مساله زن" شرکت داشتند. اغلب مردان عالم زن را جنس فرودست به لحاظ بدنی و عقلی می دانستند  که به وسیله خداوند و طبیعت به انجام وظایف زنانه گماشته شده بود. نویسنده فرانسوی، فرانسوا پولن دولابار این سنت را زیر پای گذاشت و منکر این اصل شد که جنس یک فرد تعیین کننده  ظرفیت یادگیری اوست. دولابار که شدیدا تحت تاثیر آرای عقل گرایانه فیلسوف علم، رنه دکارت، قرار داشت، دکترین‌های کاتولیک را زیر سوال برد و در جستجوی تبیین هایی منطقی برای توضیح شرایط زنان برآمد. او مانند کریستین دوپیزان اعتقاد داشت که سنت های اجتماعی، و نه ظرفیت ذاتی، مانع از رشد فکری زنان می شوند. چون مغز " فاقد جنس است"، زنان هم مانند مردان از حق یادگیری و پیگیری مطالعات علمی و ادبی، برخوردارند. دولابار در طی دهه 1670 و در حالی که برای دستیابی به مقام کشیشی مطالعه می کرد، سه مقاله در مورد برابری دو جنس و تحصیلات زنان نوشت. او بعدها از عدم مدارای کاتولیکی دلزده شد و به ژنو نقل مکان کرد. در آنجا به کالوینیسم گروید، ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد. عقاید او که در زمان حیاتش از محبوبیت چندانی برخوردار نبود، در قرن بیستم و به واسطه این گفته نظریه پرداز فمینیست، سیمون دوبوار، احیا شد که بیولوژی سرنوشت نیست.  

درباره برابری دو جنس
به آسانی می توانیم ببینیم که تفاوت میان دو جنس محدود به بدن است، چون بدن تنها بخشی است که در تولیدمثل به کار می رود. اما ذهن چون عمدتاٌ رضایت خود { از امری} را اعلام می دارد و این کار را در مورد همۀ افراد به یک شکل انجام می دهد، می توانیم نتیجه بگیریم که فاقد جنس است.
ذهن، که به شکلی مستقل عمل می کند در تمامی انسانها برابر و دارای ماهیتی مشابه است و قادر به هر نوع تفکری می باشد. برای درک مفاهیم کوچک همانقدر فکر لازم است که برای درک مفاهیم بزرگ؛ برای تفکر در مورد یک کرم همانقدر فکر لازم است که برای تفکر در مورد یک فیل. هر کس که ماهیت نور و گرمای یک شعله را درک کند، ماهیت خورشید را نیز درک می کند.زمانی که فردی به تفکر در مورد مسائل ذهنی عادت کند، به اندازۀ اشیا مادی که از طریق حواس شناخته می شوند، درکی روشن از آنها خواهد داشت. تفاوت میان مغز یک مرد بی نزاکت و نادان و مردی فرهیخته و روشنفکر، مشابه تفاوت ذهن یک فرد در ده سالگی و چهل سالگی است. بنابراین به نظر می رسد که تفاوت بیشتری بین ذهن دو جنس {مرد و زن} نیز وجود ندارد، می توانیم بگوییم که این تفاوت ربطی به جنس ندارد.  بیشتر از بدن، مشخصا تحصیلات، مراعات مذهبی و تاثیرات محیطی ما، دلائل طبیعی و قابل درک برای همه تفاوت های موجود میان انسان ها هستند.
خداوند خود  ذهن یک زن را همانند ذهن یک مرد و بر طبق قوانینی مشابه به بدن او متصل ساخته است. احساسات، امیال و اراده پاسدار این وحدت هستند و از آنجا که کارکرد ذهن در دو جنس تفاوتی با هم ندارد، ذهن در هر دو جنس از توانایی هایی واحد برخوردار است.
این موضوع آشکار تر می شود اگر سر را در نظر بگیریم که تنها اندام دانش و تنها مکان کارکرد ذهن است. جدیدترین تحقیق آناتومیک نشان می دهد که در این مورد هیچ تفاوتی میان زن و مرد وجود ندارد؛ مغز یک زن درست عین مغز ماست. ادراکات حسی به شیوه ای مشابه در آنجا دریافت و جمع می شوند و ذخیره آنان برای {تشکیل} تخیل و حافظه هیچ تفاوتی ندارد. زنان مانند ما با گوش هایشان می شنوند، با چشم هایشان می بینند و با زبان هایشان می چشند. در صورت بندی اندام ها در میان دو جنس هیچ تفاوتی وجود ندارد جر اینکه زن ها معمولاٌ حساس ترند که نوعی برتری است. ابژه های بیرونی به یک شکل بر آنان تاثیر می گذارند: نور از طریق چشم ها، صدا از طریق گوش ها. بنابراین چه کسی آنان را منع می کند از اینکه عهده دارد مطالعه خویشتن و بررسی ماهیت ذهن شوند، از اینکه در مورد انواع مختلف تفکر و نحوه برانگیخته شدن آنها بوسیله حرکتهای بدنی خاصی سوال کنند، از اینکه به بررسی عقاید طبیعی خود در مورد خدا بپردازند و به امور معنوی توجه کنند، از اینکه به تفکرات خود ترتیبی ببخشند و علومی را درک کنند که ما متافیزیک می نامیم؟
از آنجا که آنان نیز صاحب چشم و دست هستند، آیا نمی توانند خود به تشریح پیکر انسان بپردازند، یا به تماشای دیگران در هنگام تشریح بنشینند؟ به این ترتیب آنان تقارن و ساختار اعضای بدن را مشاهده می نمایند و متوجه تفاوتهای اعضای مختلف بدن و روابط آنها با یکدیگر، ترکیب آنها ، حرکات و کارکردهای آنان و تغییرات ممکن در آنان، می شوند.چنین مشاهده ای می تواند آنان را قادر سازد تا راه های نگهداری این اعضا در وضعیتی سالم و راه های برگرداندن آنها به وضعیت اولیه در صورت بروز تغییر را بیابند. برای این کار تنها کافی است آنها ماهیت بدن های دیگری را که با بدن های خودشان در کنش متقابل است، بشناسند و خصوصیات و هر چیزی که آنان را قادر می سازد اثر خوب یا بدی بر بدن داشته باشند، را کشف کنند . این چیزها با استفاده از حواس فرد و تجربیات مختلفی که فرد توسط این حواس کسب می کند، آموخته می شوند و از آنجا که زنان کاملا قادر به انجام هر دو کار هستند، آنها نیز می توانند مانند ما فیزیک و پزشکی بیاموزند...
در مورد زنان ما، ما پس از رهنمودهایی مفصل علیه آنان، به جلوگیری از دسترسی آنان به علوم و خدمات اجتماعی نیز بسنده نکرده ایم، بلکه جلوتر رفته ایم و تصور کرده ایم که محرومیت آنان مبتنی بر ضعف های طبیعی است. هیچ چیز تخیلی تر از این عقیده نیست، چرا که  چه به علوم نگاه کنیم و چه به قوای ذهنی ای که برای درک علوم از آنها استفاده می کنیم، در هر دوی آنان دو جنس با یکدیگر برابرند. یک راه و فقط یک راه برای ورود حقیقت، خوراک ذهن، به ذهن وجود دارد، همانطور که تنها یک راه برای ورود غذا به انواع شکم برای تغذیه بدن وجود دارد.  به لحاظ جنبه های مختلفی از ذهن که آن را کمتر یا بیشتر مستعد یادگیری علوم می سازند، چنانچه صادقانه به حقایق بنگریم، ناچاریم قبول کنیم که همه مزیت ها از آن زنان است.
ما نمی توانیم مشاجره کنیم که مردانی که از درشت تر و سنگین ترند، احمق ترند و بالعکس افراد کوچک تر و حساس تر، باهوش ترند.  تجربه من وسیع تر و یکسان تر از آن است که مجبور به یافتن دلائل بیشتر باشم. بنابراین، جنس زیبا، حالت لطیف تری از خود ماست، زنان باید اطمینان داشته باشند که چنانچه به یادگیری بپردازند، با ما برابر هستند.
پیش بینی می کنم که بسیاری از افراد تصور خواهند کرد من زیاده روی کرده ام و با عقاید من موافق نخواهند بود. نمی توانم در این مورد کاری انجام دهم. ما عمیقا فکر می کنیم که شرافت جنس ما مبتنی بر اول بودن در هر چیزی است، در حالیکه من باور دارم برای تحقق عدالت باید حقوق هر دو جنس احقاق شود.
همانا، همه ما، اعم از زن یا مرد، دارای حق برابری در مورد {کشف} حقیقت هستیم چون ذهن همه ما به شکلی برابر قادر به درک آن است، و چون هر دوی ما عکس العمل های مشابهی نسبت به ابژه هایی که بر بدن مان تاثیر می گذارند، نشان می دهیم. این حق {برخورداری} از دانش یکسان که بوسیله  طبیعت به همه ما عطا شده، از این واقعیت سرچشمه می گیرد که همه ما به شکل یکسان به آن نیاز داریم. هیچ کس نیست که در آرزوی سعادت خویش- هدف تمام اعمال ما-  نباشد. هیچ کس نمی تواند بدون دانش آشکار و ممتاز به سعادت دست یابد. همانطور که عیسی مسیح و سنت پل ما را امیدوار ساخته اند، این دانش همان چیزی است که سعادت ما را در زندگی اخروی مقدور می سازد...
بنابراین نباید امروزه ارزش زیادی برای اظهارات رایجی که از تفاوت وضعیت دو جنس سرچشمه می گیرند، قائل باشیم. اگر  بخواهیم مردی را به خاطر فقدان شجاعت، قدرت تشخیص و ثبات مسخره کنیم، او را زن صفت می نامیم، مثل اینکه می خواهیم بگوییم که به اندازۀ یک زن ضعیف و ناتوان است. از طرفی دیگر اگر بخواهیم زنی صاحب شجاعت، قدرت یا هوش فوق العاده را تحسین کنیم، می گوییم که مردانه است. این اظهارات که بسیار تملق آمیزند هیچ ارتباطی به عقاید متعالی ما در مورد انسان ها ندارند، چون ما باور نداریم که آنها تقریب درستی از حقیقت باشند و حقیقت کذایی آنان به شکلی کورکورانه مبتنی بر طبیعت یا سنت است، بنابراین این اظهارات به کل شرطی و قراردادی اند. پیوند تقوا،ملایمت و صداقت با زنان به اندازه ای عمیق است که اگر جنس آنان در چنین وضعیت بی ارزشی نگه داشته نشده بود، هر مردی را به خاطر داشتن این صفات در حدی فوق العاده تحسین می کردیم و می گفتیم "او یک زن است"، البته اگر مردان تمایلی به قبول این نوع از زبان در گفتارشان داشته باشند.
به خاطر همه این ها، مردان نباید برای تمایز متوسل به قدرت فیزیکی شوند، وگر نه حیوانات از ما برترند و قوی ترین ما، برترین ماست.  تجربه به ما نشان داده است که نیروهای حیوانی، انسان را برای هر کاری جر کارهای بدنی، نامناسب می سازند، در حالی که افرادی که از قدرت بدنی کمتری برخوردارند، معمولا باهوشترند. شایسته ترین فلاسفه و بزرگترین شاهزاده ها معمولاٌ بسیار حساس و نازک بین بوده اند، و بزرگترین کاپیتان ها از نبرد با سربازان بیچاره، لذت نمی برده اند. و کافی است کسی به یک دادگاه سر بزند تا ببیند که بزرگترین قضات در پی چشم و هم چشمی با قدرت دربانان دون پایه نیستند.
بنابراین این میزان تاکید بر ساختار بدن برای توجیه تفاوتهای میان دو جنس منطقی نیست، چون تفاوتهای ذهنی بسیار مهم ترند.

پایگاه اطلاع رسانی انسان شناسی جنسیت

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 22:25 توسط قادین |

پاسخ دادن و سخن راندن علمی و منطقی در مقابل ادبیاتی هتاکانه که گویی با فحاشی دلسوزانه می کوشد تا جمعی از بردگان از راه به­ درشده را به صراط مستقیم ناسیونالیسم مقدس بازگرداند، بی­شک دشوار است. ولی در این نوشته بدان خواهیم کوشید، که اقتضای فمینیست بودن جز این نیست...

به­ راستی تامل یا نگاهی سطحی و گذرا؟ نام "دومان.س" به عنوان نگارنده با شناختی که فعالین آذربایجان از نوشته­ های وی دارند ، خواننده را به درنگ وا می­دارد تا مطلبی درخور را در مقابل خود ببیند. ولی گویا اپیدمی بدون تفکر و مطالعه هرآنچه به تخیل یا احساس خطور می­کند را بی­درنگ بر قلم جاری ساختن، گریبانگیر فعالین باسابقه حرکت ملی نیز شده است.

. براستی این ادبیات نابالغ توام با ترس  چه در مقام کنش و یا واکنش که نه نشان از شناخت مکتب فمینیسم دارد و نه فعالین این عرصه را در یک چارچوب علمی به نقد می کشد و تنها در فضایی سرکوب گرانه به تخریب این افراد می پردازد از کجا سرچشمه می گیرد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 9:49 توسط قادین |

تغییر برای برابری - اکنون يک ماه از آغاز به کار ائتلاف برخی از فعالان و گروه های جنبش زنان به نام «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» می گذرد. آنچه مرا وادار به نوشتن در اين باره کرده، بیان نقد و نظراتم درباره این ائتلاف و دلایل عدم شرکتم در آن نیست که در نوشته ای ديگر به آن خواهم پرداخت، بلکه ضرورت شفاف کردن رابطه کمپین یک میلیون امضا با این ائتلاف، فارغ از مخالفت یا موافقتم با آن است.

آنچه برای من به عنوان یکی از فعالان جنبش زنان در کمپین یک میلیون امضا پرسش برانگيز است و مبهم؛ چگونگی رابطه بین کمپین و همگرایی از منظر تدوین کنندگان و آغازگران این همگرایی است . چرا که دعوت کنندگان به این همگرایی گوئی به عمد یا سهو کوشیده اند کمپین را به «این همانی» با همگرایی، یا نوعی انتقال فاز «از کمپین به همگرایی» و يا «گروه و دسته و تشکیلات کمپین در همگرایی» تقلیل دهند. توجه علاقه مندان را به مصداق هایی از این دست جلب می کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 7:47 توسط قادین |

در یک فضای آزاد و بدون هیچ گونه تعصب فکری قصد نگاهی اجمالی به نقش زن در حرکت ملی آذربایجان یا به عبارت بهتر رابطه ی میان دو ریشه هویتی یک فرد که بارها از طرف هر دو گروه فکری مورد نگاههای رادیکال و اکثرا متعصبانه روبه رو شده است.ابتدای کلام را با جمله ای زیبا از شارل فوریر شروع می کنم:در هر جامعه،درجه آزادی زنان مقیاس طبیعی آزادی عمومی است(البته همین جمله توسط خود کارل مارکس در دستنویس های اقتصادی و فلسفی 1844هم ذکر شده است).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 7:57 توسط قادین |

 محمد مصطفایی,وکیل پایه یک دادگستری

وقتی خبرهای موفقیت آمیز از فن آوریها و پیشرفت تکنولوژی و همچنین پیروزی یک فرد یا گروه علمی و ورزشی را در مجامع بین المللی می شنویم بسیار خوشحال شده و به خود می بالیم ولی آیا وقتی می شنویم که ایران رتبه اول در اعدام مجرمین را به خود اختصاص داده است باز هم باید خوشحال باشیم و به خود ببالیم؟ آیا وقتی می شنویم که دستگاه قضایی در متابعت با قوانین مصوب دستگاه تقنینی از مجازاتهای خشونت بار از جمله سنگسار برای تنبیه مجرمین و ارعاب دیگران استفاده می کند و اطفالی که در هنگام ارتکاب جرم کمتر از 18 سال داشته اند را به مرگ محکوم کرده و جان آنها را با طناب دار می گیرد نیز می بایست افتخار کنیم؟ متاسفانه در خبرها شنیدم " محکوم به سنگساری در ساری اعدام شد" اعدام فله ای در کشورمان به قدری بالا و غیر قابل هضم است که این خبر لرزه بر اندامم انداخت. که چطور می شود یک محکوم به سنگسار را اعدام کرد؟ آیا مرجع قضایی حق تبدیل مجازات سنگسار، که مجازاتی منسوخ در تمام کشورهای دنیا بوده و با کرامت و ذات انسانی مغایرت دارد را می تواند به اعدام تبدیل و جان مجرم متهم به زنای محصن یا محصنه را بگیرد؟


قبل از اینکه به مبانی قانونی مربوط به حکم سنگسار عبدالله فریور و تبدیل آن به اعدام بپردازم لازم می دانم که به دو نکته مهم و اساسی در خصوص مجازات اعدام اشاره کنم.

