پاسخ دادن و سخن راندن علمی و منطقی در مقابل ادبیاتی هتاکانه که گویی با فحاشی دلسوزانه می کوشد تا جمعی از بردگان از راه به درشده را به صراط مستقیم ناسیونالیسم مقدس بازگرداند، بیشک دشوار است. ولی در این نوشته بدان خواهیم کوشید، که اقتضای فمینیست بودن جز این نیست...
به راستی تامل یا نگاهی سطحی و گذرا؟ نام "دومان.س" به عنوان نگارنده با شناختی که فعالین آذربایجان از نوشته های وی دارند ، خواننده را به درنگ وا میدارد تا مطلبی درخور را در مقابل خود ببیند. ولی گویا اپیدمی بدون تفکر و مطالعه هرآنچه به تخیل یا احساس خطور میکند را بیدرنگ بر قلم جاری ساختن، گریبانگیر فعالین باسابقه حرکت ملی نیز شده است. براستی این ادبیات نابالغ توام با ترس چه در مقام کنش و یا واکنش که نه نشان از شناخت مکتب فمینیسم دارد و نه فعالین این عرصه را در یک چارچوب علمی به نقد می کشد و تنها در فضایی سرکوب گرانه به تخریب این افراد می پردازد از کجا سرچشمه می گیرد؟
دیدگاه، منش و تفکر هر شخص و هر طیف در ادبیات آن گروه نمود مییابد، چگونه می شود که فعالین حرکت ملی آذربایجان با شعار دموکراسی زیر سایه ی سکولاریسم برای آینده ی آذربایجان به میدان میآیند ولی با ادبیاتی متحجرانه و ایدئولوژی زده که با لحن حاکمیت جمهوری اسلامی ایران تفاوتی ندارد با اصطلاحاتی چون : "حرکت مقدس"، " حرکتی کاملا انسانی و برحق"، "...به شدت محکوم است" سخن می گویند. این کجا و آن کجا؟
نوشته ی دومان.س با تقسیم بندی فمینیست های آذربایجان به "قادینچی" و "فمینیست های غیر هویت طلب" ادعاهایی را مبنی بر "دشمنی این افراد" و "ضربه زدن به بدنه ی حرکت ملی" را مطرح کرده است بدون اینکه به تشریح مبنای این تقسیم بندی بپردازد، تا ما نیز بدانیم که اساس "هویت طلب بودن" چیست و چه کسی آن را تعریف و مرزبندی کرده و این فمینیست ها در کدام تریبون خود اعلام کرده اند که هویت ملی برایشان دغدغه نیست و گذشته از این جایگاه نویسنده کجاست که اینگونه حکم صادر می کند؟
اعلام استقلال جنبش زنان آذربایجان و صرفا "فمینیست بودن" به معنای ضدیت با جنبش های اجتماعی دیگر و یا فقط هویت جنسی خود را الگوی مبارزاتی خود قرار دادن نیست.
کافی بود نویسنده نگاهی به ویژه نامه ها و وبلاگ های فمینیست های آذربایجان بیاندازد تا حداقل مخاطب های خود را بهتر بشناسد... فمینیست هایی که همواره تمرکزگرایی و انحصارطلبی را به چالش طلبیده اند، چه از جانب جنبش زنان تهران و چه مردان ترک آذربایجان ...
و اما انتقاداتی که بیشتر به یک بهانه گیری کودکانه می ماند تا.... ای کاش نویسنده ی محترم منبعی برای ادعاها و حرف هایی خود به میان می آورد تا اینگونه از ارزش نوشته ی خود نکاهد. چرا که به چالش کشیدن یک جنبش با دلایلی چون "دشمنی های بی دلیل با پسران و ..." بی شک نه شایسته ی ماست و نه ایشان!
نگاهی اجمالی به مقالات سایت های آذربایجان، نشان از شکافی عمیق میان فمینیست های آذربایجان و فعالین حرکت ملی آذربایجان دارد. این شکاف ها، بازتاب عدم درک گفتمان فمینیستی و فضایی مملو از سوءبرداشت ها و کج فهمی ها از فمینیسم و فمینیست هاست. فعالینی که هم در سطح تئوریک ناسیونالیسم ذات گرایانه ی آذربایجان و هم در نمود عینی آن در فعالین حرکت ملی آذربایجان چیزی جز تجربه ی مردسالاری و حذف و نگاه ابزاری به زنان ندیدند. آری، حافظه ی تاریخی فمینیست ها در تمام جهان در تعامل با تمامی انواع جنبش های مدنی و... مملو از تجاربی است که به آموخت:
1. نسبی گرایی یگانه قدم در راه یک کنش مدنی و انسانی است.