نخست اینکه: نمی دانم برخی از کسانی که در دوایر اجرای احکام مشغول به کار هستند و یا در کل، دستگاه قضایی کشومان چه سودی از جان گرفتن مجرمین می برند که حیات را به ممات مجرم ترجیح می دهند و می خواهند اینگونه احکام که نتیجه آن سلب حیات دیگری است را سریعا به اجرا گذارند! از جمله اعدام سه نفر به اتهام زنا در شهر ساوه، اجرای حکم اطفال زیر 18 سال در نقاط مختلف کشور، اجرای حکم برخی از زنانی که خود قربانی جرم بوده اند و اجرای احکام قصاصی که متهم آن هیچگونه عمدی در قصد مجرمانه قتل نداشته ولی عملی را که انجام داده اند نوعا کشنده است و از این دست مجرمین که حیاتشان افکار عمومی را آزرده نمی کند. بنابراین آیا بهتر نیست در اجرای احکام اعدام تامل کنیم و بیش از این خدشه به آبرو و حیثیث کشورمان نزنیم؟ آیا بهتر نیست مصلحت کشورمان را فدای به دار آویختن دیگری و خشنودی خانواده ای نکنیم؟ و آیا بهتر نیست بیاندیشیم به اینکه به جای ترویج خشونت و ایجاد زمینه های مناسب برای ارتکاب جرمهای سنگینی که مجازات مرگ در پی دارد، زمینه مناسب برای پیش گیری از وقوع جرم برای نوجوانان و جوانان این مرز و بوم مهیا کنیم؟

دوم اینکه: امروزه اثبات شده است که مجازات مرگ به هیچ عنوان نمی تواند عاملی برای پیش گیری از وقوع جرم باشد و حتی نمی تواند افرادی که مستعد ارتکاب جرم هستند را از وقوع جرم بازدارد. در کشورمان ماهانه حدود ده تا سی نفر(شاید هم بیشتر) به دار آویخته می شوند ولی از آمار جرایم نه تنها کاسته نشده بلکه افزایش نیز یافته است. مهمتر اینکه جهان امروز با پیشرفت تکنولوژی این امکان را فراهم کرده است که دیگر کشورها ناظر و شاهد اعمالمان باشند. برای حفظ حقوق بشر بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر، روز به روز بر تعداد افراد یا گروههای حامی حقوق بشر افزوده می شود و هر یک درصدد آن هستند که دولت خود یا دیگر دول را به راهی هدایت کنند که نتیجه آن حفظ کرامت و ذات انسان و پایبندی به حقوق بدیهی و طبیعی آنهاست. در این میان آنچه بیش از هر چیز افکار جهانیان را به خود مشغول می کند خشونتی است که یک دولت در عملکرد خود با ملت  به کار می گیرد. از پلیس گرفته تا بالاترین مسئول یک کشور، در برابر تعهدات بین المللی که به آن پایبند شده اند می بایست پاسخگو باشند. آمار بالای اعدامها به خصوص اطفال زیر 18 سال و سنگسار نیز از جمله مواردی است که توجه نهادها و سازمانهای حقوق بشری را به خود جلب کرده است.

 

و اما پیرامون محکوم به سنگساری که اعدام شد:

عبدالله فریور، معلم 50 ساله موسیقی که از سال 1383 به اتهام زنای محصنه بازداشت شده بود، متهم بود که با وجود داشتن زن و دو فرزند، با دختري ارتباط جنسي داشته است اما به گفته خانوادي وي، اين رابطه جنسي ‏‏"نامشروع" نبوده است، چرا که فريور و آن دختر با يکديگر پيمان "صيغه" يا ازدواج موقت داشته اند و همسر عبدالله ‏فريور نيز از اين رابطه اطلاع داشته و اين ازدواج موقت با رضايت وي انجام شده است.  ‏پرونده فريور، از آذرماه سال ۱۳۸۴ يعني يک سال بعد از دستگيري اش در شعبه دو کيفري دادسراي ساري در مازندران ‏به جريان افتاد و خواهر وي مي گويد که قاضي بدون توجه به مدارک دال بر قانوني بودن ازدواج اين دو نفر تنها به ‏اعترافاتي استناد مي کند که تحت فشار از برادرش اخذ شده است. به هر حال حکم به محکومیت عبدالله به سنگسار صادر و وی به جای اجرای مراسم سنگسار در محوطه زندان ساری به دار آویخته شد. صرفنظر از صحت و سقم ماهیت پرونده و اینکه انسانها به گونه ای حق بر بدن خود دارند. وعبدالله با دختر مورد علاقه خود و با رضایت وی، دست به عملی زد که قانونگذار برای این عمل مجازات در نظر گرفته است نکاتی قابل تامل است:

1.  سنگسار یا همان رجم مجازاتی مغایر با کرامت انسان بوده و حتی در زمان پیغمبر نیز از آن دوری می شد و امروز نیز به دلیل مفسده ای که این مجازات در بردارد ریاست محترم قوه قضاییه در بخشنامه ای خواستار عدم اجرای این مجازات شده و محاکم دادگستری نیز در صدور اینگونه احکام احتیاط به خرج می دهند ولی در برخی مواقع، دوایر اجرای احکام بدون در نظر گرفتن توالی زیانبار اجرای حکم سنگسار و بخشنامه ریاست قوه قضاییه، حکم سنگسار را به اجرا در می آورند.

2.  مجازات رجم در مورد زنا در قران نیامده و فقط مساله " ماه جلده" یعنی صد ضربه شلاق را می توان یافت. پس به عبارت دیگر مرجع قضایی هم از لحاظ قانونی نمی تواند مجازات سنگسار را تبدیل به اعدام کند و هم از لحاظ شرعی نمی توان دست به چنین عملی زد. به همین جهت است که ریاست محترم قوه قضاییه بارها در موارد مشابه پیشنهاد تبدیل سنگسار به صد ضربه شلاق را به کمیسیون عفو و بخشودگی داده و این کمیسیون با پیشنهاد معظم له موافقت نموده است.

3.  در مورد اجرای حد زنا حدیثی وجود دارد که قابل تامل است و آن مربوط به شخصی به نام "ماعر ابن مالک" است وقتی وی به نزد پیغمبر اکرم آمد و به خاطر آن برداشتی که از تعالیم اسلام پیدا کرده بود از نظر روحی آنقدر تحت فشار بود که به پیغمبر(ص) گفت که من مرتکب گناه زنا شده ام اما پیغمبر اکرم از آن اعراض کرد و توجه نکرد.( متاسفانه برخی قضات بر خلاف این سیره و منش پیغمبر به دادرسی با آب و تابی وصف ناپذیر ادامه می دهند!)  مرد به خاطر فشار روحی و عذاب وجدانی که داشت بار دیگر از سمت راست پیغمبر آمد و مساله را بازگو کرد و خواست که پیغمبر حکم خدا را در مورد او اجرا کند. پیغمبر(ص)  باز به گفته او توجه نکرد شاید منصرف شود و برود. این بار شخص از سمت دیگر آمد و موضوع را تکرار کرد که باز هم پیغمبر اعتنایی نکرد.پس از آنکه سه بار مساله توسط این شخص به پیغمبر اعلام شد، پیغمبر(ص) از او پرسید: تو اصلا می دانی که زنا چیست؟ شاید تو فقط نگاه کردی؟ شاید تقبیل کردی؟(تقبیل یعنی بوسیدن) و در هر بار شخص پاسخ منفی داد. پیغمبر(ص) از او پرسید: تو چرا اینقدر اصرار داری و اینطور آمده ای و اقرار می کنی؟ و آن شخص گفت: برای اینکه من می خواهم پاک شوم. و این نکته جالب است که اقامه حد در مورد زنا به گونه است که به شخص خدمت شود و آن ناراحتی درونی و باطنی و عذاب دایمی وی برطرف گردد. بنابراین هدف از مجازات در آن زمان نیز برگشت پذیری بوده است در مورد این حدیث که به رجم اشاره شده، حتی گفته شده که اگر شخص فرار کرد، دیگر دنبالش نروید تا دیگر مساله انتقامجویی به خودش نگیرد. بنابراین مجری حکم عبدالله فریور همانطور که مرقوم گردید تاکید می شود که نه تنها نمی توانسته، به جهت قانونی وی را به  دار بیاویزد از لحاظ شرعی نیز به دلیل منع انتقامجویی و امکان فرار محکوم به سنگسار که در قران نیز به آن اشاره ای نشده است نمی توانسته دست به چنین عملی زند.

4.   نمی توان کسی را مجازات کرد ولی به فلسفه مجازات اهمیتی قائل نشد. تامین اجتماعی، حمایت از جامعه و لزوم مراقبت از حقوق فردی و اجتماعی انسان ها از یک سو و جبران آثار ناشی از جرم، در واقع معالجه یک بیماری فردی، اجتماعی و پیشگیری از وقوع مجدد و تکرار آن و ایجاد شرایط مساعد برای تامین عمومی و ایجاد امکانات رشد در همه زمینه ها که در راس آنها حمایت از حق حیات و جلوگیری از تجاوز به حقوق مادی و معنوی افراد جامعه، از سوی دیگراز جمله فلسفه مجازات می باشد. ولی آنچه که از همه مهمتر است اینکه اگر فردی مرتکب جرم شد در وحله اول می بایست او را درمان کرد و با تنبیه های مقتضی به جامعه بازگرداند در حالی که در مجازات سلب حیات این امکان وجود ندارد که محکوم علیه به جامعه بازگردانده شود بنابراین از فلسفه مجازات و عدالت دور می شویم.

به هر تقدیر- جان عبدالله فریور از بدنش جدا شده و در سال گذشته نیز تعدادی از مجرمین به زنا سنگسار شدند. امیدوارم این مجازات خشونت بار از قوانین کیفری کشورمان با اراده و حسن نیت نمایندگان مجلس شورای اسلامی زدوده شده و مجازاتی جایگزین آن شود که امکان بازگشت به جامعه برای مرتکب یا مرتکبان این جرم وجود داشته باشد بدیهی است تکیه کردن به مجازات اعدام نه تنها دردی را درمان نمی کند بلکه بر دردهای جامعه افزوده و جایگاه رفیع کشورمان را در سطح بین الملل تنزل می بخشد.

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 15:55 توسط قادین |

                                

میدان زنان: خبر محبوس شدن عالیه اقدام دوست خبری بد است؛  این اولین حبس طولانی مدتی است که در سال های اخیر جنبش زنان به طور جدی  با آن روبه رو بوده است، تاکنون همیشه حبس های کوتاه مدت، تنبیه، ضرب و شتم، جریمه، اخراج و ... در کار بوده است، اما حبس طولانی مدت چیزی دیگر است. محبوس کردن برای مدت طولانی به معنای آن است که مبارزه با قدرت ابعادی جدی به خود گرفته است.

در این یادداشت می کوشم وجه دیگری از این واقعه را نیز تصویر کشم که به گمانم برای جنبش زنان دارای اهمیت است. در این شکی نیست که محبوس کردن یکی از بدترین خشونت هاست و جنبش زنان سال هاست که با خشونت عالیه نهادینه رو به رو بوده است. عالیه اقدام دوست نیز قربانی این خشونت است، اما اگر تاکنون «مظلوم» بوده، دیگر نخواهد بود.  حبس عالیه نشانه ضعف قدرت و خشونت «عالیه» و پایان ترحم، خیریه و خباثت نهفته در آن و از اینرو واقعی شدن مبارزه زنان با قدرت است. این اقدام نشانه آن است که قدرت از چهره نقاب ترحم افکنده است.

قدرت عالیه در تمام این سال ها قصد داشته مطالبات جدی زنان و به پرسش کشیدن نظم نمادین مذکر را با «سیاست ترحم» ناچیز جلوه دهد و دست کم بگیرد. اگر چه تهدید، جدی بوده است، اما ژست ترحم و وضعیت بر آمده از آن، باعث می شد مبارزه و موضوع آن کوچک جلوه داده شود تا به این ترتیب ثابت شود که اولاً زنان «جنبش» ندارند و در ثانی اگر هم «چند نفری» شلوغ می کنند، بالأخره هر چه باشد دست آخر «زن» اند و رأفت پدرسالار نظام اسلامی و جامعه مردان در این نظام مقدس اقتضا می کند که با این «موجودات ضعیف» زیاد با خشونت رفتار نشود. صد البته این فقط ژستی تاکتیکی بوده است و مبارزه واقعی همواره در همه سطوح، در خانواده، در اجتماع و در سیاست جریان داشته است؛ آنهم چه مبارزه ای. ترحم تنها ژستی تاکتیکی، نقابی برای قدرت بود تا مبارزه خشونت بار واقعی بتواند در جای دیگر با بی رحمی هر چه تمامترادامه یابد. آنها که به طرق مختلف مجازات شده اند، سنگسار شده اند، دستگیر شده اند، مورد ضرب و شتم و توهین واقع شده اند، کتک خورده اند یا موضوع مجازات واقعی از انواع دیگر بوده اند، می دانند که ترحم قدرت عالیه  و نقاب دلسوزی جامعه و نظام پدرسالار تنها ژست است و بس.

ترحم یکی از خبیث ترین انواع خشونت است. به معنای انکار توانایی و انسانیت طرف مقابل و به پرسش گرفتن قابلیت او به عنوان انسان است. ژست ترحم نیز از این مقوله جدا نیست. این درست که جنبش زنان در بسیاری موارد از تاکتیک ترحم برانگیزی برای الغای خشونت و مجازات به درستی بهره برده است؛ یعنی بر همان ژستی سوار شده است که قدرت با وانمود کردن به آن، قصد داشته مبارزه را کم اهمیت جلوه دهد و «خود» را به عنوان هدف اصلی این مبارزه نادیده بگیرد. این تاکتیک مفید و کارا بوده است، اما حساب باز کردن زیاد بر روی ترحم عوارض خود را هم دارد. بیش از همه باید روانشناسی ترحم را تحلیل کرد تا آن را تنها به چشم اقدامی تاکتیکی در نظر گرفت.
مهمتر از هر چیز در نظر گرفتن این نکته است که در جامعه ای که خشونت به منتها درجه وجود دارد، ترحم نیز در آن به اعلی درجه یافت می شود. ترحم در تقابل با خشونت نیست. عین آن است. ترحم بر کودکان خیابانی که عمدتاً در شکل دادن پول به آنها خود را نشان می دهد، در واقع به نوعی صحه گذاردن بر مناسبات تبعیض آمیزی هم هست که آن کودک را به خیابان رانده است.  نمی خواهم بگویم که به کودکان خیابانی نباید کمک کرد و فقرا و گدایان را باید راند و بی سرپرستان را به حال خود باید گذاشت. منظور آن است که وقتی در جامعه ای میزان ترحم تا این حد بالاست، نشانه آن است که در آن جامعه خشونت تا چه حد فراگیر و گسترده است. در جامعه سالمتر، ترحم جای خود را به عدالت و مسئولیت می دهد و به انسان ها فضا داده می شود تا به عنوان انسان از حقوق خود دفاع کنند و آنچه را که تضییع شده، دوباره به چنگ آرند.

خشونت فراگیر است و از همین رو اینهمه خیریه های رنگارنگ وجود دارد. غرضم آن نیست که کاری را که همه خیریه ها انجام می دهند، به پرسش بگیرم، اما نفس وجود اینهمه خیریه برای کودکان کار، روسپی ها ( البته گاه در شکل خانه های عفاف)، بر جای ماندگان، افغان ها، دانشجوها ( در شکل ازدواج های دانشجویی)، بی سرپرستان، زنان و جز اینها  دال بر وجود خشونت و تبعیض در حق همه این گروه ها است. وجود خیریه باعث می شود تا اصل آن مناسبات تبعیض آمیز هرگز به پرسش کشیده نشوند. بر عکس دال بر تثبیت و تأیید و میل به بقای آنهاست. جامعه ما در بنا کردن  خیریه و امور خیریه ای استاد است و این یعنی خشونت را به اعلی درجه اِعمال و تأیید می کند.  خیریه به معنای تقابل با خشونت، فقر، و تبعیض نیست، به معنای تأیید آن  و خواست پنهانی و آشکار برای تداوم آن مناسبات است. خیریه و حس ترحم به عنوان زیربنای اخلاقی آن دال بر منتها درجه خشونت و خباثت است. بی جهت نیست که دولت در جامعه ما به بنگاه خیریه بدل شده است. همین دولت در عین حال مولد بیشترین میزان خشونت و تبعیض هم هست. خیریه نیست مگر خشونت و سلب انسانیت که با ترحم عرضه می شود. اگر هنوز هم تردید دارید کمی به تجارب خیریه ای بازگردید و آنها را از نو مرور کنید. همان ها که برای دانشجویان جشن ازدواج ترتیب می دهند، در مواقع دیگر آنها را به اعلی درجه می کوبند و شکنجه می دهند و می کشند. نمونه های دیگرش هم هست، همان بنگاه های خیریه ای که برای دختران جهیزیه تهیه می کنند و برای کودکان به اصطلاح چه های که نمی کنند، انتظار دارند قربانیان و مورد لطف واقع شدگان به دست و پایشان بیفتند ؛ وگرنه به ناسپاسی متهم شان خواهند کرد. بنگاه خیریه در همه انواع آن دستگاه مولد خشونت است.

در عین حال باید این نکته را نیز در نظر داشت که آنکس که ترحم می کند، در واقع خود شایسته ترحم است و به بیانی دیگر ترحمی را که انتظار دارد بر او روا داشته شود، فرافکنی می کند. می توانم نمونه هایی را بر شمرم.  به گدایی از سر دلسوزی پول می دهیم. اگر به آن احساس بازگردیم، متوجه می شویم که دلسوزی، ما را به دادن پول وا نداشته است، مهمترین انگیزه این اندیشه است که چنانچه در جای او بودیم، دوست می داشتیم با ما به مهربانی رفتار شود و در حقمان لطف شود. همان ها که از روی نیت خیر (دلسوزی) برای دختران جهیزیه جمع می کنند و برایشان شوهر گیر می آورند و غیره، خود از همه بیشتر محتاج ترحم اند. بنگاه خیریه ترحم و کمک به اصطلاح انساندوستانه را به به بهای خشونت به خرید و فروش می گذارد. اگر بنگاه خیریه خشونت خود را آشکار کند و نقاب ترحم از چهره بیندازد،  یعنی مناسبات قدرت واقعی تر شده اند. پایان خباثت ترحم را باید به فال نیک گرفت.  

باز می گردم به حبس عالیه توسط قدرت عالیه و اقدام عالیه در برابر اقدام قدرت عالیه. اگر او به عنوان عضوی از جنبش زنان محبوس شده، اما محبوس کردن او نشان از آن دارد که بنگاه خیریه (دولت در معنای موسع آن) دیگر زنان را شایسته ترحم نمی داند و نقاب انسانیت و ترحم را از چهره زدوده است؛ یعنی به ضعف خود و شایسته ترحم بودن اعتراف کرده است. تنها جایی که قربانی شدگان، مورد ترحم و خشونت واقع شدگان، قدرت را به پرسش می گیرند، خباثت ترحم ناچار می شود خشونت را عریان سازد و ژست ترحم را کنار بگذارد. دستکم به گمان من، این اقدام، نشانه آن است که جنبش زنان در مبارزه  گامی اساسی رو به جلو برداشته است. یعنی قدرت عالیه، دیگر زنان را  شایسته ترحم نمی داند. در عین حال این واقعه یاد آور می شود که باید به راه کارهای دیگری برای مقابله با خشونت عریان بی ترحم اندیشید. 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 1:55 توسط قادین |

اگر دال زندان را حذف کنیم ، زندانی برایمان ساخته می شود؛ حصاری پر غوغا که سخت می فشاردمان! هنوز از نطفه بسته بندی می شویم و آکبند در اختیار خریدار می گذارندمان!
داستان زندگی زنان ایرانی داستان غم انگیزی است؛ آن قدر غم انگیز که با هر بار خواندنش بغضی خفه کننده گلویم را می فشارد و آن قدر خفه کننده که حتی تبدیل به اشک و فریاد هم نمی شود . . . خفه ام می  کند . . .
 تاریخ زنان تکرار می شود و به بیان ژولیا کریستوا ،فیلسوف روان کاو و فمینیست پساساختارگرای فرانسوی، زمانی که زنان در آن زیسته اند ، زمان چرخه ای و تکرار بوده است مشابه زمان طبیعی و متفاوت با زمان خطی رو به جلو و زمان عقلانیت ابزاری و بنا به تعریفی دیگر زمان مردانه!
چنین تکراری در زندگی زنان ایرانی و حتی مبارزات آنان به وضوح ادراک می شود. سوالی مدام در ذهنم چرخ می خورد: چندین نسل از فمینیست های ایرانی برای اصلاح قوانین نابرابر مبارزه خواهند کرد؟ چیزی که خواسته ی موج اول جنبش زنان اروپا و امریکا بوده است. از همان روزی که فمینیست های اولیه ی ایرانی همچون زندخت شیرازی و صدیقه دولت آبادی در جهت اعتلای موقعیت زنان برای دست یابی به حقوق برابر تلاش می کردند تا اکنون که نزدیک به یک قرن از آن روزها می گذرد، زنان ایران خواسته های یکسانی داشته اند: حق برابر با مردان در تحصیل، ازدواج ، طلاق ، انتخاب نوع پوشش و ...
دیروز ( زنان ایرانی در اوایل قرن بیستم)
زنان ایرانی در طول تاریخ در تمام عرصه های زندگی در موقعیتی فرودست قرار داشته و وادار به پذیرش وضعیت خود شده اند. فرصت های تحصیلی برای زنان به شدت محدود بوده. تا سال 1304 تنها 3 درصد کل زنان ایرانی باسواد بودند.باسواد بودن زنان چنان ننگی محسوب می شد که بسیاری از آنان، باسواد بودن خود را پنهان می کردند.
زن و مرد در جامعه از یکدیگر جدا بودند، در خانه زنان از میهمانان زن و مردان از میهمانان مرد پذیرایی می کردند. این رسم حتی تا دوره ی پهلوی و به خصوص در میان طبقات پایین تر جامعه ادامه داشت. اما این جداسازی فقط محدود به خانه نبود. عصر ها و شب هنگام که خیابان ها مملو از جمعیت بود، زنان ومردان ناچار بودند جدا از یکدیگر در خیابان راه بروند و حتی گاهی پیش می آمد که مردها از یک طرف و زن ها از طرف دیگر خیابان عبور کنند و اگر احیانا زنی می خواست به خانه ی خود در سمت دیگر خیابان برود باید از آقای پاسبان کسب اجازه نموده و با عجله به سوی دیگر می شتافت! وگرنه صدای فریاد آمرانه ی پاسبان به گوش می رسید که می گفت: "ضعیفه تندتر راه برو"
زنان به لحاظ حقوقی و قانونی وضعیت بدتری داشتند. ازدواج کودکان و ازدواج های اجباری بسیار رایج بود. شوهر می توانست هر موقع بخواهد همسرش را طلاق دهد و می توانست بیش از یک همسر اختیار کند و ... مخالفت با هرکدام از این قوانین، الحاد و مخالفت با اسلام تلقی می شد. زنان حق رای نداشتند و نمی توانستند هیچ منصب سیاسی اختیار کنند.
شرایطی چنین نابرابر همراه با نوعی پذیرش درونی شده در زنان، هر چه بیشتر تقویت می شد و آنان را به گردن نهادن و عدم اعتراض به وضعیت خود تشویق می کرد. اکثر زنان به فرودستی و جنس دوم بودن خود گردن نهاده بودند و باور داشتند که این سرنوشت آن هاست.
دخترها از کوچکی به ساکت نشستن و کم حرکت کردن تشویق می شدند استخوان بندی آنها زشت و بدشکل می شد، از آنها خواسته می شد که در مورد هیچ مسئله ای  پرسش و فضولی نکنند. اعتماد به نفس نداشتند. خوار و زبون و افسرده و بی نشاط بار می آمدند. حس خودکم بینی ، ترس و تسلیم بر دخترها حکمفرمایی می نمود. لازم به ذکر است که این الگوی جامعه پذیری محدود به دوره ی خاصی نیست و در جای جای تاریخ ایران به وضوح مشاهده می شود.
با وجود این ها انقلاب مشروطیت فرصت ایده آلی برای زنان فراهم کرد تا محیط تنگ خانگی شان را ترک کنند و به خیابان ها بیایند. زنان از طریق انجمن ها و سازمان های مخفی، فعالیت هایی را علیه قدرت های خارجی و در حمایت از انقلاب مشروطه سازمان دادند. برخی از این فعالیت ها ثبت نیز شده اند : روزی در جریان شکنجه و آزار مشروطه خواهان در یکی از محلات مرکزی تهران یک ملای هوادار دربار در برابر جمعیت زیادی علیه مشروطه سخن می گفته که در این بین زنی با تفنگی که زیر چادرش مخفی نموده بود به او شلیک می کند. این زن بلافاصله توسط جمعیت کشته می شود. هم چنین در آذربایجان پس ازنبرد شدید بین طرفداران و مخالفان مشروطه، جسد بیش از 20 زن ملبس به لباس مردانه پیدا شده است.
روشن است که زنان در انقلاب مشروطه فعالانه شرکت داشتند ولی اهداف پی گیری شده از سوی آنان با عرف و روال آن دوره تناقض نداشته. آنان با روحانیون، روشنفکران و اصنافی که طرفدار مشروطه بودند جبهه ی واحدی داشتند اما در آن زمان طرح هیچ گونه حقی برای زنان مورد استقبال قرار نمی گرفت. به طوری که وقتی در جریان مبارزات مشروطه تعدادی از زنان حجاب های خود را کنار گذاشته و شعار "زنده باد مشروطه ، زنده باد آزادی" را سر دادند؛ مشروطه خواهان آن ها را فاحشه هایی نامیدند که از طرف مخالفان مشروطه برای بدنامی مشروطه خواهان اجیر شده اند. آنچه که روشن است این است که هم مشروطه خواهان و هم مخالفان آن ها از این که این اقدام گستاخانه ی زنان زیر چتر حمایتی آنها باشد ابا داشتند. در صورتی که تظاهرات میهن پرستانه ی زنان محجبه مورد حمایت ملی گرایان بود. راهپیمایی زنان بی حجاب که خواهان آزادی از قیود مذهبی بودند از نظر هر دو گروه بی معناتر و ناموجه تر از آن بود که به رسمیت شناخته شود.
در دوران انقلاب 57 نیز زنان فعالیت های عمده ای داشته اند. حتی نظامی که بعد از انقلاب بر سر کار آمد از حمایت زنان برخوردار بود. بخش عمده ی حامیان آیت الله خمینی زنان شهری بی سواد از طبقات پایین بودند که حمایت آنها از وی یا هر رهبر مذهبی دیگری جای تعجب نداشت اما زنان تحصیل کرده نیز از وی پشتیبانی می کردند با وجود آن که آیت الله خمینی با حق رای زنان در سال 42 مخالفت کرده و به اصول غیرمنعطف و افراطی خود در مورد موقعیت زنان وفادار بود.
روحانیون در انقلاب 57 رهبری اکثریت توده های بی سواد و تبلیغ احساسات ضد دولتی را با دستاویزهای مذهبی به دست گرفتند. در بحبوحه ی انقلاب ضد شاه اکثر روشنفکران فکر نمی کردند روحانیت در صدد تسلط بر صحنه ی سیاسی کشور برآید. فصل مشترک این دو گروه ، تمایل به سرنگونی سلطنت پهلوی و کاهش نفوذ گسترده ی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی غرب در ایران بود.
زنان نیز در مسیر همین موج همگانی حرکت می کردند. فقدان آگاهی فمینیستی و نفرت از حاکمیت دیکتاتوری شاه در ایران باعث شد حتی زنان تحصیل کرده به این باور برسند که آیت الله خمینی مخالف حقوق زنان نیست. آنان با خوش باوری با تاکید او مبنی بر اینکه رژیم شاه زنان را استثمار می کند موافق بودند و از این که او را در هیئت سنت گرایی ارتدکس تصور کنند پرهیز می کردند...
امروز (زنان ایرانی در اوایل قرن بیست و یکم)
دیگر حتی قلم هم از تکرار خسته شده و باز می ماند از نوشتن؛ ولی زن ایرانی هنوز ...
زن ایرانی هنوز هم از حق تحصیل برابر برخوردار نیست چرا که رئیس سازمان سنجش با صراحت و قاطعیت تمام از اعمال سهمیه بندی جنسیتی در پذیرش دانشجویان دانشگاه ها خبر می دهد و طبق آمار ارائه شده، سهم دختران دانشجو از صندلی های دانشگاه در برخی از رشته های کارشناسی ارشد در سال 87 ، 25 درصد در مقابل سهم 75 درصدی پسران بوده است.
هنوز هم زنان و دختران ایرانی نمی توانند به راحتی در خیابان های شهر قدم بزنند و بودن دختران هنگام شب، بیرون از خانه گناهی نابخشودنی است. هنوز هم دختران نباید در اماکن عمومی بلند بخندند، هنوز هم نمی توانند در خیابان دوچرخه سواری کنند...
هنوز هم در جای جای شهرها تابلوهای "ویژه ی خواهران" و "ویژه ی برادران" به چشم می خورد، هنوز هم در دانشگاه ها درب ورودی خواهران وبرادران را جدا می کنند، هنوز هم در اتوبوس زن ها باید پشت سر مردها بنشینند.
هنوز هم زن ها نمی توانند به مناصب مهم سیاسی دست یابند و هنوز هم ریاست جمهوری کشور بر عهده ی "رجل سیاسی" است!
هنوز هم دختران بدون اجازه ی پدرانشان نمی توانند ازدواج کنند و هنوز هم دختربچه های ایرانی به ازدواج های اجباری تن می دهند و این گونه نیمی از انسانیت را هم از آن ها دریغ می کنند .
هنوز هم مردان ایرانی می توانند چند بار ازدواج کنند ...
زن ایرانی هنوز زیر آوار این "هنوز"ها دست و پا می زند ، حتی مجالی نمی یابد نفسی تازه کند. جنبش زنان ایران هر راهی را آزموده تا شاید بتواند به خواست های اولیه ی خود دست یابد اما ساختار سنتی ، مذهبی و مردسالار ایران هنوز فاتحانه خودنمایی می کند. طنز تلخ قضیه اینجاست که حتی زمانی که تلاش زنان نتیجه داده و بخش هایی از قوانین تغییر یافته و برخی از حقوق آنان به رسمیت شناخته شده این تغییر عمر چندانی نداشته است. نمونه ی بارز آن قانون حمایت از خانواده ی تصویب شده در سال های 46 و 54 بود که برخی از حقوق زنان از جمله حق طلاق و حضانت برابر را به رسمیت شناخته بود ولی این قانون  بعد از انقلاب 57 لغو گردید. و جالب تر اینکه لایحه ی حمایت از خانواده ی مطرح شده در سال 1387 نه تنها هیچ تغییری در قوانین تبعیض آمیز نداده است بلکه با کمال افتخار چندین گام به عقب نیز برداشته و بسیاری از مواد آن حتی از سطح فرهنگ مردم عادی نیز چندین پله پایین تر است.
نظام مردسالار ایران که با دست آویزی چون مذهب به بازتولید خود می پردازد آن چنان در اعماق جامعه ریشه دوانده که دیگر رمقی برای زنان باقی نگذاشته است. زن ایرانی همچون زندانی در بند خود را به در و دیوار سلولش می زند تا شاید روزنه ای برای رهایی بیابد اما. . . مذهب ، سنت و نظام سیاسی مردسالار که از هر دوی اینها برای بقای خود سود می جوید جایی برای انسانیت زنان ندارد. زنان در این نظام به عنوان زن شناخته می شوند نه انسان.
همه ی آنچه گفته شد  گواهی بر ناامیدی و تن دادن به سرنوشت رقم خورده در طول تاریخ نیست بلکه به این معناست که زنان ایرانی مسیر پر فراز و نشیبی پیش رو دارند. آنچه که با نگاهی گذرا به تاریخ مشخص می شود، استفاده از زنان به عنوان ابزار سیاسی است. برای نمونه روحانیت می توانسته به راحتی زنان را بسیج کند زیرا در میان زنان سنتی و بی سواد پایگاه داشته است. موفقیت رهبران مذهبی در این زمینه در دوران انقلاب مشروطه و انقلاب 57 مشخص است. حتی امروز نیز این گروه از زنان پشتوانه ای محکم و راسخ در حمایت از جمهوری اسلامی محسوب می شوند.
گرو ه های مختلف سیاسی مانند حزب توده ی ایران، سازمان فدائیان و مجاهدین خلق نیز بعد از انقلاب به شدت درصدد جذب زنان به سازمان های خود برآمدند اما ترکیب کادر رهبری _ که مردان بر آن حاکم اند _ و نبود آگاهی عمیق فمینیستی در میان فعالان زن سبب شده است که هیچ گاه حقوق زنان در اولویت فعالیت های سیاسی قرار نگیرد.
با توجه به همه ی تجاربی که زنان ایرانی در طول این سال ها کسب کرده اند ضرورت استقلال جنبش زنان بیش از پیش احساس می شود. به نظر می رسد تنها راه نجات زن ایرانی از زندان ارتجاع، استقلال زنان در بیان خواسته هایشان است. باشد که تاریخ زنان نیز زمان خطی رو به جلو را تجربه کند نه زمان تکرار و چرخه ای را.


+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 2:47 توسط قادین |

قطعه ی اول:
موومان 1.
منتظر سبز شدن چراغ نمی مانم! خط کشی خیابان به گورخری می ماند،نادیده اش می گیرم؛ اولین قدم را فاتحانه در میان سرعت برق آسای ماشین ها برمی دارم، چقدر زیباست! چندان هم کار دشواری نیست. و ناگهان دستی به شدت به داخل اتومبیلی ( شاید هم کابین یک گاری بود! ) هلم می دهد، کتاب فروغ به گوشه ی پیاده رو پرت می شود.
 موومان2.
هنوز گیجی حادثه در سرم مانده، حادثه بود یا تاریخ؟! نمی دانم. به اطرافم می نگرم، فضا تاریک تر از آن است که به دقت موقعیتم را بسنجم. ولی... بی شک اینجا یک چهاردیواریست... حضورش را در مقابلم احساس می کنم، سرمستانه می خندد! دستش را به طرفم دراز می کند. محکم تر از آن به تخت بسته شده ام که خود را عقب بکشم. نورافکن ها را روشن می کند. هیچ چیز کم نداری، یک سرویس کامل و لوکس عزیزم! اینجا خانه ی ماست! " چقدر از او متنفرم...
موومان 3.
به طرفم می آید. موهایم را نوازش می کند، دستانم را به دست می گیرد و بوسه ای بر لبم... نگاهم به ترک روی دیوار است. در آن چهاردیواری هیچ شکست دیگری، دریچه ای وجود ندارد.
موومان4.
موهایم را معطر میکند، اندکی رژ بر لبانم... چقدر از او متنفرم. می گوید همه چیز را باید به شکل منحنی ساخت! و نزدیک تر می شود ...
موومان5.
بهت زده به خون ریخته می نگرد و من هنوز هم نگاهم به ترک روی دیوار است...
موومان 6.
چادری روی ترک دیوار می کشد.
موومان 7.
... عاشقش شده ام ...