2. هر جنبشی باردار دردها و منافعی است که کنشگران آن، ماهیت آن را، از عینیت و دغدغه ی زندگی خود به عاریت گرفتهاند. تجربه و منافع متفاوت افراد، افزون بر نسبی بودن عینیت و کلی نبودن گفتمان هیچ جنبشی، اقتضا می کند کسانی که دردها و منافع مشترک دارند در قالب یک گفتمان و جنبش، حول یک هویت مشترک نیز گرد هم آیند: هویت جنسی، هویت ملی، هویت طبقاتی و .... این استقلال جنبش ها و جزء در مقابل جزء بودن، مانع استحلال و نادیده گرفته شدن تجارب متفاوت انسانی شده و بر اصل پلورالیسم نیز صحه می گذارد.
3. هویت درهم تنیده ی انسانی، در سطح پراتیک در عین استقلال جنبش ها می تواند به هم بستگی و اتحاد میان آنها نیز منجر شود.
این اصولی است که ما می کوشیم تا در حیات مبارزاتی خویش بدان پایبند باشیم. نباید از نظر دور داشت که ناسیونالیسم فقط چارچوبی برای حوزه ی فعالیت است به عبارتی هر میلتچی بایستی از مکاتب فکری چون لیبرالیسم، مارکسیسم، آنارشیسم و ... جهت محتوا بخشیدن به فعالیت خویش بهره گیرد. اکنون فمینیسم در جهان معاصر به چنان قدرت تبیینی دست یافته است که دارای فلسفه ی سیاسی مستقل برآمده از تجارت و تعاریف زنان و اقتصاد ویژه ی خویش و... است و می رود تا رقیبی جدی در مقابل فلسفه های سیاسی و مکاتب فکری دیگر باشد. در همین راستا فمینیست های آذربایجان ضمن قائل بودن به اینکه فمینیسم نیازمند بومی شدن است، می کوشند تا در چارچوب آذربایجان و ایران گفتمان و جنبش جدیدی را عرضه دارند. ولی در مقابل، فعالین حرکت ملی آذربایجان بدون کمترین شناختی از چنین مکتبی، صرفا برداشت های خام و شخصی خویش را با ادبیاتی حق به جانب و قیم مابانه به فضای مبارزاتی آذربایجان تزریق کرده و شکاف موجود را عمیق تر می کنند.
براستی اگر نوشته های شما در سایت هایی که در تمام ایران مخاطب دارند، همچون تغییر برای برابری، مدرسه ی فمینیستی، امیرکبیر و ... منعکس شود، چه تصویری از حرکت ملی آذربایجان در اذهان فعالین مدنی حک خواهد کرد؟
این حرکت امتحان خود را پس نداده... بسیار غیرمنصفانه است از میان آن همه تعاملات مبارزاتی مدنی! اینگونه عجولانه به تحصن مهر 88 برسید. بیایید به اندکی پیشتر برگردیم. به خاطرات سر به مهر مشترکمان که البته تجارب و نتایج متفاوتی برای ما و شما رقم زده است:
2 اسفند است! روز جهانی زبان مادری. سالن خاقانی مملو از دانشجوست و هر سال که میگذرد، کمیت حضور دو جنس بیشتر می شود... ولی هنوز تمامی تریبون ها در دستان شماست و بی شک ما نیز کم مقصر نیستیم... آنگاه که سخنرانانتان رو به دختران سالن می کردند و به ستایش مسئولیت سترگ این مادران بالقوۀ آینده می پرداختند که بایستی بکوشند از اکنون زبان و فرهنگ تورکی را به خوبی بیاموزند تا فردا در مقام مادران آذربایجان از آن پاسداری کنند، آنگاه که در خانه نشسته و شیرنران غیور آذربایجان را تربیت میکنند...
البته تا مادرشدنمان کارکردهای دیگری نیز داشتیم: طرح دوستی با دخترانی که از فضای سنتی خانواده و به ویژه شهرهای کوچک آمده بودند، می توانست اندکی چهرۀ مردانۀ حرکت و جنبش دانشجویی آذربایجان را بیاراید. یک سرمایه گذاری چند ساعتۀ عاطفی- سیاسی! و جذب سیاهی لشکری که تحلیل هایتان را حفظ می کرد، به پیشنهاداتی که شب قبل در خوابگاه ها و یا قهوه خانه ها تصویب شده بود! رای می داد. پخش بیانیه ها را در خوابگاه دختران برعهده می گرفت. و البته ما کم مقصر نبودیم در این نمایش خیمه شب بازی ...