قطعه ی دوم:

"زن، شکلات، مگس ها" نوشته ای بود برای اعاده ی حیثیت از انسان. از "ما" یی که شکلات نیستیم و از "شما" یی که مگس! نوشته ی زیر توضیحی است برای کسانی که تا دیروز صدای زنان را وسوسه انگیز می خواندند و امروز لجام گسیخته... هر چند کامنت های ارسال شده، از ضرورت چنین مطلبی می کاست، با این حال شرحی می آید برای دوست عزیزی که شاید بهتر باشد ما " برادر" خطابش کنیم مبادا پرده دری دیگر محسوب گردد.

موومان1.
 انسان: موجودی که متوجه "وجود خود" می شود، در جهان سر بر میکشد و سپس خود را " می شناسد"، یعنی "تعریفی" از خود به دست می دهد. و تمامی اینها یعنی موجودی پویا و آزاد، که در گریز از حالیت و تکرار و شیء شدگی می کوشد تا طرحی در آینده افکند : انسان به مثابه ی آزادیست... ولی دوست عزیز!!! زن آزاد نیست. چرا که نوع انسان با ثنویتی در قالب دوجنس نر و ماده و در یک "شدن تاریخی" سرنوشت و تعریف متفاوتی از "زن و مرد" را به ثبت رسانده است. نمود آزادی چیزی جز این نیست که بتوان به عنوان یک "ضمیر اصلی"، یک شناسا و فاعل، زیست جهان خود را ساخت ولی هر اصلی، نیازمند "دیگری" و هر فاعلی نیازمند مفعول است.
هیچ گونه اجتماعی، هرگز خود را به مثابه ی "یکی" که بلافاصله "دیگری" در برابرش قرار نگیرد، تعریف نمی کند. برای اهل هر سرزمین ساکنین سرزمین ها ی دیگر، "بیگانه" به شمار می روند، برای یک قومیت، قوم دیگر؛ برای سرمایه دار، کارگران و برای مرد، زن به مثابه ی دیگریست. زن، نسبت به مرد تعریف و متفاوت می شود و نه مرد نسبت به زن؛ زن در برابر "اصل"، " فرعی در نظر گرفته می شود. مرد، نفس مدرک  (سوژه) است و زن، دیگری (ابژه) به شمار می آید. ولی هیچ نفس مدرکی، بی مقدمه و به طور طبیعی، خود را چون غیر اصلی (دیگری) مطرح نمی کند : به عکس؛ عاملی که خود را به مثابه ی یگانه در نظر میگیرد او را چون دیگری تعریف می کند. اما برای اینکه چرخش دیگری به یگانه عملی نشود، لازم است که دیگری از این نظرگاه اصلی فرمان برد. و زن این فرمانبری را پذیرفته است : مرد؛ مالک، ارباب بزرگ، پدر، همسر، زن کاملا فرمانبر را از لحاظ مادی مورد حمایت قرار می دهد و وظیفه ی توجیه وجود او را به عهده می گیرد. زن، همراه با خطر اقتصادی، از خطر متافیزیک نوعی آزادی که بدون کمک باید هدف های او را ابداع کند، می گریزد. در واقع، در کنار توقع روحی هر فرد مبنی بر اینکه خود را به مثابه ی نفس آشکار کند، میل به وسوسه ی گریختن از آزادی و تبدیل خود به شیء نیز در همین فرد وجود دارد. از آن رو است که زن دست به بازگشت به اصل نمی زند. کارگران گفتند "ما"، سیاهان و اقوام تحت سلطه نیز، ولی "زنها" خود را به مثابه ی نفس، "ما" مطرح نکردند (البته تا پیش از پیدایش فمینیسم رادیکال). به راستی رشته ای که زن را به ستمگرهایش پیوند می دهد با هیچ رشته ی دیگری قابل مقایسه نیست!
و اکنون این است آنچه که "بود" :
زن در بند بیولوژی خود با بارداری، وضع حمل و عادت ماهانه، در اجتماعات انسانی، تبدیل به قربانی نوع انسان می شود. در آن ایام زن ها هر چند هم زورمند، در مبارزه ای که با دنیای مخالف داشته اند، بردگی های مربوط به تولیدمثل را کاستی شدیدی می یافته اند. مادر شدن های مکرر، بخش اعظم نیرو و وقت زنان را صرف خود می کرده؛ ولی زنان قادر به تامین زندگی کودکانی که به دنیا می آوردند، نبودند. زن برای "دوام" نوع لازم بود ولی فرزند زادن و شیر دادن عبارت از "فعالیت" نبوده، بلکه اعمالی "طبیعی" به شمار می رفته که درآنها هیچ طرحی به کار گرفته نمی شده است؛ بلکه زن به نحوی انفعالی، سرنوشت بیولوژیک خود را تحمل می کرده است. کارهای خانگی که زن وقف آنها شده بود – چون منحصرا آنها قابل آشتی دادن با وضایف مادری هستند- او را اسیر تکرار و درون بودی می کردند. ولی مرد با شکار، جنگ، به عبارتی با به خطر افکندن خود، بر حیوانات برتری می یابد. طرح بشریت عبارت از ایستایی نیست : گرایش انسان به "پویایی" است. آدمی با تعالی بخشیدن  به زندگی از طریق وجود، تکرار زندگی را "تضمین" می کند : انسان با این فراروی، ارزش هایی می آفریند که برای تکرار محض، هیچ ارزشی قائل نیست. انسان نر، با خدمت به نوع، الگوی جهان را می آفریند، ابزار نو خلق می کند، آینده را می سازد و در این لذت تحقق نفس و آزادی دست به "تعریف" میزند و "انسان" مفهومی می گردد که مصادیق وجودش را از ویژگی ها و منافع تعریف کنندگان خود دریافته است. بدین ترتیب عملا یک الگوی انسانی وجود دارد که همان "نمونه انسان مذکر" است.
 مرد در آن واحد، معرف مثبت و خنثی است ( نگاه کنید به ادبیات که کاربرد مرد به جای انسان، امری عادی است : مرد باید که در کشاکش دهر... ). ولی زن نیز دارای وجود است و میل به ابراز وجود به عنوان یک ضمیر اصلی برای طرح افکندن در هستی و فراروی به سوی آینده را دارد. زن نیز از تکرار، گریزان است در نتیجه در عمق وجود خود تایید ادعاهای مردانه را می یابد. در جشنهایی که به نشانه ی بزرگداشت موفقیت وپیروزی های انسان نر بر پا می شود، با مردان همنوایی پیشه می کند و به عنوان "جنس دوم" با آنان همدست می شود (دوبووار: 1954 ).
و این آغاز به اشکال گوناگون در زمان تکرار می شود و ساختارهای مردسالار ساخته می شوند.
تاکنون می توان این گونه نتیجه گرفت که مرد به عنوان الگوی تعریف کننده ی مسلط انسانیت و زن، تسلیم شده در برابر این "اصل" در یک کنش متقابل، ساختار مردسالار را ساخته و تغذیه کرده اند.
در حالت کلی می توان اذعان داشت که هر ساختاری متشکل از چهار نظام کنش است. در پایین ترین رده، ارگانیسم زیستی –رفتاری قرار می گیرد که در یک محیط ارگانیک و جسمانی، کارکرد تطبیق انسان با محیط را بر عهده دارد و در قالب خرده نظام اقتصادی بروز می کند. نظام کنش بعدی، نظام شخصیتی است. در این نظام اصلی ترین عنصر، تمایلات نیازی است که فرد را به سمت دست یابی به اهداف خود سوق می دهد و با آنچه آمد، مشاهده کردیم که چگونه در کنش متقابل بین "میل انسان به آزادی و تعریف خود به عنوان ضمیر اصلی" و "ارگانیسم زیستی"، شخصیت زن به جنس دوم تقلیل یافت. و مرد، ارزشها، تعاریف و اهداف او به همراهی متغیر "قدرت" جنبه ی ویژه ی انسانی یافت. نظام شخصیت با خرده نظام "سیاست" شناخته می شود. نظام کنش سوم، نظام اجتماعی است، با کارکرد حفظ و یکپارچگی آنچه تاکنون ساخته شده است. این نظام که در عرف و قانون نمود می یابد،در قالب نقش-منزلت گرایش به "ارضای حد مطلوب" کنشگران را پاسخ می گوید و در واقع میل به "توازن" کل سیستم با مکانیسم اجتماعی کردن و نظارت اجتماعی، که اهرم اصلی نگه دارنده ی منافع قدرتمندان (مردان) است برآورده می کند.
و اما آخرین نظام کنش که همان نظام فرهنگی است با کارکرد "سکون و نگه داشت الگو" . فرهنگ، با خاصیت سیالیت خود، گاه در هنجارها و ارزشها نمود می یابد و گاه در دانش و افکار. فرهنگ به عنوان یک نظام نمادین، ملکه ی ذهن کنشگران خود می شود. این خرده نظام اعتقادی با دین و معیارهای اخلاقی شگرد یکپارچه کننده و حاکم بر نظام کنش را اجرا می کند (پارسونز:1951).
به نظر می رسد دیگر جای ابهام نباشد که باورهای مردم چگونه شکل می گیرند و از چه منبعی تغذیه می شوند. در نتیجه برای تغییرات اساسی باید بر تغییر بالاترین نظام (اعتقادی) که بیشترین تاثیر و نظارت را بر نظام اجتماعی- شخصیت و ارگانیسم رفتاری دارد، پای فشاری کرد.
بی شک ساختار مردسالار با این چهار نظام کنش خواهد کوشید تا بیش از پیش منافع همجنسان خود را برآورده کند. و این مهم مقدور نخواهد بود مگر اینکه هم چنان با یاری گرفتن از دین و قانون و ... زن را در قالب "دیگری"، محصور در حصار جسم و جنس خود از عرصه های عمومی که مکان اصلی تاثیرگذاری برای تغییر موازنه ی قدرت موجود هستند دور نگه دارد.
نتیجه: زنان،زن زاده نمی شوند : به صورت زن در می آیند. از زن خواسته شده برای کمال بخشیدن به زنانگی اش، خود را شیء و طعمه کند. به عبارتی بر میل به آزادی و تحقق خواسته های خود به مثابه ی نفس سلطه گر، چشم بپوشد. حال آنکه مرد هنگامی که از زنی بهره می برد خود را به مثابه ی نفس یگانه مطرح می میکند : به مثابه ی فاتح آمر، بخشنده ی سخاوتمند، یا هر دوی اینها. اصل یا دیگری، این است تفاوت دو جنس. دیگری "مطلق"، دیگر انسان نیست، فقط یک جنس است، یک شیء.
هنگامی می توان از زن به عنوان یک انسان بالفعل نام برد که نمود و مصادیق آزادی و تحقق نفس او را در جامعه ی خود ببینیم. تمامی سنت ها، ادیان و قوانین و... ساخته ی مردان وبرای تسلیم زنان است به عبارتی مردسالارانه است. و انسانیت زن، جز در گرو ویرانی آنها نخواهد بود.

موومان2.
ای کاش قبل از اینکه خود را چنان محق بدانید که عجولانه در پی نوشتن سوال نامه ای برآیید، اندکی بیشتر بروی کلمات درنگ می کردید تا اینگونه "دوگانه باوری" را به جای "دوگانگی و تعارض (conflict )" اشتباه نگیرید.
دوگانه باوری درست در نقطه ی مقابل دوگانگی می ایستد و اصلا درد نویسنده نیز نبودن احساس تعارض و تضاد است. تعریفی که در متن ارائه شده بر گرفته از گفته ی اریک فروم در مقدمه ی کتاب 1984، نوشته ی جرج اورول است.
تعارض، زاده ی تفکر است مبتنی بر عدم هماهنگی بین عین و ذهن که به اعتراض، شورش و جنبش ها ی اجتماعی می انجامد. همانند دوگانگی که حرکت ملی آذربایجان را ایجاد کرد: تضاد بین شعار ایران برای همه ایرانیان و عقب ماندگی و توسعه نیافتگی آذربایجان، تضاد بین شعار دموکراسی و جلوگیری از حق تعیین سرنوشت، تضاد شعار هم وطنی و تحقیر و توهین و حذف یک ملیت هم وطن! ولی دوگانه باوری، منطقی و ممکن دانستن حضور هم زمان دو عنصر متضاد است. جمیع نقیضین است! همانند جمهوری اسلامی، روشنفکری دینی ومردم سالاری دینی و ... شاید تمرین دموکراسی با امت دیندار!!!
برگردیم به بحث خودمان، در نوشته ی پیشین سکسوالیته ی اسلامی تعریف و ویژگی های آن در حالت کلی و در ارتباط با حجاب اسلامی مطرح شد. مطلب آنقدر واضح بود که نیاز به توضیح بیشتر نیست. ولی جهت ملموس تر شدن مطلب برای دوستانی که بزرگترین جرم فکریشان شک کردن به عدالت قومیتی جمهوری اسلامی است، بهتر است این مسئله را با مثالی روشن تر کنیم. رابطه ی سکسوالیته ی اسلامی  با حجاب هم چون رابطه ی یک نظام شوونیستی با مصداقی چون جلوگیری از حق تحصیل به زبان مادری قومیت های دیگر است (هرچند این حق در قانون اساسی شان نیزآمده باشد). بی شک چنین نظامی، فقط یک هدف دارد و آن حفظ و بازتولید قدرت قوم مسلط است که البته "ملت" خوانده می شود!
نظام سکسوالیته ی اسلامی نیز در پی حفظ قدرت جنسی است که در پیدایش، تعریف و محتوا دهی بدان نقش اصلی را بازی کرده است، یعنی مردان.
میدانیم که نظام شوونیستی برای جلوگیری از شکل گیری تعارض و به سطح خودآگاه رسیدن آن، فضایی می آفریند که عملکرد خود را توجیه کند. مثلا چنین قضیه ای : "با عدم تحصیل به زبان مادری، می توان آموزش را تسریع کرد!" و جالب اینجاست که دلیل هم دارد! چرا که وقتی از جانب دیگر زبان رسمی و ملی را یکی اعلام می کند و می کوشد تا فرهنگ دیگر قومیت ها را تحقیر و حذف کند ، عملا آموزش به زبان مادری را بی کارکرد مینماید. چرا که این همه فشار مانع از رشد و بازتعریف و به روز کردن نمادهای یک زبان می شود و بدین ترتیب سیستم از این ضعف زبانی خود ایجاد کرده، به عنوان ابزاری برای درهم شکستن و تحقیر همان زبان استفاده می کند.
نمود مردسالارانه ی چنین دوگانه باوری می شود :حجاب، مصونیت است!
به عبارتی نظم جنسی اسلامی، زن و مرد را به شدت موجوداتی جنسی تعریف می کند و البته به صورت سیستماتیک در بازتولید این تعریف نیز می کوشد ولی دو جنس به یک صورت از این نظام بهره مند نمی شوند: مرد به عنوان جنسی که از غریزه ی جنسی قوی تری برخوردار است و همواره در حالت بالقوه ی تحریک شدگی قرار دارد و زن و اندام زنانه، محرک همیشگی، هم چون یک طعمه... یکی فاعل و دیگری مفعول.
در این نظام به شدت سکسی کوشیده می شود تا مردان به عنوان رئیس خانواده که حق داشتن چهار همسر دایم و بی نهایت صیغه را دارد به طرق مختلف قانونی و شرعی از نظر ارضای خود با مشکل مواجه نشود. ولی زنان و نیازهای آنان نادیده گرفته می شود و به عبارتی سرکوب می شود. اگر این غریزه در انسان تا این حد شدید است چرا هم چون مردان راه های متعدد شرعی و قانونی برآوردن آنرا ندارند. تعاریف انسان از محرک های جنسی و سطح این تحریک پذیری به شدت وابسته ی فرهنگ و اعتقادات یک جامعه است. در جامعه ای هم چون ایران درصد بسیار بالایی از 4 نظام کنشی که ابتدا ذکر شد تحت تسلط مذهب تعریف و کارکرد می یابد. و این نظم جنسی اسلامی حتی مردان را نسبت به موی زنان تحریک پذیر تعریف می کند و برخورد جسمی آنان را (همچون دست دادن)، به سوء استفاده ی جنسی رهنمون و با چنین ساختاری حجاب بر تن زنان می کند. تا  چارچوبی دیگر بر میل به آزادی و تحقق نفس او بسازد.آری حجاب مصونیت است ولی نه برای یک زن انسان، برای یک زن شی ء شده...
شاید دوگانه باوری در سیستم سکسوالیته ی اسلامی نباشد چرا که اصلا ادعایی مبنی بر محق بودن زن و بستری برای تحقق نفس او و طرح افکندن او، به عبارتی انسان بودن زن ندارد. ما دوگانه باوری را در مردانی که ذینفعان این سیستم اند نیز نمی بینیم. ما دوگانه باوری را در زنانی می بینیم که تصور می کنند انسانیت آنان در نظر گرفته شده در زنانی که می پندارند حجاب، مصونیت است.
موومان3.
من نیز یک زن محجبه هستم، مگر این نظم اسلامی شما، جایی برای انتخاب، جایی برای زنان غیر محجبه هم دارد؟! در حاکمیتی که مشروعیت خود را از پوشش زنانش می گیرد و چنان از کوتاه شدن مانتو و عقب رفتن روسری آنان می ترسد که طرح های امنیت اجتماعی به راه می اندازد و سینه های مانکن ها را می برد، مبادا که تحریک کننده باشند! درگیریتان در پی اینکه ما که هستیم ومخاطبانمان چه کسانی هستند جالب بود. بگذریم... و اما تعریف عملیاتی از حجاب : هر نوع پوشش اضافی که زنان به علت جنسیت و نوع ساختمان فیزیولوژیک خود، هنگام حضور در جمع نامحرمان تعریف شده در شرع، باید بر تن کنند.
موومان4.
اینکه ارتباط آزاد را سکس دسته جمعی گرفته اید، باز هم بسیار جالب بود. ذهنیت و ناخودآگاه انسانها چه برداشت ها که نمی آفریند! شکل رابطه ی زن ومرد در طول تاریخ پذیرای گوناگونی بسیار بوده است. از ازدواج های گروهی تا چند شوهری، چند زنی،تک همسری و ارتباط آزاد. بعد زمان ، نیازهای عینی و تعریفی که هرجنس از خود ارائه داده شکل این  ارتباط را تعریف کرده است. و اما منظور ما از "ارتباط آزاد"  هر نوع رابطه ای است که زن ومرد به مثابه ی یک انسان آزاد، تشخیص دهند که به تحقق نفس آنها یاری می رساند. دوست عزیز! رابطه ای زشت است که انسان را ناخواسته به "شیء مطلق" تبدیل کند. پس بهتر است هر نوع سد در برابر خودآگاهی انسانها را از پیش پایشان برداریم و بگذاریم هر فرد آزادانه روابط خود را تعریف کند.
موومان5.
خدایا!
من تو را نمی فهمم!
باز هم بگو!
از من چه می خواهی؟
شکر یا بخشایش؟
(آلکوس پاناگولاس، زندان انفرادی)