و اما تحصن ها... گاهی با خود می اندیشیدم، نکند براستی برنامه ریزی و تصمیم گیری چنین فعالیت هایی همان یک ساعت مانده به تحصن گرفته می شود که ما همیشه در آخرین لحضات مطلع می شدیم که باید سریعا حضور پررنگ داشته باشیم، مبادا بار دیگر در معرض اتهام انفعال و ساتقین بودن قرار گیریم. یا هنگامی که در حوالی ظهر دانستیم که به علت عدم اجازه ی دفاع از پایان نامهی دوستی دیگر تا ساعتی دیگر اعتراض آغاز خواهد شد و چه حمایت گرمی در مسجد دانشگاه از یکدیگر کردیم، وقتی نخواستید تا مکان اعتصاب را به نحوی انتخاب کنید که ما از طبقه ی بالای مسجد، مکان ویژه ی خواهران، مجبور نشویم با موبایل در جریان سیر اعتراضی قرار گیریم که مثلا داشتیم همراهیش می کردیم. آری حضور کمی ما برای ارضای این حرکت کافی بود... البته شاید شما ندانید که هنگامی که ما در مقابل یکی از دانشکده ها در انتظار نتیجه ی گفت و گو با مسئولین دانشگاه بودیم، همرزمان برادرمان در دفتر انجمن تصمیمات استراتژیک بعدی را اتخاذ می کردند. و سهم ما بعد از چندین ساعت این بود: ساغ اولون قیزقارداشلار کی گلدیز! دیفاع قالدی سونرایا، اعتیراض هلهلیک بیتدی...!
عجب اتحادی...، و ما باز کم مقصر نبودیم...
بی شک توانایی درک همدیگر را داریم، همگی طعم تلخ حذف شدن، تحقیر شدن، استفادهی ابزاری و... را چشیده ایم، شما از شوونیسم فارس و ما نیز از آن و این بار در آذربایجان خودمان، در حرکت ملی خودمان، بارها و بارها از شما... چشیدیم و کشیدیم و شکستیم.
ولی این بار نه در 2 اسفندها و ... که در 8 مارس بر پای خود ایستادیم. نمایشگاه های فمینیستی مستقل، ویژهنامههای مستقل، گفتمان و جنبش مستقل.... در تهران دم از هویت ملی خود زدیم و در آذربایجان هویت جنسی خود را فریاد کردیم. همگی می دانیم که ما اگرچه نوپاییم ولی دیگر شکننده نیستیم. تعدادمان اندک است ولی بی شک تاثیرگذاریم. این را از نوشته های آمیخته به وحشت و تخریبگرانه ی شما می گویم، و از واکنش سنجیده ی خودمان.
دوست عزیز، حداقل ما اکنون می دانیم که شعار آذربایجان دموکرات و آزاد در حرکتی که شما طلایه دار و پرچم دارش هستید، سرابی بیش نیست. شمایی که راه بقا و تعریف هویت خویش و انگیزه ی مبارزه تان را همچون حاکمیت جمهوری اسلامی ایران در دشمن تراشی یافته اید. این دشمن گاه فارس است، گاه کرد، شاید تورکی از طیفی مقابل یا جنسی مخالف...
البته ما نیز ادعای ساختن آذربایجانی مدنی و مدرن را نداریم. که ما بس جوانیم و هم سنگرانمان درحالیکه هر دو در تیررسیم، بر سر قدرت نبوده و سهم نداشته همدیگر را از میدان به در می کنند. و هنوز... از تزلزل نهاد خانواده می هراسند. بگذریم...
ای کاش فمینیست هایی که شما حکم بر "غیر هویت طلب" بودنشان دادید نیز در آن به اصطلاح تحصن شرکت نمی کردند. شاید بهتر بود به دوستان "قادینچی" خود می پیوستند. ای کاش ما بارها تاریخ را تکرار نمی کردیم... ولی اقتضای فمینیست بودن حمایت از تمامی حرکت های مدنی است، حتی اگر بارها بازیچه شوند که آن را نتیجه ی کم تجربگی خود خواهند خواند و نه نفس کنش.
این سیکل ادامه نخواهد یافت، وحشت شما نیز از همین است. پس بهتر است برای جامعه ی مدنی آیندهمان از اکنون تحمل و درک متقابل را تمرین کنیم. میگویند استبداد، استبداد میزاید و تحقیرشدگان، تحقیر میکنند، باشد که ما در این چرخه، فرزندان خلفی نباشیم.