" اینجا انسان را با توجه به جنسش تعریف می کنند" ، بنگرید :
-    اصل مشروعیت تعدد زوجات تا 4 زن، آیه ی سوم سوره ی نساء ، بند 2 ماده 900و 901 قانون مدنی
-     مطلق بودن اختیار مرد در طلاق، آیه ی اول سوره ی طلاق، ماده 1133 قانون مدنی
-    اذن ولی برای ازدواج دختر، ماده 1043 قانون مدنی
-    از تتبع در آیات و روایات چنین بر می آید که زن به خاطر ظرافت و خواستنی بودن و احتمال وقوع در فتنه شرعا از او خواسته می شود که خود را در حجاب قرار داده مستور دارد و حتی الامکان از خانه خارج نشود و با مردان بیگانه معاشر و هم سخن نباشد مگر به اقتضای ضرورت و مصلحت و در این باب به گفته ی حضرت علی استناد می کند که به فرزندش امام حسن فرمود اگر بتوانی به گونه ای عمل کنی که همسرانت جز خودت کسی را نشناسد، این کار را انجام بده، و آنگاه می گوید چون والی و قاضی ناگزیر باید در مجالس و محافل مردان حاضر شوند و با آنها هم سخن شده و گاه در مقام محاجه برآیند، پس شایسته نیست که زن این مناصب را عهده دار گردد (منتظری،کتاب ولایت الفقیه).
-    علامه حسینی تهرانی نیز پس از تمهید مقدمات در بیان اهمیت قضاوت و اینکه شعبه ای از ولایت است و باید با حکم و اذن امام (ع) باشد سرانجام می گوید: به هر حال اگر شک داشتیم که مرد بودن شرط قضاوت است یا خیر؟ بر فرض اینکه دلایل اجتهادی کافی برای آن نداشته باشیم اصل اقتضاء می کند، مرد بودن را شرط بدانیم (رسالـه بدیعه:118).
-    کتابهای فقهی در مبحث مربوط به نفقه ی زوجه و تمکین زن از مرد و نشوز زوجه که زن باید در همه حال آماده برآوردن نیاز جنسی مرد باشد و هرگونه تعلل و کوتاهی و بد خلقی و بی توجهی زن نسبت به فراهم کردن انواع استمتاع مرد از وی، نشوز شمرده شده و علاوه بر عدم استحقاق نفقه مستحق کتک خوردن (البته با ملایمت) از سوی شوهر نیز می باشد و به ویژه بنگرید به تعبیر صاحب جواهر در مورد نفقه دادن که می  گوید نفقه ای که مرد به زن می دهد در عوض استمتاعی است که از او می برد، همان گونه که در روایات وارد شده که شخص در عوض استفاده ای که از پشت حیوان می برد و از او سواری می گیرد یا بارکشی می کند باید نفقه ی او را بدهد (مهرپور به نقل از جواهر الکلام: 1384).
-    در قاضی وجود سه شرط لازم است یکی از آنها کمال است و کمال دو نوع است کمال احکام و کمال خلقت و کمال احکام عبارت است از اینکه شخص بالغ، عاقل، آزاد و مرد باشد. و سپس در رد قول ابن جریر که به طور مطلق و ابوحنیفه که در غیر حدود، قضاوت زن را پذیرفته اند گفته است در مجلس قاضی، مردان و اصحاب دعوا حضور پیدا می کنند و لازم است قاضی زیرک و برخوردار از کمال عقل و نظر باشد، در حالیکه زن ناقص العقل و ضعیف الرای است و اهل حضور در مجالس مردان نیست و شهادت زنان حتی اگر هزار نفر باشد تا وقتی شاهد مردی همراه آنان نباشد پذیرفته نیست (المغنی،ابن قدامه ،ج 9،ص 39 ).
     موومان6.
مخاطب محترم! اگر اندکی بیشتر دقت می کردید متوجه می شدید که متن پیش رویتان نه یک متن جامعه شناختی است و نه یک تئوریسین بزرگ اجتماعی آنرا نگاشته. یک متن کاملا علمی، عنوان "زن، شکلات و مگس ها" را به خود نمی گیرد. با این حال باید بیفزاییم که مطالعات مورد ی و تجربی در سطح خرد در جامعه شناسی از شیوه ی استقراء برای طرح مسایل اجتماعی استفاده می کند و البته ازحمایت یک نظریه برای تبیین شیوه ی نگرش خود نیز سود میبرد و این گونه یک رابطه ی چرخشی بین جزء و کل برقرار می شود. در نوشته ی پیشین نیز به امر تجربی حجاب و تبیین آن به صورت امنیت با تئوری خرد سکسوالیته ی اسلامی پرداخته شده بود.
موومان7.
همان طور که پیشتر گفته شد، الگوی زیستی، تحت تاثیر فرهنگ و نظام اجتماعی یک جامعه تعریف می شود. برآمدگی های زنانه، جزء جسم یک زن و ساختار آناتومیک آن است. فی نفسه آن هم در یک عرصه ی عمومی و همگانی، محرک جنسی نیست. از این رو هم تفکری که با حجاب سعی در القا و پررنگ کردن تفاوت های جنسی ولو در ذهن می شود سکسوال است و هم تفکری که زن را به سوی آراستن و عروسک کردن خود برای عرضه ی جذابیت جنسی اش سوق می دهد، جنسی است. اصالت با دیدگاهی است که زن را بدون حجاب تعریف شده و در عین حال به عنوان انسان فراجنسیتش بنگرد.
موومان8.
"خودم را مرور می کنم..." باز هم دقت نکردید که ما به خود تاخته ایم. که آنچه خواندید تصویر زن بود در آینه ی ساختارهای مردسالار. گفتگوی درون و ناخودآگاه جمعی یک جنس بود که به رغم اینکه می دانست، سراب آرامش بسیاری را بر هم خواهد زد، اندکی با صدای بلند گفته شد. ما زنان محجبه در نظام اسلامی، از آنچه تجربه کرده ایم سخن گفتیم، بر آنچه زیستیم پشت کردیم. نیازی به اجازه ی کسی نیست، تمامی همجنسانمان باید صادقانه از خود، از ما، از زن سخن بگویند. ولی شما حق این را ندارید بر نمایشی که بازیگرانش جنسی دیگرند، به نمایندگی سخن برانید و حکم دهید و محکوم کنید... شمایی که کارگردانان و در خوش بینانه ترین حالت تماشاگران صحنه ی فرورفتن زن در زنانگی تعریف شده ی مردانید، شایستگی نشستن بر مسند قضاوت را ندارید، دوست عزیز.
موومان 9.
ما نیز بر لزوم طرح مسایل ناسیونالیستی در جنبش زنان و مباحث فمینیستی تاکید می کنیم! چرا که اینگونه که از شواهد پیداست، برای آینده ی زنان آذربایجان، زندان را زندانبانی دیگر در ره است.
+ نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 3:23 توسط قادین |

اپیزود1984: ساعتی می شود که خشکم زده، لازم نیست خود را جمع وجور کنم!(همانطور که گفتم خشکم زده!) در مقابل کامپیوتر خانگی ام نشسته ام وبه جوابیه یاشیل قان به مطلب " زن،شکلات ومگس ها" فکر میکنم!
جوابیه یا به قول نویسنده طرح سوالات آنچنان با شتاب صورت گرفته که به نظرمی رسد یاشیل قان عزیز فرصتی برای دوباره خوانی مقاله نداشته وهر تفسیری که خواسته (یا صلاح دانسته)! از لابلای مقاله استخراج کرده و جوابیه را نوشته است. ای کاش با بانوی محجبه! خویش این مقاله را خوانده بودید و نظر ایشان را هم می پرسیدید تا حداقل برخی از ابهامات رفع می شد، چون به نظر می رسد برداشتها دور از ذهن ترین معانی را در بر می گیرد!
البته دوست عزیز من هم مثل شما متخصص علوم اجتماعی نیستم! ولی آنقدرها هم با مفاهیم، اصطلاحات و اندیشه های آن بیگانه نیستم تا مفهوم مقاله را آنچنان که شما نوشته اید تفسیر کنم!
راستی یک سوال! شما رمان 1984 جرج اورول را خوانده اید؟
اگر پاسختان به این سوال مثبت است، پس چگونه مفاهیم "دوگانگی" و"دوگانه باوری"را با هم اشتباه گرفته و به نویسنده تاخته اید؟ دوگانگی تضاد بین عین و ذهن است که منجر به بروز یک کنش می شود در حالیکه دوگانه باوری قبول کردن دو امر متضاد به صورت همزمان، قبول یک پارادوکس است! که فرد را کاملا در حالت انفعالی نگاه می دارد!
اگر هم پاسختان به این سوال منفی است؛ پس حداقل باید زحمت خواندن آن را قبل از نوشتن جوابیه به خود می دادید!
دوست عزیز در چارچوب مرزهای سیاسی و جغرافیایی ایران یک زن حق انتخاب برای بسیاری از مسایل از جمله پوشش خود را ندارد، گرفتن حق انتخاب از یک فرد و تحمیل یک  فکر، ایدولوژی یا پوشش (حتی اگر فرد مورد تحمیل، از ان آگاه نباشد) غیر از تحقیر چه نامی دارد؟ و این است آن مساله ای که نویسنده از آن سخن گفته. مگر آن کسی که مشکلی با حجابش ندارد! چاره ای غیر از این هم دارد؟ مگر او امکان دیگری هم دارد و به فرض که این امکان را در فضای خصوصی خود داشته باشد آنجا که منع قانونی وجود ندارد، ولی منع دینی و عرفی چطور؟
دین ، فرهنگ، سنت، رسانه های رسمی و غیر رسمی همه در حال حمایت و سیستماتیک کردن حجاب هستند؛ آن هم از بدو تولد فرد.
دوست عزیز واقعا نزدیکترین معنی از اصطلاح ارتباط آزاد، سکس دسته جمعی است؟! که شما با اتکا به زشت بودن آن حکم به تبرئه نظم جنسی اسلامی داده اید ؟ حتی اگر بر فرض محال (فرض محال، محال نیست!) منظور نویسنده همان باشد شما آن نوع ارتباط را رد کرده اید، ولی هیچ دلیلی هم برای اثبات برتری یا حتی مقبول بودن  نظم جنسی اسلامی ارائه نکرده اید! البته به قول خودتان این هم روش شیرینی است ومی توان به آن استناد کرد! اگر هم منظور شما استفاده از برهان خلف برای اثبات برتری نظم جنسی اسلامی بود باید تمام فرضیات مقابل و تمامی انواع  دیگر ارتباطها را رد می کردید تا حکم به تبرئه نظم جنسی اسلامی می دادید!!
اپیزود 2009: یاشیل قان عزیز نوشته بودید در حرکت ملی جای بحث های این چنینی خالی است، با شما موافقم حرفهایی مثل "توجیه وضع فعلی زنان با استفاده از جبر تاریخی"، "مهره سوخته بودن دختران فعال در حرکت بعد از ازدواج"، "لزوم ارایش نکردن، دقت در پوشش و مخفی نگه داشتن عشق دختران فعال"، " لزوم استفاده از دختران برای جذب نیرو" و... همه و همه نشانگر نگاه کاملا ابزاری و جنسی وقیم مابانه به زنان، حداقل(آن هم در صورت خوشبینی!) در بخشی از فعالان حرکت ملی است.
متاسفانه فعالان حرکت ملی همه مسایل را از پشت عینک ناسیونالیسم می بینند و طوری صحبت می کنند که انگار علت العلل همه مشکلات و بدبختیها شوونیسم فارس است! ولی دوست عزیز با توجه به صحبت های گفته شده  این طور برداشت می شود که ظاهرا  فعالان حرکت ملی به آب دسترسی ندارند وگرنه شناگران ماهری هستند!!! ودیدگاه مردسالارانه نقطه مشترک شوونیسم فارس، فعالان حرکت ملی و ایدئولوژی اسلامی است وحتی در صورت استقلال آذربایجان ما به حقوق خود دست نمی یابیم و همچنان جنس دومی خواهیم بود!
(همه ی صحبت های گفته شده درداخل گیومه به صورت مستند  از زبان فعالان حرکت ملی است!!)


+ نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 2:29 توسط قادین |

تانسو اولدوزلو
tansu.ulduzlu@gmail.com

نوشته زن، شکلات و مگس ها با روایتی داستان گونه ازمشاهده بنری تبلیغاتی آغاز شده و در ادامه با لحنی نچندان محترمانه و در اپیزودهای مختلف در رد حجاب و نگاه اسلام به زن نوشته را ادامه داده و با کلماتی ناخوشایند عقاید خود را نسبت به زنان خانه دار و زنان محجبه به پایان می رساند.

در نقد نوشته فوق نیز که به تقلید از شیوه نگارش متن اصلی با روایتی داستان گونه آغاز می شود همچنان لحن نامحترمانه نوشته اصلی منعکس می گردد و نویسنده نیز گاها به حق به نوشته پیشین میتازد و مبهمات نوشته را زیر سوال میبرد.
اما آنچه برای بنده به عنوان یک زن جالب بود پرداختن به مسئله حجاب با تعصبی بسیار بالاست. مسئله حجاب مسئله ایست که نه تنها در محافل فمینیستی بلکه گاها در محافل عمومی نیز مورد بحث قرار میگیرد و آرای موافق و مخالف آن هر کدام با دلایلی به بررسی آن میپردازند. گاها دوستان فمنیست آن را توهینی برای زن، وسیله ای برای جداسازی زنان از مردان و نمودی از هژمونی مردسالاری در جامعه دانسته و در رد آن قلم فرسایی مینمایند و از سویی دوستانی دیگر با در نظر گرفتن برخی دیدگاههای دیگر و نه لزوما مذهبی به تایید آن می پردازند. ولی سوال اینجاست که حجاب آری یا نه؟
حجاب به معنی و مفهوم پوشش بوده که در برخی از نوشته ها به اشتباه و به اختصار به جای حجاب اسلامی استفاده میشود. به نظر نگارنده وجود حجاب تنها به علت زندگی در جامعه ای مذهبی نیست. گذر زمان و رشد شعور و درک جامعه بشری برخی ارزشها، هنجارها و قئانین اجتماعی را بوجود آورده است. به طور مثال تا حدود اطلاعات نگارنده در هیچ جامعه و یا قبیله ای دروغ ارزش ویا هنجار به حساب نمی آید. اینگونه ارزشها ویا هنجارها طی گذر زمان بر جامعه بشری تعریف شده و کسی بانی آن نبوده است . البته تحقیق و تعمیق در این مطلب مجالی دیگر را میطلبد ولی به صورت کلی می توان گفت که پیشرفت جوامع بشری و متمدن شدن آن باعث ایجاد تغییراتی در این جوامع گردیده است. وجود حجاب نیز یکی از از این نمودهاست که در نا خودآگاه همه ما نیز نهفته به طوری که حتی در فیلمها نیز برای نشان دادن انسانهای غیر متمدن و دور از تمدن دنیای وحشی با نمایش انسانهای برهنه و نیمه برهنه پیام مورد نظر به سرعت انتقال می یابد. از سویی وجود حجاب در تمامی جوامع امری پذیرفته شده است و از قوانین نانوشته و عرف هر جامعه ای به حساب می آید.
 حال سوال خود را با اندکی تغییر مطرح می نمایم. حجاب اسلامی آری یا نه؟
قوانین موجود در اسلام و جامعه اسلامی با استفاده از سازو کارهای متفاوت وضع گردیده اند. قوانین فقهی صادره از سوی علمای دینی با استناد به آیات قرآن ویا سنت پیامبر ویا اجماع و استدلالات عقلی صادر گردیده است. برخی از این دستورات که بر اساس اجماع و استدلالات فقها وضع گردیده با توجه به تغییر شرایط جامعه و شیوه زندگی مردم زیر سوال رفته و صحت آنها به چالش کشیده شده است. حتی برخی از دستورات فقهی که از سنت استنتاج گردیده اند نیز این چالش روبرو هستند. از جمله آنها می توان به مسئله برابری دیه زن و مرد اشاره کرد که دارای برخی اشکالات بوده حتی برخی از فقهای معاصر نیز بر برابری دیه زن و مرد صحه گذارده اند ولی هم اکنون این دستور فقهی به صورت قانون در قانون جزای اسلامی در ایران به اجرا در می آید*.
علمای دینی به وجود حجاب متفق القول اشاره نموده و بعضا حدود حجاب اسلامی را نیز معین کرده اند اما چگونگی آن معلوم نبوده و از مبهمات قابل بحث در موضوع حجاب اسلامی می باشد. به البته از نظر نگارنده حتی حدود تعیین شده نیز از مباحث سوال برانگیز می باشد. ولی با فرض صحت در حدود حجاب چگونگی آن را چگونه می توان تعیین نموده و در قوانین اسلامی جاری در کشور ایران پیاده نمود؟ چگونه می توان قوانینی با استفاده از مبهمات موجود وضع نود؟ ویا چگونه می توان کسی را با توجه به این نواقصات موجود از نظر قانونی گناهکار یا بی گناه دانست؟ به طور مثال آیا پوشش زنان محجبه کشورهایی مانند ترکیه و یا پاکستان پوششی قابل قبول از نظر حاکمیت ایران است؟ آیا تنها رعایت حدود اشاره شده در دستورات فقهی از نظر قانونی نیز قابل قبول خواهد بود یا قانونی فراتر از دستورات فقهی نیز وجود دارند؟
با توجه به مبهمات موجود حجاب اسلامی تعریفی کیفی است و حاکمیت موجود با توجه به شرایط موجود و به فراخور زمان به اجرای آن می پردازند. البته نقش عرف موجود در جامعه و به عبارتی قوانین نانوشته مخصوصا در جوامعی مانند جامعه ایران را نباید نادیده گرفت. گاها حکومتها نیز با استفاده از این قوانین نانوشته و با تبلیغ و تایید برخی افکار این نقش را پررنگنتر می نمایند.
 اینک سوال دیگر مطرح خواهد بود. حجاب اسلامی اجباری آری یا نه؟
به نظر نکته ای که عموم دوستان مخالف با حجاب اسلامی توجه کافی ندارند و عدم اشاره به آن باعث برخی کج فهمیها بوده، اشاره به مخالفت با اجباری بودن حجاب اسلامی است که البته گاهی برخی از دوستان پا را فراتر نهاده و به اشتباه با وجود پوشش اسلامی به مخالفت می پردازند. آزادی در انتخاب را می توان از حقوق هر انسانی دانست که احترام به آن ضرورتی است که حکومتها برای عملی کردن آن ساز و کارهایی را باید بوجود آورند. عدم وجود اختیار در انتخاب به طور حتم باعث بوجود آمدن برخی عکس العملهای مخالف شده و در عین حال ارزش رای منتخب را نیز زیر سوال خواهد برد. از سویی ایجاد اجبار در برخی امور جامعه مانند وضع و اجرای قوانین لازمه ای جهت کنترل شرایط بوده و باعث بهبودی شیوه زندگی خواهد بود. اما باید پرسید که آیا اجباری بودن حجاب اسلامی نیز این کارکرد را دارد؟ عدم وجود آزادی در انتخاب حجاب از سوی محدود کردن آزادیهای فردی به حساب آمده از سویی سعی در کنترل و حفاظت معنوی جامعه دارد. آنچه که مورد نظر نگارنده در مخالفت با اجباری بودن حجاب اسلامی است محدود کردن آزادیهایی است که وجود آن ضرری متوجه جامعه نخواهد ساخت و آنچه آزاردهنه است نگاههای مالکانه حاکمیت به افراد جامعه و به سخره گرفتن شعور آنهاست گویا همه آنان که بدون آگاهی و به اجبار جامعه دست به انتخابی می زنند از آگاهانند و آنان که انتخاب دیگری دارند از گمراهان و بی خردان و از سوی دیگر نگاه عاقل اندر سفیه بعضی از دوستان به کسانی که حجاب اسلامی را با توجه به عقاید خود انتخاب نموده اند. کوتاه سخن آنکه هر کس که انتخابی نا آگاهانه داشته باشد در جهل خواهد بود چه آنان که حجاب اسلامی را به اجبار انتخاب می کنند و چه آنان که بدون استدلالات کافی و بصورت احساسی در رد آن تلاش می کنند. وآنچه که در این میان از بین می رود احترام به عقاید و انتخاب دیگران است.
 و پرسش نهایی اینکه آیا وجود قوانینی و محدودیتهای برای تعیین حداقل پوشش در راستای صیانت معنوی از جامعه ضروری است و تعیین این حداقلها چگونه باید باشد؟
 
--------
 برابري ديه، گامي به جلو در تيرماه، تانسو اولدوزلو*
 


+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 19:31 توسط قادین |

واکنش ما در برابر عمل توهین آمیز سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز (نصب بنر "حجاب، مصونیت است")، واواکنش!! هایی در پی داشت. دوست عزیزی "ردی بر مگس نامه" ی ما برایمان ارسال نموده اند که در راستای سیاست فمینیستی مان مبنی بر پذیرش افکار مخالف، این "نقد" را در وبلاگ درج می نماییم.

در رد مگس نامه  
یاشیل قان
 
اپیزود 666: لحظاتی است که خشکیده ام. خود را به شدت جمع و جور می کنم. آب دهانم را با سرعتی سرسام آور قورت می دهم...آی...گلویم درد می کند.. اینجا، کافی نت است و در برابر چشمانم یادداشتی زیبا با تیتری زیباتر؛ زن، شکلات و مگس ها... بنا به شواهد، گویا، من یک مگسم!؛ و لاجرم، در پی شکلات!
موضوعی که در نوشته ی زن، شکلات و مگس ها مورد کنکاش (کنکاش؟!) قرار گرفته آن قدر حجیم و وسیع است که نتوان در نوشته ای کوتاه و مجمل، به تحلیل تمامی مسایل موجود در آن پرداخت. گرچه نویسنده ی عزیز مطلب مذکور نه تنها به زعم خویش تمامی مسایل را واکاویده، که حتی نتیجه گیری را نیز پیوست نوشته ی خویش نموده است. این مبحث، اهل خود را می طلبد و مطالعان حیطه اش را. منظور من نیز از تحریر نوشته ی زیر جوابیه ای برای ایشان نیست که من، خود را متخصص در این علوم نمی دانم. بلکه، طرح سوالاتی است از ایشان تا اگر صلاح دیدند، با علم خویش مگسی را از نگرانی درآورند!
((از کودکی همیشه با این سوال کلنجار می رفتم که من زنم یا انسانم؟!
و اکنون پاسخی بخردانه :
من زنم! جنسی در قالب جسمی برای ارضای انسان.))
نویسنده ی عزیز، در ابتدا سوالی را مطرح نموده و با کسب جواب خود، پیش فرضی را بر فضای نوشته تحمیل کرده اید. در پاسخ به سوال ((زن یا انسان)) زن را برگزیده و آن را جسمی برای ارضای انسان دانسته اید. اما پاسخ نداده اید که منظور از انسان کیست.. آیا انسان را مساوی با مرد دانسته اید؟. اگر نه، پس قبول کرده اید که مرد نیز جنسی در قالب جسمی برای ارضای انسان خواهد بود که آن وقت دیگر با انسان نبودن مرد و زن، جمله ی فوق نادرست می گردد. پس، جنابعالی انسان را مرد فرض نموده اید و به عبارت دیگر، مرد کالایی در قالب جسم نیست. این مورد را لطفا به یاد داشته باشید.(1)
بعد از تعریفی که بدون ذکر کوچکترین ماخذ و منبعی برای دوگانگی ارائه کرده اید (که با توجه به مفهوم آن، به نظر آن چنان نیز درست به نظر نمی رسد) به طرح نظریه ای اقدام نموده اید: ((سکسوالیته اسلامی و حجاب به عنوان نمود دوگانه باوری اسلامی است.)). و تنها در اواخر نوشته در تایید نتیجه گیری خود و از مصادیق دوگانگی اشاره کرده اید: ((ایجاد ترس از رابطه با جنس مخالف و پرهیز یا محدودیت و کنترل آن و از سوی دیگر " اغفال و فریب" به عنوان یک نوع وسیله ی ارتباطی)). نویسنده ی عزیز، آیا کوچکترین توضیحی در چگونگی ارتباط این موارد با تعریف خودتان از دوگانگی ارائه فرموده اید و اصلا واقعا اینها چه ربطی به دوگانگی دارند؟. آیا تبیین نموده اید کدامین تفکرات به بخش آگاهانه مربوطند و کدامها به ناآگاهانه؟. آیا مورد مطروحه ی شما حجاب است؟. آیا رابطه ی زن و مرد است؟. یا اصلا در حالت کلی، سکسوالیته ی اسلامی است؟.  این چه جور طرح مساله است که هیچ داده ای برای حل آن وجود ندارد و اصلا، صورت مساله هم مشخص نیست. دوست عزیز، نویسنده ی محترم، شما حجاب را کوبیده اید و مشخص نکرده اید منظورتان از حجاب چیست!. چادر است؟، مانتو است؟، یک نوع پوشش خاص است؟، تفکر اسلامی در مورد حجاب است؟، حجاب چیست؟!، و جالبتر آنکه مشخص ننموده اید به عنوان فردی ناظر بر زنان محجبه برایشان نسخه می پیچید یا اینکه خود نیز از آنانید:(( با دیدن بنر و زنان محجبه ای که آسوده، بدون هیچ احساس تحقیر شدگی از مقابل آن می گذرند)). نویسنده ی محترم، از جمله ی شما اینگونه برداشت می شود که حجاب موجب انسان دیده نشدن زن گردیده و باعث بروز احساس حقارت می گردد. دوست عزیز، چگونه متوجه گشته اید که آن محجبه ها بدون احساس تحقیر از مقابل آن گذشته اند؟. از تمامی شان یک به یک پرسیده اید؟. اتفاقا بنابر تعریف شما، اگر آنان دچار دوگانگی بودند باید تحقیر را با تمام وجود حس می نمودند. اگر آنان انسانیت خود را در زیر حجاب اسلامی به زیر سوال رفته نمی بینند و تحقیری حس نمی کنند، پس دچار کدام تعارض و دوگانگی گشته اند؟!. آیا این عدم احساس حقارت آنان را باید تفسیر به دوگانگی نمود یا به اعتقاد و ایمان به سکسوالیته ی اسلامی؟. دوست عزیز، به نظر می رسد شما در همان ابتدای کار، طرف حسابتان را اشتباه فرض نموده اید. جنابعالی باید در وصف محجبه هایی می نوشتید که مشکل با حجابشان دارند. آخر آنی که مشکلی با حجابش ندارد چگونه دارای تعارض می شود؟!. اصلا، فرض می کنیم جمله ی اشتباه شما درست باشد و با تعریفتان همخوانی پیدا کند!. برای درک احساس زنان محجبه ی احساس حقارت نکرده، باید از دو حال خارج نباشید. یا محجبه اید و احساس حقارت نکرده اید، یا نیستید و وصف آنان را از زبان خودشان شنیده اید. اگر محجبه هستید و احساس حقارت نکرده اید، که خوب، اصولا ممکن نیست!. شما به دلیل احساس حقارتتان آن نوشته را مرقوم فرموده اید. پس می ماند یک مورد و آن هم کسب حال از محجبه های بدون حقارت. شما به آنان گفته اید که به انسانیتشان توهین شده و حجاب مسبب آن بوده، آنها هم گفته اند که احساس حقارت نمی کنند چون اصول اسلامی منجمله حجاب را با انسان بودنشان در تعارض نمی بینند. بعد، شما به عنوان کسی که محجبه نیست به محجبه هایی که مشکلی با حجابشان ندارند گفته اید دچار تعارضند!. این، می شود؟!(2)
((ارتباط آزاد زن و مرد ستون های نظم جنسی اسلامی را به مخاطره می افکند))،((حجاب و جداسازی به منظور جلوگیری از تعامل و رابطه با جنس مخالف )). باز هم ابهامی دیگر. در حالی که کل یک نظم و سیستم قرار است زیر سوال رفته و به چالش کشیده شود معلوم نگردیده منظور از ارتباط آزاد چیست. نویسنده ی عزیز، این ارتباط را چه چیز در نظر بگیریم؟. من آنرا سکس دسته جمعی در نظر می گیرم و با اتکا به زشت بودن آن، به تبرئه ی نظم جنسی اسلامی می پردازم. آیا می توانید بر من خرده بگیرید؟. چیزی نوشته اید که واقعا حتی نمی توان جوابی هم برایش نوشت. چون هر چه را در نظر بگیرم خواهید گفت منظورتان چیز دیگری بوده. لطفا، در نوشته های بعدی تان وقتی به موضوعی با حوزه ی تفسیری گسترده اشاره می فرمایید منظورتان را واضح و شفاف بیان نمایید.(3)
((شهروندان "جهان خانگی" اساسا موجوداتی جنسی تلقی می شوند. آنها با اندام های تناسلی شان تعریف می شوند نه با ایمان و اعتقادشان))،(( در نظریه ی اسلامی، زن: فتنه گر، اغواگر و مظهر همه ی چیزهای غیر قابل کنترل است)). جالب است در یک مقاله ای که ادعای رد نظم جنسی اسلام را دارد حتی به یک مورد از آن قوانین هیولایی اشاره نشده است. تئوریسین بزرگ و محترم حوزه ی اجتماع، این چه وضع مقاله نوشتن است؟؟. مگر می شود چیزی را به صلابه کشید و نگفت به کدامین مدرک؟!. البته، این روش هم روش شیرینی است!. به این ترتیب می شود به راحتی و بدون ذکر مصداق موضوعی فقط به رد همه چیز پرداخت. دلیل نمی خواهد که!(4)
((اکنون که میل به تحقق نفس و ابراز وجود به عنوان کنشگر آگاه زنان را به شکستن دیوارهای زندان خانگی واداشته است)). خدا را شکر اینجا در تعارض با گفته های خود در قسمت(2)، بالاخره به این موضوع اشاره فرموده اید که اصولا طرف حساب شما آن محجبه هایی هستند که احساس حقارت نموده اند. به این ترتیب بار دیگر با طرح موضوعی حجاب و تلاش در رد حجابی که حتی منظور خود را هم از آن مشخص نفرموده اید به رد نظم جنسی اسلامی پرداخته اید. از نوشته ی تان کاملا می شود استنباط نمود که هدف، نقد حجاب نیست و بحث بر سر کلیت نظام اسلامی است. به عبارت دیگر خواسته اید با استدلال استقرایی و تعمیم جزء حجاب به کل قوانین اسلامی، یک نظم اجتماعی را نقد نمایید. ترکیب استدلال استقرایی و مسایل اجتماعی، واقعا جالب است!.(5)
((حجاب و جداسازی به منظور جلوگیری از تعامل و رابطه با جنس مخالف، در یک سیکل پر تناقض باعث می شود که هر نوع رابطه ای بین زنان و مردان، بین اعضای "امت" و اعضای "جهان خانگی" به شدت جنسی شود. ))،((طوری آموزش می بینیم که با اعضای جنس مخالف از طریق اغفال، دورویی و سلطه ارتباط برقرار کنیم، صرفا به عروسک های خیمه شب بازی تبدیل می شویم که در مقام زن یا مردی بالغ فقط بازی اغفال، عشوه و سلطه گری را در ارتباط های خود پذیرفته ایم)). همانگونه که در مورد (1) اشاره شد جنابعالی کل نوشته را با این فرض آغاز نموده اید که مرد، به عنوان یک انسان مورد تکریم است و نه به عنوان یک جنسیت. اما اکنون شما هم زن و هم مرد را اسیر در این نظم دانسته اید و اذعان داشته اید که آنان صرفا بازی اغفال و عشوه را در ارتباطها پذیرفته اند. وقتی تمامی این موارد را برای زن و مرد در نظر گرفته اید و اعتقاد دارید زنان درصدد سلطه اند و مردان در بازی عشوه، پس، دوست عزیز، بنا به نوشته ی خودتان و در تعارضی دیگر با خودتان، مرد را هم یک جنس مفروض داشته اید و نه یک انسان. اما جالبتر آن که بار دیگر و چندین سطر پاینتر، باز هم زن را تنها مظلوم نظم جنسی اسلام دانسته اید و در تعبیری جدید، مومنین را هم فقط در مردان خلاصه نموده اید!.(( در واقع آمیزش با زن باعث بیرون رفتن غم و اندوه مرد و نیز آرامش دل مومن می شود. پس صلاح در آن است که پرهیزکاران و مومنان خود را از طریق راه های شرعی، ارضاء کنند! )). از علامت تعجب و اینکه منظورتان استهزای مومنین بوده یا روابط مشروع که بگذریم (وقتی جنابعالی توضیح نداده اید، نگذریم چه کنیم؟!) می توان به این نکته اشاره نمود که به نظر شما برقراری رابطه ی جنسی بین زن و مرد، فقط و فقط آرامش را برای مردان به همراه دارد و هیچ آرامش، زدودن تنشهای روحی و عصبی و لذتی از این ارتباط شامل حال زنان نمی گردد. جدا، این دیدگاه شماست؟!.(6)
((... و حجابی که باید برآمدگی های زنانگی ام را قیچی می کرد.)). تنها دو سوال. آیا تفکری که حجاب را مانعی برای نشان دادن برآمدگی های زنانگی اش میداند جنسی تر و سکسوالتر است یا آن تفکر که مانع دیده شدن آنها می شود؟. نویسنده ی محترم، آنجا که دم از ارتباط آزاد با مردان می زدید منظورتان همین نشان دادن برآمدگیها بود؟.(7)
((چرا که در باور جامعه، هویت زن با فتنه، آشوب و با نیروهای ضد اجتماعی و ضد الهی و قدسی عجین شده است.)). این، دقیقا همانی است که باید از ابتدا می گفتید و بحث را بر آن پی ریزی می نمودید. آری، موافقم نویسنده ی محترم. مشکل اصلی و منشا فساد در باورهای متحجرانه و زن ستیز جامعه است. آنجایی که تعارض خانه می شود وقتی برابری جویی و آزادی خواهی بر سر و کول دگماتیسم واپسگرا خراب می گردد. اما دوست عزیز، درست که یکی از شاکله های باور اجتماعی فعلی جایی که زندگی می کنیم نظم اسلامی است؛ ولی بسیار عجیب است که شما مفهوم باور جامعه را با ایدئولوژی اسلامی یکسان گرفته اید!. متاسفانه، این یکسان انگاری جنابعالی در تعارض با بسیاری از مبانی و پیش فرضهای اولیه ی علم جامعه شناسی قرار دارد!. آیا راه تغییر باور جامعه از حذف تمامی شاکله های آن می گذرد یا از اصلاح موردی آنها و جداسازی حوزه های تحت تاثیرشان؟. به نظر شما اگر اسلام را از باور مردمان این سرزمین جدا کنیم، ظلم تاریخی به زنان از بین خواهد رفت؟. شما با مبنا قرار دادن این موضوع و مطرح کردن تلویحی عدم تغییر در ایدئولوژی، نتیجه گیری فرموده اید که به دلیل اشتباهات نظم جنسی اسلام و اینکه این ایدئولوژی قادر به اصلاح خویش نیست، پس باید آن را از دایره ی انتخاب خویش خارج کرده راه دیگری برگزینیم. و عجب آن که آن راه دیگر را هم معرفی ننموده اید. دوست عزیز، کاش باور کنیم درد زنان مظلوم، نه حجاب است و نه اسلام و نه دین. کاش چاره را در حذف دین نجوییم که چاره، در تغییر باورهاست، دوست عزیز.(8)
((و اکنون یک فاحشه ی خانگی هستم، یک مادر! با مردی که هر شب از دامانم به معراج میرود. شنیده ام بهشت نیز زیر پای من است تا به ازای حجابم، در آنجا نقش یک حوری برهنه را داشته باشم.)). شما اینگونه به حجاب و حجابداران تاختید و سرانجام، آنان را حوریان برهنه نمودید و مادران را فاحشه های خانگی. اما آیا این اجازه را نیز به آنان خواهید داد تا با سند قرار دادن لجام گسیختگی های ادبی تان شما را مورد تاخت و تاز جنسی قرار دهند؟. که بگویند، شمایی که گفته اید: ((هنوز لذت وسوسه برانگیز اولین تجربه ی حجابم را به یاد می آورم : "حس کالایی که در بالاترین ویترین مغازه، در حسرت تصاحب و تجاوز است ..." و این بود مصونیت حجاب! اطمینان از امتیاز به نیش گرفتن شکلات فقط توسط یک مگس و نه مگس ها...)) شب و روز در آرزوی همخوابی با مردان متعددید و طالب روابط نامشروع با همگان و اصلا اگر پایش بیفتد، با پسرتان هم آری. به حجاب داران این اجازه را می دهید تا به شما چنین گویند؟.
دوست عزیز، در رد یک تفکر، لزومی به تحقیر صاحبان آن نیست. که اگر حق می گویید، خود بهترین ردیه است.(9)
در خاتمه ضمن تاکید بر خالی از اشتباه نبودن این نوشته از تمامی عزیزان و صاحب نظران خواستارم با توجه قرار دادن جای خالی چنین مباحثی در حرکت ملی، به تبیین جایگاه مهم آن در پیشبرد اهداف عالیه ی حرکت پرداخته، در راستای پیوند و همراهی هر چه بیشتر شیرزنان آذربایجان با حرکت ملی نوشته ها و ایده های خود را دریغ ننمایند.
 
تکمله: اما از وصف من بر بینش حجاب؛ بانویی دارم محجبه و چادرپوش. که حجاب چادر را خودش برگزید و دو سال بعد از آشناییمان. که، افتخار می کنم به حجابش. که، افتخار می کنم به او.

 

+ نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 23:47 توسط قادین |

جنگ، مصیبتی است که هیچ کسی از آن برنده خارج نمی شود اما بازنده ی اصلی جنگ، انسانیت است.


همواره به این که انسان هستم افتخار می کنم اما لحظاتی فرا می رسد که از آنچه هستم شرمسار و اندهگین می شوم زمانی که تصاویر کودکان،زنان،سالمندان،پدران،مادران،همسران،شوهران وبچه هایی رامیبینم که بی هیچ گناهی و بدون آگاهی قربانی بازی های سیاستمدارانی می شوند که فقط در چشمانشان تلالو قدرت به چشم می خورد.جنگ نه تنها می کشد،بی خانمان می کند،جدایی می افکند،غرور را لگدمال می کند اما بالاتر از همه آنها انسانیت را ازبین می برد.
کافی است لحظه ای به پدری بیندیشیم که نظاره گر انتقال فرزند خود به کوره های آدم سوزی است ویا مادری را به یاد بیاوریم که فرزند خود را در هیاهوی بمب های اتمی هیروشیما در آغوش دارد ومرگش را باور ندارد و یا پدر وپسری که بنا به جدایی دوکشور اسلحه در دست به سوی هم آتش می گشایند ویا مادری که باید در بازی مرگ وزندگی  بین دو پسر ویا دختر خود یکی را برای زنده بودن انتخاب کند،کافی است یا باز هم بگویم که از این صحنه ها در تاریخ بشریت فراوان هستند.
این همه تنها گوشه ای از سبعیت ودرنده خویی انسانی است که می شناسیم -شک نکید که این انسان درنده خو و این انسان درمانده ودر هر دو حالت قربانی هر کدام از ما می تواند باشد_،انسانی که خود را چنان در تمدن وفرهنگ غوطه ور می بیند که تصور بربریت برایش بسیار دور از ذهن است اما همین انسان در جنگ ها چنان تصویری ازبربریت به نمایش می گذارد که دنیای به قول خود وحش را روسفید می کند.چه کسی می گوید که کلئوزیوم روم فروریخته است و گلادیاتورها بازنشسته شده اند؟
احتمال دارد که شما با خواندن چند سطر بالا احساساتی شوید وحتی اشکی از گوشه چشمتان جاری شود.همان گونه که من و خیلی از شماها با دیدن تصاویر جنگ و کشتارها ناراحت می شویم وشاید هم اشک می ریزیم اما باور کنید که من برای گدایی دانه های اشکتان ویا تحریک احساسات شما این نوشته را ننوشته ام که چه بسیار ازاین نوشته ها نگاشته شده است.فقط دوست دارم که باور کنید که تمامی این تصاویر وکلمات وآمارهایی که از اخبار دریافت می کنید دردنیای واقعی انسان های هستند که فارغ ازتمام ویژگی هایشان حق زندگی دارند واین جنگ است که این حق را از آنها سلب می کند.
مساله بسیار ساده است حق یک انسان برای زندگی اما ای کاش همه چیز به همین سادگی بود....
مشکل از آنجاست که اکثریت انسان ها به مسئله حقوق بشر با دیدی ملی،دینی،جنسی ودر یک کلام ایدئولوژیک می نگرند و در این زمان هاست که انسان در یک طرف جبهه قرار می گیرد- یا مخالف ویا موافق- وهر دو دلایل به ظاهر منطقی دارند اما باید بگویم که هر دو این مواضع چون خالی از انسانیت صرف و واقعی هستند به یک مقدار بی ارزش می نمایند.
باید به متن انسانیت هایمان رجوع کنیم،انسانیتی واقعی وعاری از همه ویژگی های فرهنگی واجتماعیمان که به ما امکان می دهد به عنوان یک انسان همانقدر از کشته شدن یک آفریقایی سیاه پوست اندوهگین شویم که از کشته شدن یک آمریکایی سفیدپوست.مرگ یک یهودی ما را همان اندازه مکدر کند که مرگ یک فلسطینی آواره و...
این است انسانیت در معنای کامل و واقعی آن....
امروز بیش از 8 روز است که نوار غزه در زیر آتش همه جانبه هواپیماهای اسرائیل قرار دارد..هر روز انسان هایی کشته می شوند وهر روز آتش نفرت ها شعله ورتر می شود،مردم غزه در وضعیت بسیار بدی قرار دارند این چیزی است که از تصاویر می شود فهمید.کودکان وزنان وجوانانی که هر روز سود مرگ ونیستی را می سرایند بیشتر می شود.حماس در مقام مقابله خاک اسرائیل یا فلسطین اشغالی و یا هر اسم دیگری که دوست دارید بگذارید را راکت بارن می کند.این تنها انسان ها هستند که کشته می شوند اما بازی سیاه قدرتمندان ادامه دارد.
این اقام دعوی است بر علیه این قدرتمندان  ودر ردیف آنها می توان زیپی لیونی،ایهود باراک،بوش،اسماعیل هنییه،شیخ حسن نصرالله،حسنی مبارک واحمدی نژاد و دولتمردان انگلیس وحتی سازمان ملل رادید.همه کسانی که در پیدایی این مصیبت نقش داشته اند و با کمال بی شرمی در این میان به دنبال نمدی برای کلاه های خود می باشند.
بازی بسیار کثیفی است بازی با جان انسان ها اما می دانم که خیلی وقت است که وجدان هایشان با این وقایع آزرده نمی شود...
در کشتار مردم غزه و اسرائیل می توان ردپای قدرتمندانی را دید که به تنها چیزی که فکر نمی کنند جان مردم است وبه تنها چیزی که فکر میکنند حفظ وتعقیب منافعشان است.در یک سوی این قضیه آمریکا واسرائیل وهم پیمانان آنها قرار می گیرند که خود را مدافع دنیای آزاد و دموکرات قلمداد می کنند وبا سکوت خود در قبال جنایات اسرائیل و یکجانبه گری سالهاست دشمنی مسلمانان را برای خود به ارمغان آورده اند.اسرائیلی که با وقوع جنگ جهانی دوم و واقعه هولوکاست خون شریف یهودیان بیشماری را که در کوره های آتش سوزی هیتلر سوختند را دستاویزی برای تشکیل کشور مستقل یهودیان قرارداد.اما جنبش صهیونیزم همان راهی را می پیماید که زمانی هیتلر ونازیسم آلمان درآن مسیر گام گذاشته بود.آتش کوره های آدم سوزی هیتلر را نفرت شعله ور می کرد.احساسی که امروز می توان در یهودی ها وفلسطینی ها جست تا باشد که چه زمانی این کوره ها دوباره زبانه بکشنند.
در این میان کشورهای عرب زبان منطقه به رهبری عربستان و مصر که خطرهلال شیعی را احساس کرده اند احساسات ناسیونالیستی عربی خود را در این بازی سیاسی به کناری رانده اند تا فریاد مردم غزه را برای امداد سران عرب نشنوند.برای سران عرب خطر حماس،حزب الله وایران شیعی خطری است که منافع آنها بیشتر از اسرائیلی های غاصب به مخاطره می افکند.میزهای شام ودست های دستی که به سوی یکدیگر گشوده می شود تنها فرزندان غزه را به یاد ندارد،پس به سلامتی صلح و دوستی ....
اما در این میان سخنی چند با مسئولان کشور ایران که سالهاست افتخار زندگی در آن را دارم،کشوری که آقای احمدی نژاد رییس جمهور آن با داعیه صلح جهانی وعدالت برای بشریت توجه جهانیان را جلب می کند،کشوری که خود نه تنها یکی از ناقضان بزرگ حقوق بشر در جهان-اگر نگوییم بزرگ ترین ناقض حقوق بشر در جهان_است بلکه با تلاش های پنهان و آشکار خود از تروریسم وناامنی در منطقه هم از ضریب بازدارندگی بالایی در مقابل هجوم احتمای آمریکا برخوردار می شود وهم مردم ایران به دلیل وجودی این کشور ایمان می آورند و مشروعیت می یابد.
آقای احمدی نژاد آیا زمانی که با جسارت تمام واقعه هولوکاست را به زیر سئوال می بردید در پس سخنان شما نشانی از صداقت وجود داشت؟ آیا این روزها که مدام سازمان ملل و آمریکا، دموکراسی وحقوق بشر غربی و کشورها عربی را به باد انتقاد می گیرید به خاطر منافع مردم فلسطین می باشد ویا همه این کشتارها بهانه ای است برای بازتولید مشروعیت نظام جمهوری اسلامی ایران؟
پاسخ این سئوال ها رابه وجدان عمومی مردم ایران واگذار می کنم  ونمی خواهم که خود به این سئوال پاسخ دهم که سخن بسیار است.....
اما چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید!

+ نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 23:39 توسط قادین |

                    

اپیزود۱.
 خشکم می زند! زمان و مکان در نظرم آشفته می نماید، کمی خودم را جمع و جور می کنم. من اکنون در فلکه ی دانشگاه تبریز هستم و یک بنر تبلیغاتی در مقابل چشمانم؛ با دو تصویر حک شده ی شکلات بر رویش که جلد یکی باز شده و مگس ها به دورش جمع شده اند و جمله ای که توضیحی است بر تصویر: حجاب، مصونیت است!
  تیزی هوای سرد تبریز آب چشمانم را روان می کند.
اپیزود 2.
از کودکی همیشه با این سوال کلنجار می رفتم که من زنم یا انسانم؟!
 و اکنون پاسخی بخردانه :
  من زنم! جنسی در قالب جسمی برای ارضای انسان.
  عجب افتخاری!
اپیزود3.
 حجاب مصونیت است. ناخودآگاه یاد این جملات افتادم:
  جنگ، صلح است.
  آزادی، بردگی است.
  نادانی، توانایی است.
 کجا خوانده بودم؟؟؟ ... رمان 1984 بود و اکنون 2008 میلادی، بنری در مقابل دانشگاه تبریز : حجاب، مصونیت است!

اپیزود 4.
  1984 را ورق می زنم، کتاب هشداریست برای آینده ی انسان. توصیفی از حزبی به رهبری "برادر بزرگ" که منطق و احساس انسان ها را لجام می زند. مردمی که فقط یک شماره هستند بدون فردیت  –و من اینجا فقط یک جنس بودم بدون انسانیت– توده ای که هستی عذاب آور خود را با  ایمان به یک اصل تسکین می دهند: دوگانه باوری ( به این معنا که فرد به طور همزمان، در یک مورد خاص، دو عقیده ی متضاد داشته باشد و. هر دو را بپذیرد! ... این فرایند باید آگاهانه باشد، در غیر این صورت نمی تواند با دقت کافی انجام شود. اما در عین حال باید نا آگاهانه باشد وگرنه احساس خطا، احساس گناه به همراه می آورد.)
اپیزود 5.
تنها اصلی که با دیدن بنر و زنان محجبه ای که آسوده، بدون هیچ احساس تحقیر شدگی از مقابل آن می گذرند به ذهنم خطور می کند : سکسوالیته اسلامی و حجاب به عنوان نمود دوگانه باوری اسلامی است.
این دوگانه باوری ( سکسوالیته ی اسلامی) مکانیزم کنترل کننده ای است که در اصل شامل تقسیم مشخص و سخت گیرانه ی فضا به دو بخش برای هر جنس و نیز مقررات ویژه ای برا ی حل تضادها و درگیری های ناشی از تلاقی ناگزیر این دو فضای تفکیک شده بین زنان و مردان است. این قوانین ضروری اند چرا که ارتباط آزاد زن و مرد ستون های نظم جنسی اسلامی را به مخاطره می افکند.این نظم جنسی در واقع وسیله ای است برای توزیع قدرت، یعنی از طریق آنها فرادستی یک بخش از جامعه به ازای فرودستی بخش دیگر مشروعیت یافته و بر آن تاکید میشود. توزیع قدرت در نظم اسلامی، جامعه را به دو بخش تقسیم می کند: جهان مردان ( یا امت، یعنی جهان مذهب و قدرت) و جهان زنان ( جهان خانگی، یعنی سکسوالیته و خانواده).

شهروندان "جهان خانگی" اساسا موجوداتی جنسی تلقی می شوند. آنها با اندام های تناسلی شان تعریف می شوند نه با ایمان و اعتقادشان. زنان که در اصل از شهروندی شان در جهان خانگی هویت می یابند، حتی در جهانی که در آن محصور شده اند – خانه –نیز  از قدرت کنار گذاشته شده اند، زیرا این در واقع مرد است که در خانواده نیز از قدرت برخوردار است. وظیفه ی زن مسلمان تمکین و اطاعت کردن است و در نهایت تولید مثل برای تداوم حیات جامعه ی اسلامی.

اکنون که میل به تحقق نفس و ابراز وجود به عنوان کنشگر آگاه زنان را به شکستن دیوارهای زندان خانگی واداشته است ، جهان مردان بایستی پاسخ این تجاوز گستاخانه را بدهد: زن دشمن محسوب می شود، حضور او در فضای مردانه هم تحریک آمیز و هم توهین آمیز قلمداد می شود. پس زنان همواره به عنوان افرادی که در حال ورود غیر مجاز – تجاوز – به فضای مردانه هستند اگر در بند مرد خانه شان نمانده اند بایستی در بند حجاب ظاهرشوند. حجاب بدین معناست که زن در جهان مردانه حضور یافته اما به شکل غیر قابل رویت!
حجاب و جداسازی به منظور جلوگیری از تعامل و رابطه با جنس مخالف، در یک سیکل پر تناقض باعث می شود که هر نوع رابطه ای بین زنان و مردان، بین اعضای "امت" و اعضای "جهان خانگی" به شدت جنسی شود. جامعه ای که جداسازی جنسی و حجاب را برمی گزیند و بنابراین باعث کاهش ارتباط با جنس مخالف می شود، جامعه ای است که از یک سو به روابط " هم گون اجتماعی"  به معنای ایجاد ترس از رابطه با جنس مخالف و پرهیز یا محدودیت و کنترل آن و از سوی دیگر به " اغفال و فریب" به عنوان یک نوع وسیله ی ارتباطی بال و  پر میدهد. در چنین جامعه ای که ما را با ترس و عدم اعتماد نسبت به جنس مخالف بار می آورند و طوری آموزش می بینیم که با اعضای جنس مخالف از طریق اغفال، دورویی و سلطه ارتباط برقرار کنیم، صرفا به عروسک های خیمه شب بازی تبدیل می شویم که در مقام زن یا مردی بالغ فقط بازی اغفال، عشوه و سلطه گری را در ارتباط های خود پذیرفته ایم یعنی به ناگزیر از این طریق ارتباط برقرار می کنیم.
بدین ترتیب زن مسلمان موجودی تعریف می شود که از موهبت جذابیت گریزناپذیر برخوردار است که اراده ی مردان را برای مقاومت در برابر او تحلیل می برد و مردان را به افرادی مطیع و دنباله رو تبدیل می کند. در چنین جامعه ای مرد هیچ گونه انتخابی ندارد، او فقط می تواند تسلیم جذابیت جنسی زن شود! چرا که در باور جامعه، هویت زن با فتنه، آشوب و با نیروهای ضد اجتماعی و ضد الهی و قدسی عجین شده است.
در نظریه ی اسلامی، زن: فتنه گر، اغواگر و مظهر همه ی چیزهای غیر قابل کنترل است، نماینده ی زنده ی خطر سکسوالیته و منشاء ویران گری بی حد و حصر است. در اسلام بر خلاف تجربه ی مسیحیت غربی آنچه مورد حمله قرار می گیرد نه سکسوالیته بلکه خود زنان بودند. از این دیدگاه، سکسوالیته به خودی خود خطرناک نیست. برعکس سه عملکرد حیاتی و مثبت دارد: به مومنان اجازه می دهد تا خود را با تولیدمثل در این جهان تداوم بخشند. دوم آنکه سکسوالیته در واقع " نمونه ای از نعمت هایی است که در بهشت به مردان مومن وعده داشده است." بنابراین وجود رابطه ی جنسی  باعث تشویق مردان مومن به عمل صالح و اطاعت از خدا برای رفتن به بهشت است. و بالاخره عملکرد سوم این که کام جویی و ارضاء جنسی برای آرامش درونی و تلاش فکری ضرورت دارد.
در واقع آمیزش با زن باعث بیرون رفتن غم و اندوه مرد و نیز آرامش دل مومن می شود. پس صلاح در آن است که پرهیزکاران و مومنان خود را از طریق راه های شرعی، ارضاء کنند! کسب معرفت و دانش بهترین شکل عبادت  برای مومنان تلقی می شود. اما برای اینکه بتواند انرژی اش را وقف کسب دانش و معرفت کند، باید خلجان ها و تنش های موجود در بدن اش را کاهش دهد تا موفق شود از آشفتگی و پریشانی ناشی از وسوسه های بیرونی و از دنباله روی و تسلیم در برابر لذت های دنیوی بپرهیزد. در این میان زنان عوامل بازدارنده و خطرناکی محسوب می شوند که فقط باید به منظور هدفی خاص یعنی تولیدمثل و ازدیاد نسل برای امت اسلامی و نیز خاموش ساختن عطش غریزه ی جنسی مورد استفاده قرار بگیرند.
بدین ترتیب  اسلام به رغم برخورد متفاوت و مثبت اش با غریزه ی جنسی و رابطه ی این غریزه با تمدن اسلامی اما نشان می دهد که انسانیت فقط در مورد مردان وجود دارد. زنان نه تنها خارج از دایره ی انسانیت تلقی می شوند بلکه تهدیدی برای آن نیز به حساب می آیند.*احتیاط مسلمانان در ارتباط با جنس مخالف در "جداسازی جنسی و حجاب" نهفته است. ساختار جامعه ی اسلامی در مجموع زنان را به عنوان اشیاء جنسی تعریف می کند و در عین حال با حمله و سرکوب سکسوالیته ی زنان، تملک مردان خانواده را بر آنان تضمین می کند و این یعنی امنیت حجاب...
اپیزود 6.
اینجا، جامعه ای است که زیربنای تمام معادلات و معاملاتش بر اساس سکس است.
اینجا "انسان" را با توجه به جنسش تعریف می کنند.
"روابط" را براساس جنس تفکیک می کنند.
 "قدرت" را بر اساس جنس توزیع می کنند
"قانون" را بر اساس جنس وضع می کنند...
" خود"م را مرور می کنم. دختری که در 9 سالگی به سن تکلیف رسیده ام تا بدانم از همین خردسالی، جنسیتم باید پاسخگوی خطاهای کودکانه ام باشد و سالها بعد تجربه ی شرم خونین از آلودگی به گناه بلوغی که باید پنهان می ماند و بی صدا... و حجابی که باید برآمدگی های زنانگی ام را قیچی می کرد. هنوز لذت وسوسه برانگیز اولین تجربه ی حجابم را به یاد می آورم : "حس کالایی که در بالاترین ویترین مغازه، در حسرت تصاحب و تجاوز است ..." و این بود مصونیت حجاب! اطمینان از امتیاز به نیش گرفتن شکلات فقط توسط یک مگس و نه مگس ها...
و اکنون یک فاحشه ی خانگی هستم، یک مادر! با مردی که هر شب از دامانم به معراج میرود. شنیده ام بهشت نیز زیر پای من است تا به ازای حجابم، در آنجا نقش یک حوری برهنه را داشته باشم.

 

* مرنیسی فاطمه، سکسوالیته ی اسلامی و معنای مرزهای فضایی-مکانی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:4 توسط قادین |

بیزي كيشيليييميزدن اوتانديران حوسنانين گوزَلي

شهناز غولامينين آنيسينا بو چئويري.

س.كمال

سوويئتلر بيرلييينده بوريس لاورينوفون"قيرخ بيرينجي" آدلي رومانيندان ائله بو آددا دوزلن اسكي بير فيلمده مني هر زامان اوزونه چكيب دوشوندورن بير اپيزود وار. بو فيلمين دستاني قيزيل اوردونون بير گنج و قورخماز قادين عسكرينين "آغ"لارين اوردوسوندان گوزل قييافه لي بير عسكري اسيرلييه آلماسينا گوره دير. اونلار چول آراسي اسكي بير ائوده گنج قادينين عسكري بيرلييينين گلمه سيني گوزله ييرلر. مهريبان اوريي دوگماتيزمه توتوقسوز اولان قيزيل اوردونون عسكري اوز ايدئولوژيك دوشمانينا وورولور. آيري بير اپيزوددا آغ اوردو عسكرينين سيگار كاغاذي توكندييينده او قادين ال آچيقليقلا ان ديرلي شئيي بوياسي ايتيك شعر دفتريني اونا وئرير. 

آغ اوردو عسكري توتونونو گنج قيزين شعرلريندن بوكورَك، حيرتله نن سئييرجيلرين گوزلري قاباغيندا اونلاري أن سونونجو خطينه كيمي دومانا چئوريب گويه گؤندرير.

دورومون ترسيني دوشونمك مومكوندور؟ يوخ، ساده و ائتگيله ييجيلييي اولدوغوندان اويانا بو اپيزود، بير فيلم اپيزودوندان آرتيق بير شئيدير. قادين يازيچيليق تاريخينين سيمووليك بير استعاره سي اولماقلا برابر بيرده اونلارين ياراديجيليق دورومونو و أرلرينين اونلارين ياراديجيليقلارينا قارشي نئجه تپگيلنديكلريني گوسترير.

تاريخ بويوجا، كيشيلر قادينلارينين ادبي ذووقلاريني كوله دؤندرَرك اونلاري بير نئچه گوزل كلمه اوچون قوربان ائتميشلر. قادينلارينين قئيرتينه گؤره أن چتين زامانلاريندا آياق اوستونده دورا بيلن بويوك كيشي يازيچيلار آز دئييل. اورنك اوچون "نادژدا ماندلستام"ي ياديميزا گتيرك. استالينين بارماغي "سيل" دويمه سيني گوجلو باساندا او أري "اوسيپ"ين شعرلريني يادداشيندا ساخلاياراق بير چوخلو شعرلري قورتارمايي باشارميشدير.

قادين اولماقلا برابر هر شئي اولان بوتون قادينلاري ياديميزا سالاق. سئوگيلي، يولداش، آلقيشلاييجي، چئويرمن، أياقداش، مالي يارديمچي، ادبي مصلحتچي، تايپيست، يازيلارين اصلاحچيسي، ادعاسيز ويراستار، يازيچينين تيجاري قرارلارينين گوجلو دانيشماچيسي، ايلهام وئريجي، همده يازيچي اوتاغيني دوزَنه گتيرمكله اونون پيپيني حاضيرلايان صميمي بير يولداش، باشاراتلي بير آشچي، آرشيو سوروملوسو، ديرلي كيتابچي، اوركدن اوخوجو، ال يازمالارين دوغرو قوروقجوسو، بويوك ادبيات معبدلرينده يئرلشن تانريچا، يازيچيلار مؤوزه سينين خيدمتچيسي، كيتاب صحافليغي ايله برابر شعر كيتابلارينين توزونو سيلن، اولو و ديري شاعيرلرين كيتابلاريني يايما قوروملارينين چاليشقان ياراديجيسي. أوَت، بوتون بو قادينلاري ياديميزا سالاق!

انفورماتيك ديليندن بورج آليب دئيه بيلريك قادينلار تاريخ بويو ادبي يازيلاري " ساخلاييب؛ كيشيلر اونلاري "سيل" مه يه چاليشميشلار.

نه چوخلو كيشيلرين (ديكتاتور، گوج يئيه سي، سانسور سوروملوسو، دَلي، اود يانديران، اوردو باشچيسي، امپراتور، رهبر) "يازي"يا درين بير كيني وارلار(يدير)ييدير! بير قادينين تَزه بير باليغي شعر واراقلارينا بورقه له دييي چين امپراتورو چينگ هوان تينين يانديرديغي بوتون كيتابلار قارشيسيندا نه دَيري واركي؟ اوردا بوردا بير قادين شيرني پيشيرمه قابقاجاقلاريني شعر يارپاقلارييلا ييغماسي تونلارجا ك.گ.ب.نين آرادان آپارديغي أل يازمالار قارشيسيندا نه حئسابا گله بيلر كي؟ آزدا اولسا بير قادينين اوجاق يانديرماسي اوچون كيتاب صحفه لريني ايشلتدييي، نازيلرين يانديرديب كول ائتدييي كيتابلارين يانيندا نه دَيري وار؟ قادينلاردان بيريسينين شوشه ني سيلمك اوچون بير رومان كيتابيندان يارپاق قيرماسي كارازيك و ملاديك فوزه لريييله سارايئوو كيتاب ائوينين اود اولماسي قارشيسيندا هانسي قضاوتي دوغورور؟

بونون ترسي اولان بير دورومو دوشونمك اولار؟ يوخ، بو مسئله دوشونجه ميزده بئله يئر آلماز. تاريخ بويو يازيلارين اوخوجوسو همده آسانليقلا يازيلارين باليق توتما قولابينين شيكارينا راستلايان كيچيك يئمكلر(قادينلار) خالقين يانيندا يئر آلميشلار. كروواسينين 19.جو يوزيلليكده يئني آياق توتان گوجلو كيشي يازارلاري ائله بونا گوره قادينلاري آلمان يازيلاريني اوخوماماغا چاغيريرديلار. بونون ندني اونلارين يازيسيني آيري هئچ بير كيمسه نين اوخوماماسيندان قايناقلانيردي. " تكجه پوللو عائيله لر قيزلاري دئييل، عادي خالق قيزلارينيندا خالق ديلينه سايغيسيزليقلاريني ائشيدن بير يورد سئورين اورَيي سيخيلير". كروواسينين قادين اوخوجولاري، بو أل آچيق قادينلار، يازيقليق دويغولارييلا حؤوصله سيز أسنَك او كيشيلرين يازيلاريني اوخودولار... . بونونلا دئمك اولار بو كيچيك اولكه نين ادبياتي بو قادينلارين آراجيليغييلا آياق توتموشدور.

قادينلار هر زامان ائوجيل ادبياتين "روح"و اولموشلار. باشاراتلي ملكلر استعاره سي. هر بير ياييم اورگانينين آياق توتماسي آرخاسيندا، اونلارين كولگه سيني گئرچك بير تملچي كيمي گورمك اولار. قادينلارين بو أمكلري قارشيليغيندا، يازيچيلار أل آچيقليقلا كيتابلارينين تكجه گيريشجه سينده اونلاردان آد آپاريرلار، اودا هاميسيني بيرليكده. كيتابلارين گيريشينده أمه يي كئچن شخصلرين آد ليسته سي وئريلدييينده ليسته نين سونوندا قادينلارين آدي منتدارليق اوچون بئله وئريلير: ادبي سوروملولار، ادبي مصلحتچيلر، ويراستارلار، يولداشلار و قوروملار. بو هئرَمين آشاغيسيندا هردن بير "ماري"، "جين" يادا "ورا" آدي گوزه دَيير.

يوخاريدا باشلاديغيميز مسئله يه قاييداراق بيرداها وورغولاياق قادينلارين تاريخينده، كيتاب، اود و توستو بيرليكده اولموشلار. بير بيريندن آيريلماز حتي قاريشيق شكيلده اولدوغونودا سويله مك اولار. انگيزيسيون دؤنمينده اود آلوو ايچينده يانان قادينلار و كيتابلارييدي. كيشيلر او تاريخين كوللري آراسيندا استاتيستيك باخيمدان اونمسيز بير يئر وارلاريدير. جاديچيلار( اوخوموش قادينلار) كيتابلار(بيلگي و ذؤوق قايناقلاري) اينسان تاريخينده يئري گلدييي زامان شيطان تؤرهمه سي كيمي تانيتديريليبلار. بو حالقا آمئريكانين قادين شاعيري سيلويا پلاتين سيمووليك انتيحاري اؤز باشيني آشچيليق اوجاغينين كوره سينه سوخماسي ياني جهنمي خاطيرلادان بو سيموول ايله باغلانير. 

بو آجينيقلي تاريخه سون قويماق اوچون سئوينديريجي بير اولايي دئييم. يئنه بير روس دستاني. موسكووالي بير آنا، اوغلان اوشاغينين يئرسيز قايغيسيندايدي: بو گنج پوشكين ادبياتينين وورغونو چاليشقان بير اويرنجيييدي. بونلارا رغما آنا اوشاغينين اويوشدوروجو قوللانماسيندان قوشقودايدي. بو ايش اونون گؤزونده ان آشاغي بير ايشييدي. بونا گؤره هرگون آنا اوشاغينين جيبلريني آختاريردي. أن سونوندا بير گون آرخاسيجا گزدييي شئيي تاپدي: آلومينيوم كاغيذينا بوكولو كول رنگينه اوخشار كيچيك بير معجون. اونو آرادان آپارماغين يئرينه آرواد ايستير اونون ائتگيسيني اوزو اوستونده اؤيرنسين. قاباقدان هئچ بير تجروبه سي اولمايان قادين دوغرو يا سهو بير سيگار اوزونه بوكور. اوغلانين قاپيدان آنسيزين ايچرييه گيرمه سي قاديني گئتدييي نشئه دن اويانديرير".

- اوغلان سسلنير: بالاجا موهورجويوم هارادا؟

- آنا يوموشاقليقلا اونا دؤنور: اونو چكديم.

اصلينده آنانين دوشوندويونون ترسينه او كول رنگي اولان معجون حشيش دئييلميش، اوغلانين گوزونه قوتسال گورونن پوشكينين مزاريندان بير تيكه تورپاغييميش. بو قادين اصلينده پوشكينين تورپاغيني توستوله ميشدي و ائله بونونلادا "قيرخ بيرينجي" فيلمينده كي قيزيل اوردونون أل آچيق قادين عسكرينين اينتيقاميني آلميشدير. گوزل قييافه لي"آغ" افسر شعرلريني كوله دؤندَرن قادينين. بو تانينماميش قادين ايسته مه دن بلكه  يئني بير دئوريمسل صحيفه ني ادبيات تاريخينده واراق وورموشدو. يئني دن دئمه لييم هر نه اولسا "شايد" بو قاديندان تشكور ائتمه ليييك.
 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 12:23 توسط قادین |